دیشب رو ب زور دوتا قرص تونستم بخوابم یعنی درست ده ساعت تموم ! مدتها بود ی همچین خواب طولانی و راحتی نداشتم !واگه روناک هی از سرو کولم بالا نمی رفت ب این زودیها  دل از خواب نمی کندم !از وقتی مهین خانوم اومده وخونه اتابک ساکن شده دیگه خیلی کمتر از سابق بچه ها رو می بینم ! اونقدر سرگرمشون می کنه که اصن من رویادشون میره .وقتی رفتم آشپزخونه دیدم مهین خانوم صبحونه رو واسم آماده کرده وعذر خواهی می کرد که روناک رو فرستاده تا منو بیدار کنه ! می گفت مامان با دوستاش رفته استخر و تماس گرفته که عمو اینا دارن می یان واسه ما هم ناهار اماده کنه و منو هم از خواب بیدار !با شنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین  اصن انتظارشو نداشتم یعنی بدترین خبری که میشد ی روز تموم رو ب گ و ه بکشه همین بود ! مهین خانوم دیگه کاملا ب لطف حضورش تو این ساختمون از تمومی ماوقع باخبره! همونجا تو سینک ظرفشویی سرمو گرفتم زیر آب سرد واگه اون آب رو نمی بست حالا حالا ها قصد بیرون اومدن رو نداشتم ! خیلی باهام صحبت کرد نه می گفت قبول کن و نه می گفت نکن ولی حرفاش آرومم می کرد از اون حرفایی که مدتها بود احساس شدید ب شنیدنشو داشتم ! امروز بیشتر از هر روز دیگه ای دوست داشتم کلاس میداشتم و خونه نمی موندم ٬واقعا درمونده شدم نمیدونم باید چی کار کنم ! خودمو دار بزنم ؟ ی هفت هشت تا بسته قرص رو خالی کنم تو این معده ی لعنتی ؟ چی کار کنم . . .شیپی رو برداشتم و رفتم بیرون دوس نداشتم وقتی بیان خونه باشم اصن دیگه دوس ندارم زیاد تو خونه باشم اینطوری کمتر درگیری و بحث پیش می یاد !خیابون ها رو هم بی هدف بالا و پایین کردن حسابی خسته ام کرده ودر نهایت ی پیتزا گرفتم و رفتم باغ !از وقتی اون مشکل تعمیرگاه برا بابا پیش اومد کر ساختمون هم خوابید هنوز درو پنجره هاش نصب نشده و روکاریش مونده ! از بیکاری شروع ب آتیش زدن برگهای خشک شده کردم .چایی کنار دود این آتیش خیلی می چسبید .میلی ب غذا هم نداشتم ولی اشتهای شیپی و با ولع گاز زدنش ب تیکه های پیتزا باعث شد ی تیکه بخورم و بقیه هم نصیب شیپی شد .تو حال خودم بودم که مامان زنگید کجام ؟ چرا صبر نکردم تا اون بیاد واینکه هر چی زودتر برگردم چون عمو اینا اومدن !من هیچی نگفتم و دراخر هم ب بهونه اینکه صدات خوب نمی یاد اینجا آنتن نداره و اینا قطع کردم و خاموش !دوست نداشتم اون لحظه هارو یکی خرابش کنه !خیلی وقت میشد که اونجا بودم وقطعا حسابی کفرشون دراومده بودو عصبی بودن ! ولی برام مهم نبود دیگه خونه هم نرفتم و ازهمونجا ی راست رفتم رو مزار مامانی که اونام همه اومده بودن ! مامان و بابا دیگه مث قبل هی سرزنش و توبیخ نمی کردن یقینا میدونستن تو این وضعیت هر چی که بگن من برعکسشو انجام میدم ! کاشکی ب جای اینکه لجبازی ها و اعصاب سگی منو که اینجور وقتا درک می کنن ی کم هم خودم ٬ دلم ٬ رو می فهمیدن !که نمی فهمن !عمو می گفت « عروس کوچولوی من کجا بوده تا این وقت؟ نگفتی دلم ی ریزه شده و انتظار داشتم تو ازمون استقبال کنی ؟!!!» من فقط ی لبخند زدم و دیگه هیچی حوصله حرف زدن با هیچ کدومشونو نداشتم .بعد مزار هم نمی خواستم برگردم خونه ولی با نشستن فرزانه تو ماشین مجبور شدم برا رسوندن اونم شده برم .ودیگه راهی برا فرار نداشتم !ی راست رفتم تو اتاقمو و سردرد رو بهونه کردم زن عمو همچنان پشت چشم نازک کردناش هست و همینطور لاب لای حرفاش نیش انداختن و اینا !مثلا اومدن من و فرزام رو نامزد کنن ولی بی شرف بیشتر از چن بار ب بهونه های مختلف اسم رعنا جان رو برد و اینکه اونم خیلی دوست داشت بیاد ! اونقدر که فرزام ناراحت شد ازش خواهش کرد دیگه اسم رعنا رو نیاره !عمو و بابا نشسته بودن و با هم برا آینده ی من تصمیم می گرفتن .من دیگه نه اشکی دارم و نه توانی برا جوشش !فقط از بابا خواستم بیاد اتاقم بهش گفتم « دیگه تمومه دیگه نه ؟ یعنی همه حرفتون اینه ؟ اگه حتی من خودمو بکشم هم تاثیری نداره ؟!» بابا یهو چشاش ب اشک نشست ولی بازم گفت « تو ب من اعتماد داشته باش ! بخدا زندگی این نیست که اول با عشق و عاشقی شروع بشه .روندش و اینکه توش بیفتی اونوقت می فهمی عشقی که بعدا ب وجودمی یاد خیلی دلنشیتر و زیباتره !و . . . و . . . »حالا هی بیا زر بزن که من اصل فعل رو که ازدواج باشه قبول ندارم چه برسه ب صرفش ولی کیه که بفهمه ! گفتم « باشه ! هر چی شما بگی ولی مطمعن باشین این نامزدی هیچ وقت  ب سرانجام نمیرسه !از اینکه میگم حرف حرف شما این نیست که فک کنی آره کوتاه اومدم و سعی دارم فرزامو قبول کنم .برا اینکه میدونم من ب اندازه ی پشه هم پیشتون ارزش ندارم و شما کار خودتو می کنی ! ولی بازم ناامید نیستم ! منتظر اون روزی ام که خودتون بیاین برا این کارتون ازم عذر  بخواین ! اونقت واقعا همین استحکام و ثبات رو دارین تو گفته هاتون ؟هنوزم دیر نشده بابا بهشون بگین نه ! اگه نمی گین من خودم با عمو صحبت می کنم ! » من خواستم اخرین تلاشمو برا ب بونکشیدن زندگیم بکنم ولی نمیشه انگار عصبی شد که « تو غلط می کنی ! نبینم با عمو حرفی بزنه که حتما ناراحت میشه !»« پس بذا رک بگم بابا از لحظه ای که من و فرزام نامزد کنیم دیگه این من اینی نیستم که الان جلو چشتونه ! حالا هر طور که می خواین تصویر سازی کنین من رو تو روزهای بعد ! اصن ی کاری می کنم همین فرزام منو با یکی ببینه و اونوقت برا همیشه بره و خودشو از زندگیم بکشه بیرون ! اصن از همین فرداش ب هر پیشنهادی که بهم بشه جواب میدم و برامم هیچی مهم نیست ! اگه ب گند کشیدن زندگی منه پس ترجیح میدم اونطور که خودم دوست دارم این کثافت رو بهش بزنم !»بابا تا می خواست دستشو بلند کنه بازم صورتمو مهمون اون سیلی های سنگینش که فرزام اومد تو اتاق و نشد !.اون رفت و ما تنها شدیم ! می گفت « این دوستت پروانه چه آدمیه ها ! دیشب با پرویی تموم خودشو آویزون من کرده بود !حالا خدارو شکر من بچه مثبتم والا هر کی جا من بود . . . »« خب که چی ؟ هر غلطی دوست داشتی می کردی دیگه اونم از خداش بود اصن می خوای شمارشو بدم بهت ؟!» گفت آره و من همونجا با پروانه تماس گرفتم که « آره فرزام ازت خوشش اومده و امشب می یای کافه ؟ دوس داره بازم همو ببینین » پروانه حسابی ذوق زده شده بود و فرزام ناباورانه ب دهن من چشم دوخته بود اخرشم نتونست خودشو کنترل کنه و گفت « خره ما مثلا می خوایم با هم نامزد بشیم ها ! یعنی برات مهم نیست من با کی باشم و نباشم ؟! »گفتم « نه !چون ب تو هم اجازه نمیدم که برات مهم باشه رابطه های من »هیچی نگفت .بهش گفتم « تو که اینقدر همه چی برات مهمه ٬ برات مهم نیست نوع رابطه ی من با " مهرداد " ؟» « نه اصن ! اون گذشته ی تو بوده و اینکه نامزدت هم بود حساسیت من خریته !»« حتی اگه بگم نامزدی فقط اسمش بود و ما خیلی راحت بودیم !من همه چیم اون بود و در این همه چی بودنش هیچ مرزی هم براش نذاشته بودم ؟ »بازم گفت « نه ! برفرضم اینطور بوده باشه من دونسته می خوامت اصن مهم نیست ! از لحظه ای که حلقه دستت کنم از همون موقع همه چی برام مهم میشه »!اوهوم !« من هر چی سعی می کنم ب تو ب ی دید دیگه نیگا کنم نمی تونم ! بخدانمی تونم !اگه تحملت اونقدر زیاده که سردی و بهتره بگم تلخی و گ و ه بودنم رو تحمل کنی خب باشه حرفی نیست !خودت خواستی !»گفت همه چی درست میشه من یقین دارم . بعدم پیشونیمو بوسید ! حالم بهم خورد « از همین بوسیدنت معلومه تو خیلی منو بچه میدونی اونقدر که فکر می کنی این حرفام هم همش توهمه و زودگذر ! ولی اینطور نیست بفهم الاغ ! بفهم » » در بچه بودنت که شکی نیست ولی ی بچه ای که خیلی زود ب بلوغ رسیده ! خب خجالتو بذار کنار بگو که ی بوسه دیگه از ی جنس دیگه می خوای خب » بعدم ب قهقه افتاد ونزدیکترم شد.اعصابم خورد شده بود اونقدر که چسبوندم زیر گوشش « خیلی خری !من حرفمو پس می گیرم چون تو اصن جنبشو نداری » بعدم حاضر شدم برم تا کافه پیش پروانه !اون نیومد .و پروانه عصبی شده بود که چرا من سرکار گذاشتمش منم مجبور شدم شماره فرزامو بهش بدم.حالا خدا میدونه این فرزام چی بکشه از دست پروانه ! بهش گفتم تا جا داره اذیتش کن ی کار کن دیوونه بشه !که یقینا نمیشه فوقش این چن روز مونده رو هم ی جوری با پروانه سر می کنه دیگه .