223
سرشب بابا و مامان رفتن بهشهر برا شرکت تو مراسم جشن عروسی دختر یکی از دوستان بابا ! و من که همش از تنهایی با فرزام فراری بودم حالا ناخواسته تو موقعیتش قرار گرفته بودم و نمیدونستم چی کار کنم ! همش ب اون دوست بابا ناسزا می گفتم که چرا اینقد شعورشون نکشید منو هم دعوت کنن چرا فقط خانم و آقا !فرزام می خواست شام رو بریم بیرون ولی حوصلشو نداشتم یعنی بیشتر دوست داشتم مخالفت کنم تا بی حوصلگی !من سردرد رو بهونه کردم و کپیدم تو اتاقم و اونم نشست پای تلویزیون و هرازگاهی صدام می کرد تا برم پیشش .خسته شده بودم از اینکه بخوام تموم شب رو ب بهونه ی سردرد بخوابم و بمونم تو اتاق !و در نهایت خودش اومد من برا آغوش گرفتناش هیچ مخالفتی نمی کنم یعنی بهتره بگم مث بچه ها یی میشم که تو بغل باباشون جامی گیرن و حسی که بهم میده حس عشق و لذت نیست مث قبلن ها وقتی که بعد مدتها همو می دیدیم و بغلم می گرفت٬ مث من و سیا ٬ مث منو امیر محمد ٬ مث من و عمو ٬ مث من و دایی ٬ مث . . . اینو بهش می گم واون با چشمای از حدقه دراومده هی برو بر نیگام می کنه و میگه « نگو آشغال ! نگو بیشعور ! اینقدر گند نزن ب من » بعدم گذاشت و رفت !ی ی ساعتی گذشت دیدم هیچ صدایی ازش نمی یاد وقتی رفتم سراغش نبود ! همه جارو گشتم نبود ٬زنگ زدم بهش بعد کل معطل کردن گوشی رو جواب میده «ها چیه ؟ از تنهایی ترسیدی ؟ خب زنگ بزن امیر محمدبیاد پیشت یا دایی جونت » نمیدونستم چی کار کنم چی بگم ؟ دوس نداشتم بگم معذرت می خوام و این غرور رو زیر پا بذارم و بگم که برگرده من از تنهایی این وقت شب می ترسم !« تو هم بهتره خودتو آماده کنی برا توضیح دادن ب بابا که چرا منو تنها گذاشتی ؟منم فک نکن خونه می مونم و از این ترس هی بلرزم ٬ می رم خونه پریسا شایدم یکی دیگه » تازه آماده شده بودم که برم یهو اومد و توپش پر که تو بیجا می کنی این وقت شب بری خونه مردم حالا هر خری که می خواد باشه !وتا خود صبح نشست صحبت کردن ٬ از برنامه هاش٬ از زندگیش تو اونجا ٬از دوستاش و در نهایت از بچه هاش ! این حرفش وحشتناک منو ب خنده انداخت اونقدر که ب دل درد افتادم تازشم می گفت که ب پسرش از همون اول آموزش میده که ی وقتی دل ب دختر عموش نبنده و خودشو پا سوز کنه اگه احیانا هم خر شد و همچین غلطی کرد از همون اول گربه رو دم حجله بکشه تا پرو نشه و براش خط و نشون بکشه !!! « نه خب بکش این گربه رو ببینم اصن جراتشو داری »« عزیزم من گفتم دم حجله هنوز که نرسیده ب اونجاها مگه تو اصرار داشته باشی ٬ مام که زن ذلیل هر چی تو بگی »!!!!!!!!!!!!! من واقعا شدم مث ٬ مث اصن توصیف پذیر نیست حس و حالم تو اون لحظه فقط همینو یادمه که کوسن مبل رو محکم کوبیدم تو صورتش و تو قهقه های اون دوباره اومدم تو اتاقم !حالام هی پشت در اتاق ویز ویز می کنه و معذرت می خواد تا درو براش باز کنم ! یعنی تا خود صبحم اینجا بشینه ها عمرا این کارو کنم !