22
صبح ماهک ازم خواسته بود تا ترانه رو چند ساعتی نگه دارم . من موندم خداییش اینا اگه من نمی یومدم اینجا چی کار میکردن . از سیا خواستم تا شیپی رو تنها نذاره اخه علی اقا خوش نداره شیپی تو خونه شون باشه میگه تو حیاط باشه منم نمی تونم تو این گرما ولش کنم تو حیاط . ترانه ٬ قربون اون شیرین زبونیهاش بشم « خاله جونی من دلم ی ذله شده بود چلا دیل دیل می یای . واسم علوسک کلیدی٬ منو لو گلدنت می ذالی » اینقده ماچش کردم اینقده لپاشو کشیدم تا طفلی گریه کرد . حالا هر کاری میکردم ساکت نمیشد ماهک ی جورایی باز داشت شروع میکرد ب نصیحت همیشه هم اخرش میگه « فدات شم من خوبی تورو می خوام » اخه یکی نیست بگه شما خوبی منو می خواین دست از سرم بردارین من خودم کم کم ادم میشم اگه نشدم بعد بیاین بزنین تو دهنم .می گفت « رو امیر اردلان بیشتر فکر کن . از این بهتر که تو رو همه جوره می خواد ؟ از این بهتر که میدونه تو چه الاغی هستی ولی بازم تورو می خواد ! از این بهتر دیگه چی می خوای ؟؟؟» چی بگم . برم هر چی ب دهنم می یاد ب اردلان بگم ؟ نه اون گناه داره طفلی ! اون زیادی خوبه اونقدر خوبه که من خودمو لایقش نمیدونم . برم بازم پیش بابا چرت و پرت بگم باز بزنه تو دهنم . ب مامان بگم که هی ناله کنه و بگه من خوشبختی تورو می خوام ! ب اتابک بگم که بگه خره دیگه این فرصتا گیرت نمی یاد ! برم ب سیا بگم که سرشو بندازه پایین بگه ژامی خودت بهتر میدونی !!! من خسته شدم . خیلی خیلی بیشتر از اونی که بشه فکرشو کرد . برگشتنی رفتم شالیکوبی دیدن یکی از دوستام یهو چشم ب پرچمهای سیاه رو خونه پریا اینا افتاد شوکه شده بودم باورش سخت بود . پدرش فوت شده بود و من مات مونده بودم هر چند ی بار بیشتر اون اقا رو ندیده بودم ولی خیلی مرد بود خیلی دلم واسه پریا اتیش گرفت اینجا دیگه نتونستم هق هق گریمو نگهش دارم . پوششم واسه اون جمع جالب نبود واسه همین برگشتم خونه فردا می خوام برم دیدن پریا و بهش تسلیت بگم . کاش . . . کاش هیچ وقت با پریا اشنا نمیشدم حداقل تو دنیای بیرون . خیلی سختمه همدردی اونم تو این موارد . خیلی سخته . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط