دوست دارم بخوابم خیلی ولی هنوز فرصتشو نداشتم !چه روز بدی بود امروز وقتی رفتیم مزار مامانی یهو یاد هفته پیش افتادم اون روز من و مامانی چه خاطره زیبایی رو ساختیم و امروز ! اونروز یله تو جاده تا کجا رفتیم و امروز اون رفته و من ناباورانه ب زمینی که بلعیدتش خیره شدم و اشک می ریزم !من واقعا حسرت هیچی تو رفتارو گفتارم با مامانی ب دلم نمونده ! اینکه کاش می گفتم دوستت  دارم و کاش فلان کارو براش می کردم نه ! هیچی رو دلم نمونده و برا همین ی آرامش عجیبی دارم  ولی اصن نمی تونم خودمو ببخشم برا اون روزی که می خواست موهامو ببافه و من بی حوصله سرش داد کشیدم ! هر چند بعدش خیلی معذرت خواهی کردم و گفتش که درکم میکرده و اصن ناراحت نشده ولی بازم ! بازم نمی تونم خودمو ببخشم ! عمه برا هزارمین بار رو خاک از حال رفت و از اون بدتر امیر محمد که هی تو خودش گریه می کرد و بدجور تکیده شده بود ! دلم می خواست بغلش بگیرم سرشو رو شونه ام بذارم تا راحت تر گریه کنه ولی فاصله بود از من تا اون ب سیا گفتم تنهاش نذاره اون خیلی حال و روز خوبی نداره !.با فرزام قهرم ٬هر چقدرم که ب بهانه های مختلف سعی می کنه بهم نزدیک بشه و سرحرف رو باز کنه محلش نمیدم تا اینکه  اس زد « ی وقتی خر نشی ب بابا و عمو چیزی بگیا ! من غلط کردم جون من بیا ی کم حرف بزنیم » اگه شرایط الانو نداشتیم و این اوضاع احوال خونه حتما ب عمو می گفتم یقینا ی سرزنش درست و حسابی رو سرش آوار میشد ! بعد اینکه اومدیم خونه سیا منو کشید کنارو گفت « من دیشب متوجه حرفاتون شدم ! برو ب فرزام بگو پاهاشو قلم می کنم اگه بیشتر از این درازشون کنه » !!!! داداش مارو باش ای خدا « تو بیخود می کنی قلم کنی ! تو اگه ی ذره غیرت و جربزه داشتی همون موقع بلند میشدی می زدی تو دهنش ! من هر چی می کشم از دست همین حمایتهای بی نظیر شما می کشم عزیزم !» می گفت «شما همیشه کارتون همینه می زنین تو سرو کله هم ولی فرزام زیادی دیشب ب خودش حق تملک داده بود اگه بلند نشدم برا این بود که نمی خواستم تو این وضعیت ی دردسر دیگه راه بیفته و همه متوجه بشن و از اون بدتر رومون ب هم باز بشه » !!!!قربون خدا بشم من ی ادم غیرتی تو خونه داشتیم اینم تو زرد از آب دراومد !تک و توک مهمونا رفتن و هنوز ی چن تایی موندن که اونام ب امید خدا فردا می رن و من ی نفس راحت می کشم !عمو امشب اصرار داشت تا وصیت نامه مامانی رو باز کنن و دلیلشم این بود که باید برگرده تهران و کلی گرفتاری داره و معلوم نیست که دوباره کی بتونه بیاد !وبالاخره این کارو کردند با همه اینکه همه حدس می زدن مامانی چه وصیتی داشته باشه ولی بازم غافلگیرانه بود !مامانی خونه ی خودشو ب امیر محمد بخشیده بود و گفته بوده بنا ب دلایلی که حدس می زده شاید بعدها مشکلی پیش بیاد برا همین سند رو هم قبلا ب نامش زده بود ! تا ی وقتی بهونه ای تو کار نباشه !زیور آلاتش رو هم ب مامان و زن عمو داده بود و در نهایت ی تیکه زمین رو ب بابا و عمو و باقی هر چی بود و نبود رو ب عمه ! بعدم ی تشکر طولانی از بابا و عمو که آره خیلی زحمت منو کشیدین و اینا و من میدونم شماها دستتون ب دهنتون میرسه و از خدابیامرز باباتونم حسابی رسیده بهتون پس درک کنین منو که نگران آینده ی تنها دخترم باشم و حمایتتون رو هم از امیر محمد دریغ نکنین تا من آرامش داشته باشم ! واقعا وضع مزحکی شده بود ! من اگه جراتشو داشتم حتما می زدم زیر خنده ولی حیف که نداشتم و مجبور شدم بلند شم برم تو حیاط همزمان با من فرزام و سیاو فرزانه هم اومدن اونام وضع بهتری از من نداشتن ! یهو با تلاقی نگاه هامون بدجور ب قهقه افتادیم !برا ما واقعا مهم نبود وصیت مامانی ٬در مورد امیر محمد یعنی انتظارشو هم داشتیم امیر محمد از ده دوازده سالگی باباشو از دست داده بود و زیر سایه حمایت بابایی و مامانی بود تا ب الان عمه هم که دیگه هیچ وقت ازدواج نکرد ! بنابراین اون خونه و حتی بیشتر از اونم حقش بود تا بتونه پشتوانه بشه واسش ! ولی این وسط بابا و عمو  و از همه اینا بدتر زن عمو بدجور شوکه شده بودن و یقینا اگه حضور عمه نبود مخالفت خودشونو نشون می دادن !ولی عمو نتونست خودشو نیگه داره ورک گفت که چرا مامانی ی همچین لطفی رو در حق امیر محمد کرده و مگه اون با مثلا فرزام و سیا چه فرقی داشته !و . . . و . . . عمه که ناراحت شد و گفت « بچه من کم از شماها برا مامان نذاشت و حقشه این خونه اونم خوب میدونست که شماها مخالفت کنین برا همین سند زده پس دیگه حرفی در این مورد نمی زنین ولی اگه در مورد منه باشه برا من مهم نیست هر طور که صلاح میدونین همون کارو کنین ولی  اینو هم در نظر بگیرین که چیزایی که ب خانوماتون بخشیده کم چیزی هم نیست ! و . . . و . . . »دیگه هر کس ی چیزی گفت ! و من عصبی از رفتار و حرفاشون برگشتم اتاق خودم .موندم هر چی آدم ثروت و مکنتش بیشتر میشه ب همون اندازه هم حریص تر یکی نیست ب عمو بگه ماشالله تو که دنیا رو داری برا خودت باز چه مرگته ؟ ب ی بچه یتیم هم حسادتتون میشه ؟ هر چند بابا این وسط چیزی نگفت ولی قیافه اش داد می زد که اون هم حرفای عمو رو تو سرش داره !مامانی ی چیزی میدونست که سند رو ب اسم امیر محمد  زده بود !امیر محمد اصن تو باغ نیست همینطور ب دهن اونا نگاه می کنه و هیچی نمی گه فقط گه گاهی مامانشو دعوت می کنه ب آرامش و اینکه  اهمیت نده ب این چیزا چون براش هیچ مهم نیست !هنوزم دارن با هم صحبت می کنن و صدای بلند عمو هی تو گوشم ویز می زنه ! درو بستم موزیک هم  گذاشتم ولی بازم صداهاشون اذیتم می کنه !