امروز همه باغ بودیم ٬ من اصن دوس نداشتم لحظه ای که حیون بیچاره رو سر می برن اونجا باشم !گفتم وقتی کارتون تموم شد زنگ بزنین من خودم می یام !ولی مامان از بس غر زد که مجبور شدم همون موقع باهاشون برم .هوا سردبود ابری بود سوز داشت ولی بارون دلم می خواست که نمی یومد !وقتی  اون آقا گوسفند رو برامون سر برید منی که می گفتم تحملشو نداشتم همینطور سیخ واستاده بودم و نیگا می کردم که یهو فرزام حالش بد شد و رفت ی گوشه بالا آورد !!!همه تعجب کرده بودن و مسخره اش می کردن ٬ منم ب شدت ب خنده افتاده بودم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم !ولی دلم بدجور سوخت بهش ٬ از اون فاصله هم صدای اوق زدنش و سرفه اش ب گوش می رسید !طاقت نیاوردم رفتم پیشش شونه هاشو ماساژ دادم تا بهتر بشه همش می گفت برو اونور حالت بد میشه ولی مهم نبود اصن انگار نه انگار که یکی کنار من بالا می یاره . . . حالش که بهتر شد گفتش « من ترجیح میدادم احمدی نژاد منو ماساژ بده ولی تو نه » !!!!! همچین وا رفتم که خدا میدونه ! بعدم با همون دهن کثیفش که بو پهن گرفته بود بوسید و منو ب سر حد جنون رسوند ! اونقدر چندشم شد که فقط تونستم جیغ بلندی بکشم و شروع کنم ب فحش دادن ! هر چی دم دستم بود طرفش پرت می کردم و اون بیشعور بلند بلند می خندید و سعی می کرد دستامو بگیره !که یهو بابا جلومون سبز شد هی می گفت چتون شده شما باز ؟ فرزام شوکه شد اصن فکرشو نمی کرد که اینطور رک ب بابا بگم چی شده ! بابا فقط ی نیگاهی ب فرزام انداخت و گفت « هنوز یاد نگرفتی که چطور ی خانم محترم رو ببوسی ؟ تو هم مث بابات  خیلی پشت کوهی هستی » بعدم ازم خواست تا برم ب بقیه کمک کنم ! فرزام سرخ سرخ شده بود یقینا خیلی دوست داشت باز ی کشیده بچسبونه ولی بابا گرفته بودش ب حرف و اون نتونست دنبالم بیاد !دلم خنک شد ! . داشتیم اماده میشدیم برا کباب کردن که مهمون اومد ٬ دو تا داماد همسایه بغلیمون بودن و اومده بودن دنبال اتابک تا سیخ کشیدن و مشروب رو مجردی داشته باشن ! اتابک که داشت می رفت مونا جون خیلی عصبی بود و جرو بحث می کرد که حق نداره بره ! چرا ی همچین روزی نباید کنار خانواده باشه و اینا !بابا می خواست بینشونو بگیره که مامان نذاشت گفت بذا خودشون باهم کنار بیان و در عین حال زیر لبی اتابک رو سرزنش می کرد که چرا ی همچین روزی رو هم آقا باید با دوستاش باشه ! من ولی مخالف بودم ! ب مونا گفتم « خب بذا بره ! فوقش یکی دوساعته بر می گرده دیگه ! » من اصن قصدم کل کل با مونا ٬ تلافی و یا اذیت کردنش نبود !اصن بحثم ی چیز دیگه بود ! ولی مونا ناراحت و تقریبا داد کشید « شما زوده هنوز اظهار نظر کنی ٬ هر وقت افتادی تو زندگی اونوقت بیا صحبت کن » این حرفش دیگه برام سنگین اومد تو جمع و عمرا دیگه کسی می تونست جلو دهن منو بگیره !« د فدات شم ٬ تو که شوهرتو بهتر از هر کسی می شناسی ٬ الان خودتو هم دار بزنی اون حرف گوش کن نیست ٬ چرا ؟ چون از قبل با دوستاش هماهنگی کرده برنامه ریخته ! و حتما میره اما این کار تو جز اینکه اعصاب هر دوتونو خورد می کنه که هیچ گند هم می زنه ب امروز ما ! غرور اتابک رو هم پیش دوستاش خورد می کنه پس چرا اینقدر سخت می گیری ؟ ی مرد همون اندازه که نیاز داره ب  بودن با همسر همون اندازه هم گاهی نیاز ب بودن با دوستاشو داره ! و همینطور هم ی زن ! اگه اینو واقعا بفهمین و درک داشته باشین بخدا اینجور وقتا هر چقدرم بی برنامه بودنتون با هم بهم بخوره اصن ناراحتی پیش نمی یاد ! » مامان باهام مخالف بود و حتی عمه ! ولی بابا سرسختانه از حرفم حمایت می کرد و اتابک هم که خوش خوشانش شده بود چپ و راست می بوسیدم و قربون صدقه می رفت . آخرش هم این شد که اتابک  با دوستاش رفت و فرزام و سیا و امیر محمد رو هم با خودش برد !. من واقعا نمی تونم این چیزا رو درک کنم ! یعنی ب اعتقادم بزرگترین چیزی که می تونه ی رابطه رو کم کم بی ثبات کنه و از موندگاری بندازه همین توقع هستش حالا هر رابطه ای که می خواد باشه !از محدود کردن تو روابط بی نهایت متنفرم ! مث همین کار مونا ! غیر از این شد که اعصاب خودش خورد شد و روزمونو ب گ و ه کشید ! غیر از اینکه بالاخره شوهرش رفت و ب تفریحشم رسید !مردا دوس ندارن روشون مالکیت داشته باشی و حتی اگه عزیز ترینشونم باشی و گه گاهی بخوای این حسو تو محدود کردن روابطشون و تصمصیم گیری ها اعمال کنی مسلما عصبی می کنتشون و صد البته جری تر ! اون وقت از دوستی و رفاقت بین  زن و شوهر کمتر میشه و این مرد بیشتر و بیشتر دوس داره وقتش رو با دوستاش بگذرونه شایدم دلیل خاصی برا کارش نداشته باشه ولی همین مالیکت بیجا اونو نه تنها مجبور ب حرف شنوی نمی کنه که جری تر هم می کنه !و صد البته که در مورد زنام همینطوره ! من همینطور داشتم ی بند برا مونا و بقیه حرف می زدم که مونا گفتش «تو هنوز  زندگیت شروع نشده داری این فلسفه بافیا رو می کنی مطمعنم  اون وقت عمرا بذاری با دوستاش اینطور رفت و آمد داشته باشه » « من ب چیزایی که می گم اعتقاد کامل دارم و بهشون عمل می کنم !تو رابطه ام با مهرداد هم تجربه کردم یادت نیست ؟ » مونا دیگه هیچی نگفت ولی اوقات تلخیش تا خود غروب منو حسابی عصبی کرده بود !هر چند بیشعوری اتابک رو هم نمیشه ندیده گرفت احمق حداقل باید از قبل مونا رو در جریان میذاشت ! ولی خب بازم رفتار مونا تو جمع که بهش امرو نهی می کرد اصن قابل توجیه نبود !.امروز تا تونستم خوردم اونقدر که معدم هم تعجبش شده بود ! مامان می گفت تو این وضعیتم مشروب نخورم خوب نیست ! ولی نمیشد !بیشتر از ی هفته میشد لب نزده بودم و اونم حالا تو ی همچین شرایطی  عمرا میشد از کنارش گذشت !من دیگه این روزاخیلی با مامان و بابا همصحبت نمیشم یعنی اگه چیزی نپرسن و حرفی وسط نیاد که نیازی ب دهن باز کردن باشه  اگه ی روزم بگذره عمرا ی کلمه از دهنم درآد!واین خیلی داره اذیتشون می کنه مامان هی غر زد و سرزنش کرد ومن انگار نه انگار که چیزی می شنوم . میدونستم دلش می شکنه میدونستم ناراحت میشه و لی . . . اونم دیگه عصبی شد و رفت گذاشت کف دست بابا حالا اون ول کن نبود « مگه نمی شنوی تو ؟ میگه نخور ٬ خب نخور می میری مگه ؟ » من لام تا کام حرفی نزدم و کار خودمو می کردم وفقط لحظه ای که مامان اومد تا ازدستم بگیره گفتم « مامان بهتره این کارو نکنی !قطعا متوجه شدین که من این چن وقته چقدر شبیه اون من چند سال پیش شدم نه ؟ پس نه رو اعصاب من برین نه خودتون ! همینطوری مسالمت آمیز در کنار هم زندگی می کنیم و منم سعی می کنم کاری کنم تحملم خیلی براتون سخت نباشه ! » من سیخ تو چشای مامان اینطور بی پروا و گستاخانه حرف میزدم و اصن هم برام مهم نبود الان تو دلش چه آشوبیه و عمه و بابا هم که حرفمو شنیدن چطور ؟!وقتی مامان چشاش خیس شد دلم بدجور آتیش گرفت دوست داشتم برم بغلش بگیرم بگم غلط کردم ٬ شوخی کردم ٬ جدی نگیره ! ولی ی چیزی ی چیز سخت و سنگی نمیذاشت این کارو کنم ! اون رفت و بابا هم از همون دور هی نیگا می کرد بی اینکه چیزی بگه !مطمعنا براش کاری نداره منو مجبور ب معذرت خواهی کنه و . . . ولی همین اندازه میشه فهمید که اون زجری رو که اون موقع کشیدن ب هیچ عنوان حتی دوس ندارن بهش فکر کنن چه بر سه ب اینکه بخوان دوباره اونو تجربه کنن !!!خودم میدونم کثافت شدم ولی هنوز خیلی نه ! فعلا همین کثافته که ی جورایی آرومم می کنه ! شاید. . .