236
منی که همیشه سر ساعت حتی بدون ی ثانیه اینور و اونور سر کلاسام حاضر میشدم حالا نه ! و البته فقط کلاسای بابارو اونم برا اینکه نشون بدم آره مثلا من دیگه اون من سابقم نیستم ! تو این هفته بابا اصن ب روم نیاورد یعنی هیچی نمی گفت و من راحت می رفتم می نشستم سر جام ولی امروز بابا همین پامو گذاشتم داخل کلاس گفتش « خانم فلانی اینجا خونه عمه محترمون نیست لطفا تشریف ببرید بیرون »واقعا جا خوردم ولی بازم ب رو خودم نیاوردم « امروز که امتحان داریم جلسه بعد قول میدم نیام کلاس » اینجا بچه ها همه خندیدن و بابا وحشتناک عصبی شد «نمره امتحانتونو الان رد می کنم !بفرمایید بیرون » من اصن انتظارشو نداشتم و صد البته حتما بابا هم نداشت چون واقعا عصبی بود ! من اومدم بیرون ولی صدا فریادشو شنیدم که ب بچه ها می گفت « اینجا مدرسه نیست ولی من تو کلاسام قوانین خودمو دارم ! موبایل خاموش ! سر ساعت تو کلاس !حرف زیادی ممنوع ! فقط گوشاتونو باز می کنین و ی چفت هم می بندین رو دهن تا وقتی که ازتون سوال خواستم یا اظهار نظر !» بغضم گرفته بود بخصوص حالا که حسابی پیش بقیه توبیخ شدم و مضحکه !دیگه برا باقی کلاسا هم صبر نکردم و ی راس برگشتم خونه ! اصن ب اینکه بعد اومدن بابا چی پیش بیاد هم فکری نکردم ! مامان هی راه ب راه می یاد و می پرسه که چی شده و من گفتم استادمون نیومده کنسل شد کلاسام ! بنده خدا باورش شد !منم نشستم پا نت و تا الان دارم هی پرسه می زنم ولی واقعا با همه ی اینکه سعی می کنم دلشوره نگیرم نمیشه ! همش ترس داره دلم اینکه بابا بیاد ! اینکه چی بگه ٬ی غلطی کردم حالا مث سگ پشیمونم !