تنها تغییری که رابطه ی من و فرزام کرده همینه که اون برا ابراز علاقه اش و نشون دادنش دیگه لازم نیست منتظر ی فرصت برا تنهایی باشه و دیگه بی اجازه بیاد تو اتاقم بی اینکه ملاحضه پوشش منو داشته باشه . . . پروانه خستگی نا پذیره و تا فرزامو ب خودش جذب نکنه دست بردار نیست !و فرزام کلافه از پرو بازی های اون همش ب من گیر میده که بهش بگو ما نامزد کردیم تا اینقدر خودشو خسته نکنه ! می گم « اولندش من این نامزدی رو قبول نکردم بعدشم اینکه مهم نیست بر فرض نامزد کردی گناه که نکردی ٬ خب این چند روز مونده رو هم با اون بگذرون پشیمون نمیشی » و اون بیشتر حرصش می گیره « ی کاری می کنی همین الان باهاش قرار بذارما ! اونوقت ببینم تو پشیمون میشی یا من ؟»« بازم مهم نیست منکه مالک جسم و روح تو نیستم٬ هستم ؟ مالکیت البته بهتره بگم خواستن اگه منطقی نباشه و همیشگی  ٬ لحظه ایش توفیری نداره داره ؟پس اینقدر خودتو در بند اخلاقیات و تعهد ب من قرار نده چون فعلا عهدی بسته نشده و جوهر ب خودش نگرفته »فرزام قیافه اش دقیقا میشه مث وقتی که روناک بستنی می خواد و مونا جون سردی هوا و مریض شدنشو بهونه می کنه و من در عین خنک شدن دلم ی درد سختی برای این حرفم دلمو می گیره اونقدر که دوست دارم ی مهربونی کنم ی چیزی بگم ی حرکتی کنم  تا از دلش در بیاد ولی با سماجت تموم این کارو نمی کنم ! مامان اینجور وقتا هی چشم و ابرو کج می کنه و در نهایت باز منو می کشه کنار و میگه « تو چرا بزرگ نمیشی ؟ چرا سعی می کنی اینقد بی محلی کنی ؟ هیچ میدونی هیچ چیزی بهتر از این کار تو نمی تونه ی مرد رو دلسرد کنه و فراری ؟ »« اتفاقا منم همینو می خوام ٬ در ضمن دیگه تو رابطه ی ما دخالت نکنین » اونقدر که از این رفتارم با خانواده احساس گ و ه بودن دارم از رفتارم با فرزام نه !کلاس داشته باشم که هیچ ٬ نداشته باشمم خونه جمع شو نیستم تا وقتی که فرزام اینقدر زنگ بزنه و در نهایت با توجه ب داشتن آمار جاهایی که من پلاس میشم بتونه سریع پیدام کنه و اونوقت برم گردونه خونه !و تقریبا شدم مضحکه بچه ها براشون جالبه که چرا هی فرزام می یاد دنبالم و تقریبا همه جا باهام هست میگن «چیزی بین شماست ؟ با هم رابطه دارین ؟ »من هیچی نمی گم و فرزام دلخور که چرا بهشون نمی گم که اون نامزدمه ٬ خودش زبون باز می کنه  « محض اطلاع شما باید بگم ژامی تنها دختر عمو من نیست دیگه نامزدمه !اگه هم مشکلی با حضور من تو جمع هاتون دارین پس بهتره مم بعدب نبودن نامزدم هم بینتون عادت کنین !» اینجا همه جیغ و هوار می کشن و بهم تبریک می گن ولی من باز هیچی نمی گم . پریسا تقریبا میشه گفت شوکه میشه و همینطور سیخ بهم نیگا می کنه و چیزی نمیگه ! و بقیه گله که چرا برا مراسم دعوتشون نکردم ! من بازم هیچی نمی گم و باز این خود فرزام هستش که عذر خواهی می کنه و اینکه مراسمی نداشتیم انشالله برا عقد و عروسی !.