213
ای تو روح هر چی آدم فضول زبون نفهمه الاغ !فرزام هی را ب راه می یاد پشت در اتاق و تق تق راه میندازه و هی می گه :« من خوابم نمی یاد بیا ی کم صحبت کنیم » می گم منم خوابم نمی یاد ولی خیلی خسته و بی حوصلم باشه فردا !ولی حرف حالیش نمیشه مراعات هیچی رو هم نمی کنه یهو خودشو میندازه داخل اتاق و من نمیدونم چرا ناخوداگاه مسنجرو می بندمش !!!!!یکی دوبار اول ندیدولی دفعه سومی دید و شروع کرد زر زدن که آره حوصله منو نداری ولی خوب حوصله داری بشینی چت کنی و . . .هی گفتم هیچی نگم بذا بره ولی نشد از بس اذیت کرد که اعصابم خورد شد گفتم ب تو ربطی نداره !الانم برو بیرون تا دادو بیداد نکردم .عصبی شده بود حسابی و منم اصن ب رو خودم نیاوردم و هی با حرفام بیشتر ب عصبانیتش دامن زدم ! بچه پرو نمی گفت ی وقتی سیا که تو اتاق من خوابیده بیدار بشه اونوقت نمیگه این وقت شب این اینجا چه غلطی می کنه !!!!! از اون بدتر ی وقتی زن عمو . . . اوه اوه !بعدم محل ندادم و دوباره نشستم پا نت و گفتم بره بیرون و درو هم پشت سرش ببنده ! اصن حواسم نبود یهو سوختم ! بی شرف همچین سیلیش نشست رو صورتم که مث جن دیده ها دومتر پریدم هوا !این کارش تازگی نداشت همیشه تو کل کل ها و دعواها ازش کتک خورده بودم و همینطور اون ! ولی دیگه مزه این کتکا مزه قدیما رو نمیدادقدیما حرص بود شیطنت بود ولی حالا عصبانیت احساس مالکیت . . . قدیما یعنی منهای امسال !بدجور بغضم شکست « بخدا همین الان می رم بابارو بیدارش میکنم می گم چه غلطی کردی » فک می کرد شوخی می کنم خودم هم جراتشو نداشتم ولی دوست نداشتم کم هم بیارم !رفتم بیرون دیدم نیومد جلومو بگیر مث این ادمای ننه مرده دوباره برگشتم و ترجیح دادم نیش هاشو بشنوم تا اون موقع بابا بیدار بشه و عصبی بشه از اینکه چرا بیدارش کردم ! اینم بهونه خوبی دستش اومد برا بیشتر حرص دادن من !دیگه لام تا کام حرف نزدم و سعی داشتم گریه رو هم کنترل کنم تا بیشتر از این پرو نشه ! ولی نشد !هی می گفت « تقصیر خودته برا من پرو بازی در می یاری ؟! تازه اولشه اگه بازم هی طاقچه بالا بذاری از این محکمتر می زنم !» و من با ی بغض سنگین دوباره مسنجرو باز کردم و جلو چشا خودش چت کردن که اره اصن برام مهم نیست تو چی میگی !اصن تو کی باشی که برا من تکلیف تعیین کنی ! اعصابش حسابی ر ی د م ا ن شده بود.گفتم ی بار دیگه چرت بگی وبخوای دستتو بلند کنی ب روح مامانی قسم ایندفعه داد می کشم ! فرداهم راست میذارم کف دست عمو که این کارو با من کردی !ب من نیگا نمی کرد چشش ب پنجره های مسنجرم بود و من برا بیشتر اذیت کردنش برا ی یارویی که اصن تا حالا همچین روباز نبودم باهاش و خیلی رسمی بودیم پشت سر هم لاو می ترکوندم اون بنده خدام شاخ دراورده بود حسابی !بعدم گفت « خیلی بچه ای ! بخدا خیلی ! باشه هر غلطی دوست داری بکن !حیف که الان کتکه رو خوردی ظرفیتت پرشده می ترسم بزنم بخوابی سینه قبرستون !» بعدم بوسید و رفت !بوسه اش هم دیگه طعم بوسه ها قدیمو نداره ! نه . . .دیوونه اس این بخدا !نه نامهربونیش معلومه نه محبتش !من چی بکشم از دست این !همش فکر روزای بعدم و برخوردامون و . . .ای خدا انصاف نیست ! بخدا انصاف نیست منو اینقدر اذیت کنی !بذار ی بارم ب دل خودم پیش بره ! بذار ی بارم اونطور که من می خوام افسار زندگیمو دستم بگیرم ! خواهش می کنم .