امروز صبح فرزام همراه بابا راهی تهران شد ! ومن ی آرامش خاصی پیدا کردم !قبل اینکه برم کلاس مامان گفت ناهار خونه گیتی خانوم مهمونه و ازم خواست حتما برم اونجا !همینو کم داشتم من نمیدونم چرا اصن از این گیتی خانوم خوشم نمی یاد ! خواستم بگم کلاس دارم دیدم نمیشه من خر همیشه ریز ریز برنامه کلاسی و حتی تفریحاتمو بهش می گم اونوقت جایی برا اینجور دروغ گفتنا نمیمونه !گفتم سعی میکنم بیام ولی منتظرم نباشه ! تا وقت رفتن هم هی سرزنش می کرد «که تو چرا متوجه نیستی می گم اون دعوت کرده و زشته که اینطور بی ادبی کنی »اونقدر گفت و گفت که قول دادم برم .از وقتی دیگه قید دوستان رو زدم و صد البته انجمن رو اونم همش و همش ب دلیل حضور همیشگی شهرام و پرس و جوی بقیه ٬ بدجور احساس تنهایی می کنم .هر چقدرم که سعی می کنم با مهتاب و آزیتا و اون یکی دوستشون بیشتر بگذرونم و این خلا رو پر کنم بازم نمیشه یعنی با همه تضادهاشون که منو شیفته می کنه ی جورایی راضیم هم نمیکنه !من سالهاست که اون دوستانو دارم وکلی خاطره پس ب همین راحتی نمی تونم کنارشون بذارم ! هر چند قصدم هم این نیست ولی رفتارهای بعضیا و حرف و حدیث بعضیاشون منو وادار می کنه ب دوری کردن !ی چن جلسه ای هست که ب فضای انجمن ادبی دانشگاه خو گرفتم و ترجیح میدم اینجا بیشتر باشم !و صد البته با کلی محافظه کاری و سانسور شعرام واین منو اذیت می کنه !اینجام ی پسری هست ب اسم طاها خیلی وقتا تو راهرو یا اتاق بابا دیده بودمش که مصرانه رو ی چیزی بحث می کرد ب نظرم سال اخر باشه ! ولی اون نمیدونه که استادش پدرمنه !اینم مث شهرام تعصب سختی ب ادبیات کلاسیک داره و اینجا هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نمی کنه و رو هر کلمه ی شعرای من ی ساعت میشینه ب نقد و . . . اونقدر که حوصله بقیه سر میره و وقت رو اجبارن ب یکی دیگه میدن ! من کم نمی یارم تو کل کل هاش ولی واقعا خسته میشم !تا اینکه امروز بهش گفتم « نقدتون ب جا ! ولی وقتی فلسفه ی ب کار گیری هر کلمه رو بخوای از زبون من شاعر یا یکی دیگه بکشن اونوقت اون شعر معنا خودشو از دست میده! این بر میگرده ب قدرت درک و تعقل شنونده و اینکه ببینه میتونه با معیارهای فهم خودش این شعرو ب تفسیر بنشونه تو ذهنش یا نه ! که اگه آره اونوقت باید بهش احسنت گفت و اگه نه این مشکل من نیست ! این سبک اقتضا می کنه ب ایهام مث سبک شما که پره از استعاره و صناعات !و قطعا عامه پسند نیست پس نباید انتظار فهمش رو از عوام داشت ! » اون هیچی نگفت فقط ی اوهومی گفت و ساکت شد ووقتی چن تا از بچه ها با نظر من موافقت کردن یهو بی مقدمه ازجاش بلند شد و رفت ! این حرکتش خیلی بهم برخورد اصن انتظار نداشتم اینقد بی جنبه باشه ! همچین دوست داشتم روش بالا بیارم که حد نداشت !یکی از دخترا می گفت این از تو خوشش اومده برا همین بهت گیر میده .واقعا مزحک بود !.تماس پریسا و اینکه خیلی دلتنگ شده واینا باعث شد منم دلم ی تکونی براش بخوره و قید خونه گیتی خانوم رو بزنم و ناهار مهمون پریسا و امیر بشم ! جرات اینکه با مامان تماس بگیرم هم نداشتم فقط براش اس زدم « من ی مشکلی برام پیش  اومده نمی تونم بیام شما از طرف من عذرخواهی کن ٬ برگشتم خونه توضیح میدم » و بعدم گوشی رو خاموش کردم تا مجبور نشم سرزنش هاشو بشنوم !پریسا بارداره ومن حسابی غافلیگر شدم با این خبرش اینقده محکم بغلش کردم و فشردمش که دادش دراومده بود واقعا خوشحال شده بودم !امیر ولی انگار زیاد راضی نبود پریسا می گفت با بدبختی و دوز و کلک تونسته امیرو متقاعد کنه ب بچه دار شدن .یکی دوساعتی رو باهاشون بودم وامیر می گفت« تو با نیومدنت تو جمع این توهمو تو بچه ها ب وجود می یاری که اره حتما ی چیزی بین و تو شهرام بوده !!!! یعنی تو اینقدر ضعیفی که با هر پیشنهادی سریع قید همه چی رو بزنی ؟ چرا سعی نمی کنی باهاش مقابله کنی البته اگه فک می کنی این ی مشکله ! .تو کاری می کنی که ادم ب سلامت روان تو شک می کنه »!!!!!!گفتم بحث این حرفا نیست ٬ من فقط ی مدت نیاز ب آرامش دارم و اینکه ب دور از این برداشتها ی بچه ها باشم !مشکل خود شهرامه که بدون اینکه با خود من درمیون بذاره شمارو واسطه کرد و از اونجایی هم که زن و شوهر از هم بدتر دهن لقین همه بچه ها فهمیدن و حالا من اصن حوصله و اعصاب اینو ندارم که هی بیام در مقابل پرسش هاشون جواب بدم که چی شدو چی نشد !پریسا اصرار داشت باهم بریم کافه ولی دوست نداشتم ! ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه تا الان هنوز مامان برنگشته ٬ مونا جون می گفت فقط تماس گرفته با اون و پیغام داده که ب من بگه وقتی اومدم خونه حق بیرون رفتن ندارم تا اون برگرده ! می تونم حدس بزنم که چه رفتاری انتظارمو میکشه ولی اصن دوست ندارم اعصابمو با فکر کردن بهش خورد کنم ! دلم نخواست برم خب نرفتم دیگه حرفیه ؟!اصن چرا باید برم تو جمع ی مشت زن فیس و افاده ای که هی ب پوششت و نوع مکاپت و . . . گیر میدن ؟!این ی هفته اصن وقت نشد شیپی رو حموم کنم ! حسابی موهاش بهم گره خورده !می خوام ببرمش حموم و بعدم پوشالهای این همستر هارو عوض کنم ! اینام خیلی وقت گیرن مث سگ پشیمون شدم از نگهداریشون ولی ی جورایی هم عاشقشونم !