تازه اماده شده بودم برم دانشکده که باهام از فلان انتشاراتی که پایتخت نشینه و بابا چن وقت پیش مجموعه شعرامو برده بود اونجا تماس گرفتن و خیلی رک و پوست کنده ی آقایی که خیلی لحن مهربونی هم داشت گفت :« دخترم متاسفانه هیئت مدیره سطح شعرای شمارو با پشتوانه ی اسم این انتشاراتی ضعیف میدونه » من هی می گفتم اوهوم که باز گفت « ولی ب شخصه از وقاحت و جرات شعرای شما لذت بردم بعد مسافت باعث شد ما ازهمصحبتی و دیدن شما محروم بشیم امیدوارم ی روزی مجموعه قابل تامل تری تهیه کنی اونوقت ما افتخار خودمون میدونیم برای همراهی با شما » والله اونقدر که شیفته ی ادب و گفتار جناب فرهمند بود ب گمانم اسمش شده بودم که اصن یادم رفت که چی بهم گفته و ناراحت هم نشدم ! والله ! فرق این گفتار با گفتار اون بی شرف همشهری در این بود که هر دو ی چیزی رو می گفتن در عین اینکه تو تفهیمش شیوه خودشونو داشتن که صد البته تاثیر زیادی تو موضع گرفتن و پاسخگویی داره !بعدم نشستم برا مامان و فرزام و مونا جون که منتظر بودن ببین که کی بوده و چی گفته تعریف کردم « می بینی تورو خدا ! آدمو افسرده می کنن ٬ بعد می گن چرا جوونا فلان میشن و بهمان ! بعد می گن چرا من الان تصمیم گرفتم که دوس پسر بگیرم  درک نمی کنن که باید ی جوری غم این اتفاق رو فراموش کرد یا نه ؟ » زدم زیر خنده و کوله مو برداشتم که برم فرزام صداش در اومد « آره خب مزه دوس پسر داشتن خیلی بهتر از نامزد داشتنه ! نه اینکه محرم هم نیستین ! برا همینه دیگه  نه ؟!» « حالا نه اینکه ما محرمیم ! اصن می خوای این شب آخری رو با هم بگذرونیم ؟! نه اینکه نامحرمیم مزش برا همین بیشتره »فرزام هاج و واج ب من نیگا می کرد و من انگار نه انگار که چی بهش گفتم اونم در حضور مامان و مونا !.ب قول مامان وقیح شدم خیلی ولی اصن برام مهم نیست هر کی منو می خواد باید همینطور بخواد نمی خواد هم ب سلامت . . .فرزام فردا میره دیگه٬ وقتی فکر می کنم برا ی لحظه احساس می کنم دلتنگش میشم ولی این حس گذراست و خیلی زود جاشو میده ب ی حس خوب و خوشایند از اینکه راحت میشم از وبال بودن بیست و چهارساعته اش و . . .