217
مامان وقتی برگشت حسابی ناراحت بود از دستم می گفت آبروشو بردم !!!! می گفت فکر نمی کرده اینقدر بیشعور باشم !و . . . اینقدر حرف زد و حرف زد که کلافه شدم هر چی معذرت خواهی کردم و هر چی نازشو کشیدم اصن محل نمیداد ! منم دیگه کفرم دراومده بود حاضر شدم برم بیرون که یهو جلوم سبز شد که این وقت شب کجا می خوای بری ؟؟؟گفتم می رم ی دوری می زنم زود بر می گردم . افتاده بودم رو لج و ب هر طریقی هم شده باید حتما می رفتم بیرون !از پسم که بر نیومد دیدم باز گوشی دستش گرفته یهو ته دلم هری ریخت پایین فک کردم باز می خواد ب بابا بگه که آره من فلان و بهمان ! ولی نه ٬ اینبار ب اتابک زنگ زد و بعدم با کلی عصبانیت و داد و بیدا « ی سر بیا پایین ببین من چی می کشم از دست این !گوش نمیده شال و کلاه کرده می خواد بره بیرون !» اتابک وقتی اومد فک می کرد ما شدیدا با هم دعوا مون شده مونا جونم بر حتم فکر کرده ی سوژه خوب برا اذیت کردن من پیدا کرده چون اینقد عجله کرده بود که ی وقتی از ته توی ماجرا بی خبر نباشه که بدبخت یادش رفته بود ی کوفتی رو اون حریر نازکش بپوشه !اتابک وقتی فهمید چی شده با خونسردی تموم ب مامان گفت « شما چرا اینقدر حرص و جوش می خوری؟ خب بذار بره گم و گور که نمیشه برمیگرده دیگه !» بعدم نشست ور دل مامان که اونو ب بی غیرتی متهم می کرد مزه پرونی و شوخی تا آرومش کنه ! ب منم گفت حالا حتما باید بری ؟ گفتم آره چون الان این وضعیت پیش اومده دیگه باید برم ! تا آروم بشم !اونم گفت « برو ولی سر ی ساعت برگشتی ها من همینجا می مونم تا بیای » مونا جون گفتش « خب سانسور نکن عزیزم رک بگو با کی قرار داری ؟ ما می شناسیمش ؟ بچه خوبیه ؟ خوشتیپه ؟ » حرصم گرفته بود از دستش وقتی خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون خیلی آروم تو گوشش گفتم « عزیزم متاسفم که بزم شما رو بهم زدم ! این لطفتتو هیچ وقت فراموش نمی کنم ! ولی کاش اینقدر شعورت می کشید ی پالونی رو این تنت می کشیدی ! نگفتی شاید فرزام هنوز اینجا باشه ؟ ها ؟ »دقیقا گُر گرفتن مونا رو حس کردم و تا اون فرصت کرد داد بکشه من دیگه تو پارکینگ بودم و عمرا اتابک دستش ب من می رسید !خواستم برم کافه ولی با دیدن شهرام بین بچه ها پشیمون شدم و برگشتم ٬ رفتم خونه مهتاب اونام مهمون داشتن کثافتا هر سه دوس پسراشونو اورده بودن و داشتن شام کوفت می کردن خواستم برگردم که اصرار کرد و منم همچین بی میل نبودم اونا رو ببینم .دوس پسر مهتاب خیلی بی ریخت بود موندم دختر ب این خوشگلی چطور با این دوس شده !ولی تا جا داشت خوش صحبت بود .اون دوتا ی دیگه هم فقط هر هر می کردن واز سرو ریخت اینا تا شامی که اماده کرده بودن گیر میدادن و می خندیدن !موندم این سه تا چه دل و جراتی داشتن هر سه با هم سه تا مرد رو خونه شون اورده بودن !بهش گفتم نمی ترسی همسایه ها بفهمن ؟ بیان بگیرنتون ؟ براش اصن مهم نبود می گفت کی ب کیه ؟ شهامتو !!!!!!!!! ی ی ساعتی رو باهاشون بودم در عین حالت تهوعی که از حرکات و حرفاشون بهم دست داده بود.بعدم برگشتم !ولی همش تو راه ب این فکر می کردم اینا دیگه چه ادمایین ! طفلی خانواده هاشون تو ی شهر دیگه فکر می کنن آره دخترشون داره درس می خونه فردا فلان میشه !!!حوصله خونه رفتنو نداشتم دوست داشتم باز تو خیابون که حالا خلوت شده بود دور بزنم و موزیک رو تا حد انفجار بالا ببرم ! ولی تماس اتابک مجبورم کرد برگردم !همین پام رسید خونه زرتی آوار شدرو سرم که « آره دیگه تو جنبه نداری مگه قرار نبود ی ساعته بیای الان دوساعته و ملت خوابیدن اونوقت تو تا زنگ نمی زدم خیال برگشتن نداشتی ! » هیچی نگفتم و رفتم اتاقم که یهو صدا مونا پیچید « بخدا فقط فرزام می تونه از پس تو و کارات بربیاد ! از الان آرزوی اون روزی رو دارم که برا اومدن ب خونه مامانت هم باید کلی التماسش کنی و اینا » دِ نمیذارن آدم دهنش بسته بشه دیگه ! نمیذارن که ! اونقدر عصبی شدم که بی خیال حضور اتابک گفتم « مونا جان اینقده فرزام فرزام می کنی اصن قابل شمارو نداره ها ! من این لطفو در حقت می کنم و خودمو می کشم کنار » میشد دود بلند شده از کله ی مونا رو دید و این حسابی دل منو خنک کرد !اتابک هم ب خنده افتاده بود بدتر ب عصبانیت و حرصی شدن مونا دامن میزد ! مونا دیگه بی خیال من شد و چسبید ب اتابک و اینقدر گفت و گفت تا اتابک ی دادی هم رو سر من کشید که خفه بشم و دفعه آخرم باشه که با مونا کل میندازم !.این روزا مونا بدجور رو اعصاب منه .یعنی همچین دوس دارم ی سوزشی ب جونش بندازم که حد نداره ! ولی بی شرف همین می یام تا تو دل خنکی اخرین کارم خوش باشم و ی چن روزی خفه شدنشو لذت ببرم ی کاری می کنه که تا ی هفته همچین منو ب جلیزو بلیز شدن میندازه !حالا ایندفعه چه فکری تو کلشه خدا میدونه !