215
عمو امروز تماس گرفت از دست فرزام عصبی بود می گفت «این بچه واستاده اونجا که چه غلطی بکنه ؟ حرف حالیش نمیشه بهش بگو برگرده سر درس و مشقش٬ می ترسم هوایی بشه و موندگار. . . و . . . » یکی نیست بگه ب من چه ربطی داره خب ؟ پدر شی پاشو بیا دوتا بزن تو گوشش و بردار ببر و خودت راهیش کن !موندم از اینجا هم تکون نمی خوره همون روز با عمو اینا برگشت تهران که ی دیداری از خانواده مادریش داشته باشه و باز دوباره برگشت !و من عاجزانه هی فرار و فرار و فرار !اونقدر که مامان گفت« این مهمونه اینجا منهای علاقه اش و اینا اینقدر بی احترامی نکن » !!! با این حرفش چنان بغضم گرفت که حد نداشت « شماهم انگار رفتین تو جبهه اینا ؟اینجا خونه عموشه که باشه دلیل نمیشه از اینجا تکون نخوره ! من موندم چرا وقتی مهرداد که اونم هفته ای یکی دوبار می یومد هی اذیتم می کردین که این چرا آداب اجتماعی حالیش نیست ؟ کلی حرف و حدیث که مجبور می کردین که بهش بگم بله خانواده بخصوص جناب پدر چشم دیدن شمارو نداره بهتره دیدارهای تو خونه مختص بشه ب صرف ی چایی و ی حال و احوال کوچیک !!! حالا ؟ اینو دارین ب اجبار ب من می چسبونینش و تازه انتظارم دارین باهاش مهربون باشم و . . . »واقعا درمونده شدم امروز دیگه تصمیم گرفتم برا ی بارم شده رک و راست و محکم با فرزام صحبت کنم ! بعد پایان کلاسم بهش گفتم بیاد بریم ی جایی دور از خونه با هم صحبت کنیم !حالا اون اومده بود و من دل و دستم نمی رفت برا حرف زدن ! نیگاهش که می کنم برق چشاش اذیتم می کنه کل کل های حرص درآرش ٬اذیت کردنهاشدر کنارمهربونیهای بی حد و حسابش بازم برام شیرین و جذابه ولی ٬ ولی ب هیچ عنوان نمی تونم بهش دل ببندم ! ی جورایی دلم ب حالش میسوزه و از رفتارم در قبالش شرمنده میشم ولی ی جورایی هم ترس از رنگ و روی آینده ی اجباری منو مصر می کنه ب زدن حرفام و . . .اونقدر من و من کردم که خودم از دست خودم کلافه شدم و لی بالاخره حرفامو زدم اینکه « بخدا من حس خاصی بهت ندارم ! اینکه تورو فقط ب چشم همبازی بچگی و پسرعمو بودن دوست دارم ! اینکه من اصن هیچ اعتقادی ب ازدواج و . . . ندارم ! ی بار ی گ وه ی خوردم هرچند ب نشخوارش نرسید ولی دیگه عمرا بتونم تکرارش کنم !چرا باید درکش برا شماها سخت باشه ؟حالا من هیچ چرا سعی داری ی زندگی سردو بی روح رو برا خودت ترسیم کنی ؟چرا سعی نمی کنی ب رعنا علاقمند بشی ؟ اونکه دوستت داره و ی سرو گردن هم از من بالاتر و از همه مهمتر مامانت هم مشتاقشه ؟ چرا . . .» اونقدر عصبی شده بود که تقریبا با داد و فریاد گفت « ببین تو ی بار همه حرفاتو زدی منم زدم ! و اینو هم خوب یادمه که گفتم ب هیچ عنوان دوست ندارم بازنده باشم پس فکر و خیال واهی رو از سرت بیرون کن !تو هنوز بچه ای چیزی حالیت نیست البته مهمم نیست کنار خودم که باشی بزرگ میشی یادت میدم زندگی یعنی چی ؟قبل از اینا چرا اینو نگفتی ؟ چرا می گفتی بهت زمان بدم برا تعادل برقرار کردن بین خواستن من و روحیه ی خودت ؟ همون موقع هم گفتم که برام مهم نیست تو این تعادلو ب وجود بیاری یا نه ! مهم خواسته ام بود می فهمی ؟ » من هیچی از حرفاشو نفهمیدم همش التماسش می کردم که صداشو بیاره پایین ! و ب خودم لعنت می فرستادم که چرا اصن آوردمش کافه چرا نرفیتم باغ و یا ی جای دیگه !دیگه کم کم دعوامون شد و من ترس از بلند شدن دوباره ی صدای اون اومدم بیرون از کافه و ب حال و روز گ و ه خودم اشک می ریختم !می خواستم پیاده برگردم خونه می خواستم تنها باشم ٬ هی گفت بیا بشین تو ماشین و لی عصبانیتم اجازه نمیداد .اونوقت بی شرف بدون هیچ ملاحظه ای تو همون خیابون ی سیلی چسبوند ومجبور شدم باهاش برم !این قبلنا اینطوری نبود اصن عصبی نمیشد ! اصن هیچ وقت ب خودش اجازه نمیداد اینطور اشک منو دربیاره ! حالا . . .هی هر چی حرف زد و من هیچی نگفتم فقط پشت سرهم دستمال عوض می کردم و هی شماره بابا رو می گرفتم ولی جواب نمیداد !خونه هم برنگشتیم ی ٬ ی ساعتی رو همینطور دور می زد تو خیابون و هی حرف میزد !اینکه اینقدر سخت نگیرم این رابطه رو ! اینکه بهش اعتماد کنم و ب اونم این اجازه رو بدم که دلخوشم بشه !و باز افتاد ب نازکشی و کوفت و زهر مار !همین خونه رسیدیم با دیدن بابا دوباره بغضم ترکید و تو نگاه گیج فرزام بهش گفتم که « من نمی تونم این وضعو تحمل کنم ! این ب چه حقی منو می زنه اونم تو خیابون ؟ این کی باشه که اینقدر بهش رو دادین ب من امرو نهی کنه ؟ بابا ب جون خودتون من اصن چشم دیدنشو ندارم ! بهش بگین پاشه بره گمشه ! دیگه هم هیچ وقت اسم منو نیاره ! منم فک می کنم اصن ی همچین دوره ای تو رابطه من و فرزام اتفاق نیفتاده ! »و بعد رفتم زیر دوش آب سرد ی دل سیر زار زدم ! صداهاشون اونقدر بلند بود که با وجود شرشر آب ب گوشم می خورد بابا بدجور ب فرزام توپید و سرزنشش کرد که ب چه حقی این کارو کرده و . . .دیگه هیچ کی نیومد سراغم و من یکی دوساعتی رو خوابیدم ی وقتی بیدار شدم که فرزام تو اتاقم بود و پشت سیستم ! چه رویی داره این بخدا ! همونجا بهش گفتم « برو بیرون !اعصاب ندارم ی چیزی میگم باز دعوا میشه ها »هیچی نگفت اصن انگار نه انگار که من با اون بودم !منم رفتم سراغ مامان و هی بلند بلند داد می کشیدم که چرا ب این هیچی نمی گین ب چه حقی وقتی من خوابم می یاد تو اتاقم ؟ ولی هیچ کس نبود ! که فرزام صداش بلند شد « دختر عمو زیاد ب گلوت فشار نیار همه رفتن خونه عمه ب منم گفتن تو رو ببرم اونجا » !!! اونوقت خواهش کرد که ب حرفاش گوش کنم بماند معذرت خواهی هاش و بماند دل آشوبیهاش و بماند . . .اصن انگار نه انگار که بشنوم برام مهم نبود ولی وقتی گریه اشو دیدم ی جوری شدم ! انگار بار تمومی گناه های عالم رو دوش من افتاده بود تو همون لحظه ! می گفت سعی می کنه بهترین باشه برا من اونقدر که بعدها برا رفتار این روزام شرمنده بشم و حسرت اینو بخورم که چرا اینطور روزای با هم بودنو خرابش کردم و گند زدم !دلم بیشتر برا اون سوزش برداشته بود تا برا این اوضاع و احوال گ و ه خودم ! می گفت باید هر چی زودتر برگرده همینطوریش با کلی دردسر تونسته بیاد و خیلی عقب می مونه از درساش ! می گفت بیا قبل رفتن عقد کنیم تا من دلم قرص و محکم بشه از تو !!!! تا تو باور کنی من هیچ کی غیر تورو ننشوندم تو دلم و حتما بر می گردم !!!!!!!!!!!!! واقعا مزحک بود ! من چی می گفتم و این ب چی فکر می کرد ! من و اون عقد ؟؟؟؟ فک می کردم داره شوخی می کنه تا جو عوض کنه ! هی گفتم چی میگی عقد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی اون جدی جدی بود ! دست خودم نبود بدجور ب خنده افتادم ی خنده ی عصبی و زجر اور از اینکه چقدر راحت برا خودش تصمیم می گیره و . . .الان که فکر می کنم می بینم چقدر قابل ترحم شدم ! واقعا ها !چه بابایی دارم که با همه ادعا هاش بازم خودخواهانه تصمیم می گیره و ب این توجه نمی کنه که بابا این دختره دلش با این نیست ! بابا این دختره اصن دیگه اعتقادی ب ازدواج نداره بذا تو درد خودش بمیره اینقدر اذیتش نکنیم و اینا ! نه والا نمی فهمن ! فرزام شبش با عمو صحبت می کرد هر چی سعی کردم نتونستم حرفاشونو متوجه بشم و بعدم با بابا و مامان با همه اینکه می خواستم بدونم چی می گن ولی ترجیح دادم تو اتاقم بمونم وب هیچی فکر نکنم ٬ ب هیچی !ولی دلم آشوب بدی داره ! وحشتناک لرز داره و درد !