از سیگارای بابا کش رفته بودم یکی دو نخ ! دودل بودم بکشم یا نه ! وقتی برا فرزام چایی بردم دیدنش که طاق باز ولو شده بود رو تخت و سیگار دود میکرد بدجور منو تحریک کرد ب این کار ! بهش گفتم « تنهایی مزه میده خب ؟ بذا منم ی پک بزنم بیشتر بهت بچسبه » اینم مث بابا مخالف سیگار کشیدن ب قول خودش جنس مخملیه ! شوخی هم سرش نمیشه همچین اخم می کنه انگار پدرشو کشتم « کاری که باید بکنی نمی کنی غلط زیادی هم دلت می خواد ؟» « من هر غلطی دوس داشته باشم می کنم ب تو هم ربطی نداره » بعدم اومدم اتاقمو و نشستم باز پای نت ! فک کردم می یاد باز سراغم ولی نیومد ومن آخرش دلو زدم دریا و سیگارای مادر مرده رو دود کردم اونم درحالیکه مجبور شدم پنجره رو باز بذارم و سگ لرزه بزنم و حوصله اینکه بلند شم ی چیزی رو تنم بکشمو هم نداشته باشم ! و همین حسابی چسبید ! . برای چهارمین بار میل آقای فرهمند رو می خونم شیشه خرده های آینه میز توالتم که برا چندمین بار متوالی شکسته بود هنوز رو زمین ولوست تنها چیزی که آرومم می کنه همین شکستن و ایناست البته اگرم یکی باشه که تحمل کنه دوس دارم داد بکشم سرش و دوتا مشت هم بکوبم تخت سینه اش تا ی کم خودمو خالی کنم ! فرزام چمدونشو بسته ! نگاهم که بهش می یفته هم دلم آروم می گیره و هم ی حس ناشناخته ی جور دلتنگی منو اذیت می کنه !