مامان باهام مثلا قهره منم اصن اهمیت نمیدم ! هی می رم لوس بازی و هی ناز کشی !دیشب با بابا بحثشون شده بود حالا رو چی من نمیدونم یعنی این زن و شوهر اینقدر تودارن که احیانا  اگرم بحثی بینشون پیش بیاد که ما متوجه بشیم فقط می فهمیم که ی چیزی شده ! اونم از چهره دمغ هر دوشون و اینکه شب رو هم نمی خوان پیش هم بخوابن ! اینا که تجربه شده٬ من یکی اینجور وقتا می رم ب بابا می گم هر وقت خوابتون اومد بیاین ! مامان هم همچین حرصش می گیره که خدا میدونه ! البته تقصیر خودشه ی طوری برخورد می کنه که بابا جرات نداره بره اتاق خواب و بعدم ترجیح میده بیاد اتاق من بخوابه و هی حرف بزنه و هی حرف بزنه !و نتیجه اش ی شب طول و دراز میشه با حرفای بابا و نرفتن نت من ٬ و صد البته آخرش بغل بابا خوابیدن ٬ اگرم خودمو بکشم که حرف بکشم از زبونش چی شده و اینا محاله لام تاکام حرفی بزنه !حالا امروز صبح مامان هی تیکه می نداخت هی اذیت می کرد که« می مردی حرفی نمی زدی ؟ خیر سرم گفتم الان می یاریش برا آشتی و عذر خواهی ! نگو خانم می بره بغل خودش می خوابونه » اینقدر خندم گرفته بود که حد نداشت ! بی شرف ب منم حسادتش میشد ! « یعنی من حق ندارم ی شب بابام کنارم باشه ؟! از اون گذشته مامان قهر می کنی بکن ٬ عصبی میشی بشو ٬ اصن بزن بکشش ولی هیچ وقت جای خوابتونو تغییر ندین ! این خوب نیستا !زن باید سیاست داشته باشه که شما نداری ٬ دوروز دیگه رفت یکی دیگه بغل گرفت بعد نیای بگی آره و فلان ها !» من وحشتناک دردم گرفت درست از همونجایی نیشگون گرفت که تاتو کرده بودم هر چند ورمش خوابیده ولی هنوز ی کم درد داره !اما ب رو خودم نیاوردم و رفتم بالا منبر و هی حرف زدم ! والله بعضی زنا با این رفتاراشون حالا هر چقدرم مرد مقصر باشه باعث میشن ی دلسردی دوره ای پیش بیاد بینشون اونوقت اگه این دوره طولانی بشه کم کم ب جاهای دیگه کشیده میشه !باید حرص ٬ عصبانیت ٬ خشم و هر چیز دیگه ای رو از اتاق خواب جداش کرد!یعنی اگه شده کنار هم خوابید و بی محلی کرد ولی از هم دور نشد !مامان هی با حرفا من حرص می خورد و هی می گفت «همینم مونده تو ب من درس بدی اگه می تونی ی کم رابطه خودتو با فرزام بهترش کن اینقدر چرت نگو » « اهان رسیدیم ب جای خوبش  ! اولندش در این مورد گفته بودم هیچ عکس حق دخالت نداره من سنگامو وا کرده بودم نه ؟ دومندش مطمئن باشین اگه من و فرزام ازدواج کنیم هیچ وقت این رفتار شما رودر برابر بحث و جدل های احتمالی نخواهم داشت ! فقط ی کم سیاست ٬ ی کم سیاست داشته باش ما مان من » همین حرف باعث شد دیگه مامان که داشت کم کم می خندید بدتر شدو دیگه قهر کرد « کارت ب جایی رسیده برا من رج میندازی ؟» بعدم نامرد برا ناهار فسنجون پخت ! میدونه دوست ندارم ٬ میدونه اگه از گشنگی بمیرم اینو نمی خورم برا همین پخت ! زنگ زدم مونا اونام از شانسم مهین خانم فسنجون پخته بود .حالام از گشنگی دل درد گرفتم .منتظرم تا لیدا و آیلین بیان دنبالم بریم انجمن !اونوقت شاید ی چیزی برا خوردن بگیرم !