بابا که اومد فرزام هم باهاش برگشته بود ! و این یعنی ر ی د م ا ن شدن حسابی ب حس و حال من !خسته شدم نه دل اینو دارم که باهاش باشم و نه توان اینکه دورشو خط بکشم ! بابا بعد شام ی راست اومد اتاقم و اینکه می خواد باهام صحبت کنه می تونستم حدس بزنم که در مورد فرزامه و اینکه این دوشب رو حتما پیش عمو اینا بوده و خوابی برام دیدن !همون حرفای اون روز فرزامو گفت اینکه عمو و فرزام اصرار دارن ب اینکه ما عقد بشیم بعد فرزام بره و بعد پایان درسش زندگی رو شروع کنیم و یا اینکه ب پیشنهاد عمو اگه بخوام زمینشو فراهم می کنه تا منو هم بفرسته پیش اون !!!! هر چن انتظار این حرفارو داشتم ولی بازم شنیدنشون حسابی منو شوکه کرد اونقدر که ب گریه افتادم ٬ زار زدم که « خودخواهی تا چه حد ؟ شما که بابا منی چرا ب من وخواستم توجه نمی کنی ؟ چرامن باید با فرزام باشم در صورتیکه اصن دوستش ندارم ؟اصن ب چه منطقی میگین عقد ؟ میدونین عقد یعنی چی ؟؟؟ برامن یعنی تعهد ! ومن ب هیچ عنوان دوس ندارم برم زیر تعهد نه حالا نه هیچ وقت دیگه نه با فرزام نه با هیچ الاغ دیگه ای !» « من نگفتم عقد کنین ! من فقط پیشنهاد اونا رو دادم و اینکه کاملا مخالفم با عقد بودنت ! ولی اینو هم در نظر بگیر که فرزام بهترین گزینه اس برا تو و قطعا من بهتر از تو خیرو صلاحتو می خوام ! من بهشون گفتم حرف عقد رو نزنین چون با نبودن فرزام وجه خوبی نداره و صددرصد تو هم مخالفی ! ولی خب ! فرزام اصرار داره اگه عقد نمیشه پس نامزد کنین ! اینا بیان ی حلقه بذارن و تموم !تو که با این مخالفتی نداری ؟» ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )من فقط با بهت تموم توچشای بابا نیگا کردم و هیچی نگفتم یعنی این بغض لعنتی همچین راه گلومو اذیت می کرد که نتونستم چیزی بگم !اونکه رفت بیرون .بغضم ترکید و زدم سیم آخر و بلند بلند شروع کردم ب دادو بیداد « فرزام غلط کرده ی همچین پیشنهادی داده ! عمو هم همینطور ! شما هم همینطور ! منم گ و ه می خورم که زیر ی همچین پالونی برم ! شما ها فکرکردین خاله بازیه ؟ مگه من عروسک دست شماهام که هر کار دوست دارین می کنین و هر تصمیمی ب جای من می گیرین !»من اصن درک موقعیت و احترام و اینا رو نداشتم ی بند با گریه زار میزدم و هر چی دم دستم می یومد ب درو دیوار اتاق می کوبوندم ! ی وقتی دیدم سرو صدا پشت اتاقم زیاد شده بابا می خواست بیاد داخل ولی فرزام سعی می کرد نذاره و هی التماسش می کرد که اجازه بدین من باهاش صحبت کنم و اینا ! شما حرفاشو جدی نگیرین !!!!!!!!!!!!! منکه همه حرمت و ادب رو زیر پا گذاشته بودم و هر چی ب دهنم اومده بود  گفته بودم  برا همین عین خیالم نبود و دوباره داد کشیدم « تو بیجا می کنی بیای تو !برو گمشو خونه خودتون یا هر قبرستون دیگه ای که می خوای !اصن هر کی پاشو بذاره اینجا ب خدا قسم هر چی دم دستم باشه می کوبم رو صورتش » بعدم درو قفل زدم و کز کردم ی گوشه و ب این بدبختی خودم اشک ریختن ! فقط مامان هی می یومد پشت اتاق و التماس می کرد که درو براش باز کنم !بابا ولی گه گاهی صداش بلند میشد و هی تهدیدم می کرد که فلان و بهمان ! هی گفتم بی خیال شم اینا عمرا بتونن  منو قانع کنن یعنی من عمرا تن ب خواستشون بدم ولی حرف آخری بابا بدجور منو شکست و بهم ریخت و جری تر کرد ! دیگه رفتم بیرون و روردررو شدیم « بفرما بابا ! چرا تهدید می کنی ؟ بیا بزن ! بخدا اگه گریه کنم ! بخدا اگه التماس کنم ! ولی جون هر کی دوس داری با من بازی نکنین ! بخدا من توانم نیست !» من هی می گفتم و بابا هی نرمتر و نرمتر شد لحنش و بازم اینکه« من بد تورو نمی خوام که ! می خوام ؟ اصن یادت نیست ی بار ب حال خودت و دلت گذاشتم چه غلطی کردی؟ هنوزم که هنوزه داریم می کشیم ازش ؟ دیگه بسه ! همون موقع هم کوتا ه اومدم که این شد روزگارمون ! ولی الان دیگه نه ! از این بهتر که فرزام خودش تورو می خواد ! اینکه از بچگی همو خوب می شناسین ! اینکه من و عمو همه جوره حامیتون هستیم ! اینکه من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم خوب میدونم خیرو صلاح بچم تو چیه !و . . . و . . .» « همه حرفتون اینه دیگه نه ؟ شما که منو خوب می شناسی من ب هیچ عنوان زیر بار حرف زور نمی رم ! ب قول خودتون مگه مهرداد براتون تجربه نشد ؟ مگه نشناختین منو ؟! ی کاری نکنین باز بشم همون ژامک چهار سال قبل ها ! شما همینو می خواین آره ؟» یهو بابا خیز برداشت طرفم و اگه مامان جلوشو نمی گرفت و فرزام منو ب زور نمی برد اتاقم حتما چن تا کشیده سخت می خوردم ! چشای پراشک فرزام برا ی لحظه دلمو ب درد اوردفقط ی لحظه و تو همین ی لحظه یاد اون آغوش و بوسه ی اولش تو شب سیزه افتادم و . . . هر چن الانم که یاد اون لحظه افتادم اصن پشیمون نیستم برا اون اتفاق من برا همه لحظه ها و حس هایی که درش شکل می گیره احترام میذارم و می خوامشون ولی ! ولی هیچ وقت فکر نمی کردم اون شب ب اینجا ختم بشه و فرزام اینقدر مصر باشه ! هیچ وقت فکرشو نمی کردم !من سر بردم تو بالشت و بی توجه ب حضور فرزام فقط اشک می ریختم هی فحشش میدادم که چرا با من اینطور می کنه و اون هیچی نمی گفت ! ی  ساعت تموم کنارم نشست و هیچی نگفت !وقتی خواست بره فقط گفت « فکر می کنی برا من خیلی راحته که ببینم تو چه حسی ب من داری ؟ یعنی بهتره بگم حالا چه حسی بهت دست داده ؟ نه عزیزم اصن راحت نیست ! این دلم بدجور تیر می کشه ولی اینم یادت باشه ازهمون هفده هجده سالگی  تورویاهام بودی و هیچ وقت هم نمی خوام این رویا رو بشکنم حتی ب قیمت نخواستن تو ! ی کم جدی تر ب من نیگا کن ! بخدا قسم من همونی میشم که تو می خوای ! بخدا قسم هیچ وقت پشیمون نمیشی ! مگه ی حلقه چی ازت کم می کنه ؟ غیر اینکه من دلم محکمتر میشه بهت ! غیر اینکه باعث میشه تو بهم علاقمندتر بشی ؟ شایدم مزخرف باشه ولی من ب همین دلخوشم که حداقل اسمم باعث بشه تا وقتی نیستم کسی ب خودش اجازه نزدیک شدن بهت رو نده !» .فرزام رفت و من ی ساعت بعدش رفتم تا باز دوش آب سرد بگیرم بابا خوابیده بود و اون تو اتاق سیا نشسته بود و موزیک گوش میداد ! اونقدر زیر دوش موندم که پاهام درد گرفت و تنم ب مور مور افتاد ولی بازم دوست نداشتم بیام بیرون .دوست داشتم خود آزاری کنم ! التماسهای مامان باعث شد بیام بیرون !مامان کلی باهام حرف زد همون حرفای بابا ! همون چرت و پرتا ولی من دیگه آرومتر شده بودم دیگه نای حرف زدن رو هم نداشتم !فقط گفتم « بخدا اگه من کوتا بیام ! ب شوهرت بگو با من بازی نکنه ! من بخدا دیگه نه تحملشو دارم نه دلشو نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای ! اگرم بخواد ب زرو بازو منو راضی کنه دیگه بعدشو خودتون بخونین دیگه ! دیگه از الان هیچ انتظاری از من نداشته باشن ! ببین که من کی گفتم ! حالا هی ساز خودتونو بزنین ! » مامان رفت و من الان بدجور دارم دست و پا می زنم تو چیزایی که بی وقفه و بی هیچ تعادلی تو ذهنم رژه میرن ! هنوز باورم نیمشه بابا ی همچین چیزی رو از من بخواد ! هنوز باورم نیمشه این خودخواهی و این بی انصافی رو ! و هنوز خودمو هم باورم نیمشه که چرا اینطور شدم !با خودم میگم ب درک ب گور سیاه  بذا نامزد کنیم ی حلقه ردو بدل میشه و بعد این میره خدا میدونه کی برمی گرده شایدم اصن برنگشت ! ولی باز ی تشر ب خودم که مگه مغز خر خوردی حلقه هم یعنی تعهد دیگه ! همونطور که با تو تعهد داشتم !ولی تعهدم با تو صرف وجود حلقه نبود ! دلم تعهد داشت و حلقه ی نمادی بود از این تعهد ! با فرزام چی ؟؟؟ منکه دلم باهاش نیست !پس تعهد معنا نمیده ! ولی ٬ ولی با همه اینا فکر اینکه اگه واقعا این ی نامزدی ساده نباشه ! اگه واقعا این بعدها برگشت و خواست ازدواج کنیم چی ؟ اصن چرا باید وقتی نیست من حلقشو تو دستم داشته باشم ؟ چرا باید تا این حد بهشون اجازه بدم که برا من تصمیم بگیرن ؟! بدجور دارم گیج می زنم ! نه توان مبارزه دارم و نه دل تسلیم شدن !خدایی خدا اینجور وقتا بدجور ب خدااییت شک می کنم ! حالا می خوای بزنی پس گردنم هم بزن مهم نیست ! من واقعیت دلمو گفتم !من واقعا ب عدلت ٬ انصافت ٬ تقدیرت ٬ وحتی خشمت شک دارم ! شک دارم ! شک دارم ! دِ حالا بزن !