23
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم سیا ی یادداشت گذاشته رو سرم و رفته « قربونت بشم منو ببخش اخه با مهدی قرار داشتم نمی شد نرم ٬ فدات شم قول میدم دیگه تکرار نشه » اینقده اعصابم بهم ریخت که حد نداشت خوبه دیشب بهش گفته بودم ماشینو امروز لازمش دارم . باید می رفتم دیدن پریا واسه تسلیت گفتن فوت پدرش . منتها تو همه مانتو شلوارام اونی که ب درد این مجلس بخوره رو نداشتم ب قول مامان یکی از یکی اجق وجق تر . با اینکه چندشم میشه لباس یکی دیگه رو بپوشم منتها رفتم از مونا خواهش کردم تا یکی از مانتو هاشو بهم بده . اونم باردار هستش مانتوهاش همش گشاد و مث کیسه می موندن . از مانتوهای پارسالشم هیچ کدوم ب دلم ننشست . اونم نامردی نکرد و ی تیکه بزرگ انداخت « حالا خوبه می خوای بری مجلس ختم ها . نکنه باز می خوای منکرات بگیرتت ؟ ب جای اینکه ۱۷۰ تومان پول بی زبون رو بدی ب اونا برو دوتا مانتو مث ادم بگیر بپوش !!!» هیچی بهش نگفتم . ازش تشکر کردم و راهی خونه ماهک شدم .خاک برسر من کنن وقتی من ماهک رو دارم چرا باید ب هر . . . رو بندازم . ماهکم همون حرفای مونا رو زد منتها دلسوزانه تر منم بهش قول دادم تا در اولین فرصت باهام بریم خرید و ی مانتو و شلوار بلند بگیرم . شلوارای ماهک همه فاق بلند بودن و من اینقده بدم می یاد از این تیپ شلوارها اصلا باهاشون راحت نیستم . تازه گشاد هم بودن واسم مجبور شدم کمربند هم بزنم و این یعنی احساس خفگی یعنی اینکه خیلی اذیت شدم تا برگشتم خونه . پریا طفلی دیوانه وار ضجحه می زد ومن با همه تلاشی که کردم تا نذارم این وامونده بغضم بترکه بازم نتونستم . خیلی خیلی سخته ادم پدرشو از دست بده و خیلی سخت تر این جور مواقع تسلیت گفتنه . مردم و زنده شدم تا تو نستم دو تا چرت بگم . کاشکی هیچ وقت این اشنایی با پریا رو ب بیرون نمی کشیدم . پدرام هم چیزی ازش نمونده بود خیلی خیلی شکسته شده بود . واسش متاسفم خیلی و امید که خدا بهشون صبر بیشتری بده . سیا از وقتی رفته حتی ناهار هم خونه نیومده و این منو خیلی بیشتر از پیش عصبی کرده . این روزا خیلی با مهدی می پره و من اصلا خوشم نمی یاد . اگه بخواد همینطور پیش بره باز دعوامون میشه . باید بیشتر باهاش صحبت کنم .
+ نوشته شده در ساعت توسط