227
صبح با چنان کمر درد و سردردی از خواب بلند شدم که حد نداشت دقیقا شده بودم مث پیرزنایی که بعد ی ساعت نشستن می خوان از جاشون بلند بشن که یهو کمرشون می گیره !اصن سابقه نداشت اونقدراین مدت فشارهای عصبیم زیاد بود که سیستم بدنی رو بهم ریخته بود ! نهایت اینکه نظمش مختل میشد دو تا سه روز بودنه ده روز !!!! دانشکده هم نتونستم برم و حالا بابا هی می زنگید که چرا این نیومده ! بیست مین نشد که خودش اومد خونه اصرار داشت تا بریم دکتر ! من اونقدر حالم بد بود که حین صحبتاش دو بار رفتم دستشویی و بالا آوردم . عصبی بودم از دلسوزی هاش « بابا نرمال نبودن حالات جسمی همچین مهم نییست که اینقدر نگران منی ٬ درونمه که بدجور آتیش گرفته و خیلی وقته بهم ریخته ولی عین خیالتون نبود و نیست !» اون دیگه هیچی نگفت ولی نگاهش دلمو آتیش زد اصن دوس ندارم با این لحن باهاش حرف بزنم ولی نمیدونم چرا بدجور حس لجبازی و اعصاب خورد کردنشونو دارم !اونم پدری که همیشه اینجور وقتا مواظب تغذیه منه تا ی وقتی چیزی نخورم که برام ضرر داشته باشه ! اونقدر که گاهی کمرمو ماساژ میده تا دردم آروم بشه ! اونقدر که برا همین کاراش تو خانواده مادری بهش می خندن و منو و ماهک رو هم ب چشم سفیدی متهم می کردن که چرا پدرمون باید از حالات جسمی ما و تغییر و تحولش باخبر بشه !حالا اون با نگرانی از این تغییر زود هنگام اومده خونه تا ببرتم پیش پزشک اونوقت من با اون لحن فاتحه خوندم ب مهربونیش و . . . تف ب من بیاد ! مامان اجازه قرص خوردن رو نمیده ولی ب دور از چشمش چهارتا بروفن خوردم اما انگار نه انگار !تحملمم اونقدر نیست که بی صدا درد بکشم و حتما باید با داد و گریه بریزمش بیرون !اونقدر که فرزام هم متوجه بشه و هی بگه چی شده ؟« چقدر خنگی تو حتما باید بگم چه مرگم شده ؟ از پشت کوه که نیومدی »من از شدت حالت تهوع و درد داشتم می ترکیدم و اون بی شرف فقط می خندیدو اینجا مامان عصبی شد که چرا اینقدر وقیح شدم که فرزام رو هم باید تو جریان بذارم ! من اصن این چیزا برام مهم نیست !« این که از اینجا تکون بخور نیست! من باید چه غلطی بکنم ! متکابذارم رو صورتم تا خفه بشم خوبه ؟ اصن چطوره من برم ی جا دیگه تا کسی دادو بیدادها و گریه ها منو نشنوه ها ؟» و درنهایت ضعف و بالا آوردنهای پی در پی مامانو مجبور کرد سُرم وصل کنه !فرزام تموم روز رو کنارم نشست٬ من اصن حال خوشی نداشتم ولی اون شیطنتش سرباز کرده بود کنارم دراز کشید و اصرار داشت که اجازه بدم کمرمو ماساژبده تا آرومتر بشم !« من حاضرم احمدی .نژاد این کارو بکنه ولی تو نه » هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو صدا خنده ی مونا جون پیچید ٬من شوکه شدم از این حرکتش « واقعا شرم آوره تو گوش واستاده بودی ؟؟؟؟ !!!» فرزام که سرخ شده بود از خجالت و نمی تونست سرشو بالا بگیره ومونا تازه ب خودش اومده بود که چه بی هوا صدا نکرشو در آورده بود ! واقعا صحنه مضحکی شده بود !میدونستم مونا پاشو بذاره بیرون همه با خبر میشن من که کلهم با شرم بیگانه ام حتی اگه تو اون حالت هم مارو می دید بازم برام مهم نبود بیشتر نگران غرور فرزام بودم. ی ساعتم نشد که مامان و اتابک هم با خبر شدن ! مامان که هیچی نگفت و اتابک ب مونا گفت شعور اینو داشته باشه که موقعیت مارو درک کنه و بی اجازه خودشو آوار نکنه رو سرمون ! بعدم نشست ب اذیت کردن فرزام و اینکه :« فکر کردی این دختره داداش نداره ! فک کردی غیرت نداره ! د بیشعور می خوای غلطی بکنی چرا درو نمی بندی ؟ اصن مگه جا قحط بود خنگ خدا »طفلی فرزام هی آب می رفت و اصن نمی تونست سر بلند کنه تا جایی که مامان ب اتابک گفت دیگه بس کنه و اینقدر اذیتش نکنه ! ومن واقعا از دست مونا عصبی بودم و دوست نداشتم فرزامو تو این حالت ببینم ! بنده ی خدا دیگه خیلی نزدیکم نمیشد یعنی اگه کسی کنارمون نبود اینم سعی می کرد بره ی اتاق دیگه یا تو حیاط بعدشم هی ب من اس میزنه که « بخدا تلافی کار این مونا رو سرت در می یارم حالا ببین / یعنی دستم بهت برسه ی کمر دردی نشونت بدم که . . . / من بدجور از مامان خجالت زدم نمیشه ی کاری کنی جو خونه عوض بشه ؟ /می یای بریم باغ ؟ / ی کاری کن با این مونا من دلم خنک بشه / و . . . » من واقعا برام مهم نبود نمیدونم چرا فرزام با همه ی راحتیش اینقدر براش مهم شده و بعد گذشت چند ساعت بازم روش نمیشد وقتی مامان و اتابک هستن مث قبل بازم کنارم بشینه و دست بندازه ررو شونه ام ! ولی بدجور تو این فکرم که چطور این مونای بیشعور رو اذیتش کنم ! یعنی اگه این کارشو جبران نکنم ها آروم نمی گیرم !