داشتم بلاگ دوستامو می خوندم و واسشون کامنت میذاشتم که اومد ٬بهش میگم چون خودتو مثلانامزدم میدونی دلیل نمیشه در نزنی این دوهزار بار ! براش اصن مهم نیست فقط می خنده و میگه حالا جوش نیار!بعدم چشاش می چرخه رو صفحه مانیتورم و هی نظر میده در مورد نوشته ها « یارو چه باحاله چه برداشتی داشته / دیوونه اس این بابا ادم که نباس زندگیشو جار بزنه تو نت / این یکی اصن ارزش خوندن داره که وقت میذاری ؟/ اینو باش ی مازوخیست ب تمام معناست » اعصابم خورد میشه می گم « میشه اینقدر سطحی نوشته هارو نخونی ؟ تو که آشنایی نداری باهاشون  ی پست دلیل بر محک زدن همه ی نوشته های ی شخص نمیشه » میگه اوهوم ولی باز ول کن نیست میگه« این " زیر پوستی " که نوشتی  منظورت منم ؟ » میگم نه ! میگه چرا دقیقا مشخصه که منظورت منم .می گم خب که چی ؟ « د همین دیگه خوبه خودتم اعتراف می کنی که باید ب هر کسی و تو هر شرایطی این حرفای زیر پوستی رو نزد در اینکه آدم هم نمیشی شکی نیست ٬ ولی با من راحت باش هر چقدر از این حرفای زیر پوستی داری بهم بگو نهایتش اینکه یا می فهمت یا نمی فهم و دوتا کشیده همچین خوشگل می خوری » بعدم یهو سیلیش نشست رو صورتم و ب قهقه افتاد ! خیلی دردم اومد اونقدر که نا خوداگاه جیغ کشیدم و بعدم بزن زیر گریه ! بدبخت فکرشو نمی کرد واکنشم اینطور باشه ب التماس می یفته که آروم باشم و اینقدر بی جنبه بازی در نیارم !همش فکر می کردم حالا که نامزد شدیم حتما رفتارش تغییر می کنه و مث قبل هی باهام کل نمیندازه و هی سیلیهاش چپ و راست نمیشینه رو صورتم و بعدشم بخنده ! ولی نه این همون آدم قبلیه با این تفاوت که در توجیه کارش میگه « خره ! این سیلی مزش مزه ی عشق بودا ! یعنی ی تلنگر بود برا تحریک تو که تو هم بخوای بزنی بعد من محکم بغلت بگیرم که نتونی تکون بخوری اون وقت حرص خوردنت و عصبی شدنت بهم لذت میده بوسه ها زورکی رو هم بهش اضافه کن که این آخری بیشتره کیفش !» یعنی همچین حرصم می گیره ازحرفش که حد نداره با همه حسی که دوست دارم سیلیشو جبران کنم ولی این کارو نمی کنم اونم فقط برا همین حرفی که گفته ! محلش نمیدم و دوباره میشینم پشت مانیتورم !دیگه هر کاری می کنه ب قول خودش ب تحریک من با بدبختی تموم خودمو کنترل می کنم و این اشکای لعنتی که از دو تا سیلی دیگه اش هی سُر می خورن رو صورتمو پاک می کنم !ولی دیگه از تحملم خارج میشه با مشت می کوبم رو شونه اش داد می کشم « تو ی دیوونه ای ! سادیسم داری ! ب خدا قسم اگه بخوای بهم نزدیک بشیا اونقدر داد می کشم تا بقیه بیدار بشن » دستاشو می بره بالا که باشه تسلیم من غلط کردم .وباز می شینه ب حرف زدن و از آینده گفتن !و این وسط هم هی گه گاهی ب بلاگ هایی که باز می کنم نظری میده و سعی می کنه ببینه که من چی براشون کامنت میذارم ! دلتنگ دوستام شدم این چن روزه ندیدمشون میرم مسنجر یهو چشاش چارتا میشه محلش نمیدم و تا می یام برا ی عده چراغمو روشن کنم یهو  نت رو قطع می کنه « تو خیلی بچه ای ها ! مگه نت و مسنجرو ازت گرفتن آره ؟ من ی ساعته دارم اینجا گل لگد می کنم ؟ برا کی دارم از آینده می گم از برنامه هام ! اون وقت تو می خوای بری بچتی ؟و . . . و . . . » « تو حق نداری با من اینطور صحبت کنیا ! من چیز پنهونی تو مسنجر از تو یا هیچ کس دیگه ای ندارم که اگه داشتم مطمعن باش جلو چشات بازش نمی کردم که برم بچتم بعدشم دفعه آخرت باشه صداتو رو من بلند میکنی !» نشست سیگار دود کردن « خیلی الاغی من حرفم این نیست که چرا مسنجرتو باز می کنی نمی فهمی که حرفم اینه  چرا ب من ارزش نمیدی چرا ب آینده ای که ی ساعته دارم با شور و عشق برات ترسیم می کنم نیگا نمی کنی ٬ اهمیتی نمیدی ! یعنی من اینجا از این ادمای مجازی کمترم برا تو آره ؟ » دلم می گیره براش ولی دوست ندارم اینو بهش نشون بدم !« فرزام بی خیال این حرفا هیچ با خودت فکر کردی اگه ما با هم ازدواج کنیم رابطمون خیلی با بقیه مردم فرق داره منظورم رابطه های زناشویی ! هر چند الانشم که اسم نامزد رو یدک می کشیم همینطوره اصن فک نمی کنم زندگیمون با هم دومی داشته باشه  » میگه چطور ؟« خب ما همش با هم کل کل می کنیم همش تو سیلی می زنی هیچ مراعات منو هم نمی کنی یعنی عمرا ی ذره هم دلت ب حالم بسوزه تازه این وقتیه که خیلی خوشحالی و بقول خودت عاشقانه دوستم داری بعد فکرشو بکن دعوامون بشه چی ؟! اونوقت دیگه سیلی و دادو بیدادتم برام یعنی عادی شده بعد این میشه اعصاب خوردی تو بعد اینا هی تکرار میشن بعد من میذارم و می یام خونه بابا بعدم که مشخصه دیگه طلاق ! خب پس بهتر نیست از همین اول نذاریم ب اونجا برسه !» اون  اصن متوجه جدی بودن حرفم نشد یا شایدم شد و ترجیح داد جدی نگیره همینکه یهو بی مقدمه بغلم گرفت و بوسید ٬ دهنش که بو سیگار گرفته بود وحشتناک حالمو بهم می زد ولی ول کن نبود « دخترعمو بخدا وقتی با حرص حرف میزنی خواستنی تر میشی و این نمی تونه جلو منو برا سیلی چسبوندن بگیره .از بچگی دوستت داشتم نمی تونستم ببوسمت یعنی که جراتشو نداشتم پس این سیلی بهترین کار بود برا نشوندن حسم ! حالام عادتم شده طول میکشه تا از سرم بپره »« تو سادیسم داری بهتره ب ی روانکاو خودتو نشون بدی !».الان دیگه خوابش گرفت و رفت تا مث هر شب تو اتاق سیا بخوابه ! هر چند اونقدر گستاخ بود که بگه چی میشه من امشب اینجا بخوابم ؟ بخدا قول میدم فقط بخوابم !.خدایا هیچ غلطی که برا استغاثه هام نکردی پس جون اون چهارده تایی که می گن خیلی عزیزن واست ی کاری کن یا دل من با فرزام یکی بشه یا ترجیحا مهر منو از دلش بیرون کن ! ب بزرگی خودت توانم نیست ب خدا نیست !