فکرشو بکن همین پاتو از دستشویی بذاری بیرون یهو تو تاریکی یکی محکم بغلت بگیره و لباش سفت بچسبه  رو گردنت ! دقیقا همون لحظه ی شب سیزده برام تداعی شد ! با همون حس ٬  که نه سماجتی برا فرار داشته باشم و نه خواستنی . . . ونه حتی خواستنی برا موندگاریش ! با این حال .این تناقض های روحی بدجور اذیتم می کنه اونقدر که فرزام باورش نشد من تلاشی برا دور شدن ازش نمی کنم و خفقون گرفتم ! « میدونستم دزدکی بیشتر می چسبه  همین کارو می کردم !» بازم هیچی بهش نمی گم !دوس داشتم حرفی نزنه ! حرکتی نکنه !تنها کسی که بعد تو این حسو بهش داشتم ٬ اینکه راحت بوسه ها و آغوششو بپذیرم در عین اینکه . . . فهمید سیگار کشیدم یهو باز سیلیش نشست رو صورتم « سعی کن تکرار نشه ! من اصن دوس ندارما » « تو غلط می کنی برا من تکلیف تعیین کنی ! اصن بیجا کردی منو بغل گرفتی سادیسمی احمق » این دیوونه اس ! واقعا مریضه ! نه مهربونیش معلومه نه . . . من عمرا بتونم باهاش کنار بیام ! ی بارم که حسم خواستنش بودو دوس داشتم اون لحظه رو زد خرابش کرد ! اینو وقتی اومدم تو اتاقم بهش گفتم ٬ حالا از پشت در نشستن  خسته شده رفته تو اتاق سیا و هی اس می زنه ! ب غلط کردن افتاده خودشو فحش میده و اینکه  بذارم ی خاطره که حس دونفره بودنش بیشتر باشه براش بمونه . . . حوصلشو ندارم دیگه نه حرفاش و نه حتی آغوشش ! چراغ اتاقو خاموش میکنم که فک کنه دیگه خوابیدم !گوشی رو هم همینطور ! میدونم اگه بیاد دیگه اون لحظه تکرار شدنی نیست با این کاری که کرد ! و این اذیتم می کنه پس بهتره این شب آخر بودنش بیشتر از این دعوامون نشه !