من استرس داشتم از برخورد با شهرام !چراش رو هم نمیدونم وبرعکس من اون خیلی ریلکس و خونسرد بود خیلی معمولی اومد و تبریک گفت و در نهایت ی غزل رو هم واسه کادو برام خوند اونم جلو همه ! من واقعا غافلگیر شده بودم نفسم بند اومده بود صدام لرز گرفته بود !و صد البته عصبانی از این حرکتش خاک برسر پریسا بشه و بقیه ٬گفته بودم ب هیچ وجه دوست ندارم بین بچه ها چو بیفته ! ب هیچ وجه دوست ندارم . . . اونقدر گیج زده بودم که با نیشگون پروانه ب خودم اومدم و متوجه حرفای استاد بیات شدم ٬ که با شیطنت می گفت « خوشحالم که دیگه کسی رو داری که هر شب واسش غزل بگی و رج ب رج سپید ببافی !انشالله همه بچه ها اینجا یکی یکی نوبتشون بشه  »ومن باز هم نتونستم چیزی بگم .فقط تونستم ی لبخند بزنم و بعدم ب بهونه ای برم بیرون !بیرون یعنی دستشویی و دستشویی یعنی سرو بردن زیر سینک و مور مور شدن با آب خیلی سرد که شاید ی کمی از دل آشوبیم کم کنه !.بعد پایان جلسه هم ب اصرار های بچه ها برا بیرون رفتن توجهی نکردم و ی راست اومدم خونه !مامان ذوق زده شده بود از اومدنم اونقدر که نتونست خوشحالیشو پنهون کنه « فک نمی کردم ب این زودی بیای ٬ فدات شم لجبازی چیزی رو عوض نمی کنه اینطوری هم خودتو خسته می کنی و هم مارو دل نگرون »همین حرفش کافی بود باز دیوونه بشم « شاید چیزی رو عوض نکنه ولی منو آروم می کنه و خوشحال از اینکه دارم می رم رو اعصاب بابا » اون دیگه هیچی نگفت و من ولو شدم رو تخت تا شاید بخوابم تازه داشت خوابم می برد که فرزام تماس گرفت !از وقتی رفته بود تا الان هیچ تماسی نداشتیم منکه غرور اجازه نمیدادتا پا پیش بذارم و اونم خستگی راه و جمع و جور کردن کارهای عقب موندش رو بهونه کرد !گیر داده بود کجا بودی ی ساعت تموم شمارتو می گرفتم و خاموش بود .باید خر فهمش می کردم که بابا نمیشدموبایل روشن بذارم ضایع است ب اساتید اونجا بی احترامی میشه ! و اونوقت اونقدر اصرار کرد تا براش شعری رو که امروز داشتمو بخونم !اتفاقا اینو واسه خودش گفته بودم البته نه برا خودش برا خودم و حسی که اون درش نقش داشت ! « اینا همش توهمه که تو سعی داری حس واقعیتو نسبت ب من لاب لاش پنهون کنی ! حرف دلت که نیست.حتما باز سیگار کشیدی جو گرفتت تو هاله ی دودش این چرت و پرتا رو برا من سر هم کردی »وحشتناک خندم گرفته بود فک نمی کردم اینقد خنگ نباشه و بفهمه لاب لای بیت بیت اون شعر حسم بودو خودش وخودم ! ولی بازم از حرفش عصبی شدم اینکه حالا ی بار فهمیده بود سیگار کشیدم هی هر چی میشه می چسوبنتش ب این موضوع « توهمه دیگه نه ؟ ببین ی شب ٬ ی شب اگه سر کنی کنار این توهم یقینا سوتفاهمت برطرف میشه !در ضمن از لج تو هم شده مم بعد سیگار کشیدنو شروع می کنم مثلا می خوای چی کار کنی ؟» « تو بیشعور مگه گذاشتی من ی شب سر کنم ! از بس مث الاغ چموش بازی در آوردی ولی رامت می کنم حالا ببین کی این حرفو زدم » !!!!!! نه بابا این همون خنگی بود که می شناختمش و همونقدر منحرف و گستاخ ! اصن متوجه منظور من نشده بود !فردا امتحان دارم و ی بارم لای کتاب رو باز نکردم !همون چیزایی که تو کلاس شنیدم و بعدش تو خونه بابا برام تشریح کرد! همینا کافیه اگه فردا همه چی از سرم نپره !