امروز تو جلسات ادبی دانشکده بازم طاها پیچید ب پرو پای شعر من ٬ هر چی می گفتم ی چیزی بهش اضافه می کرد و ب خوردم می داد حسابی دیوونه شده بودم از دستش ! اگه شرم اجازه میداد حتما ی داد بلند می کشیدم و می گفتم خفه بشه ولی حیف که نتونستم !از همون اول هم هی میخ نیگا می کرد و تا چشمم بهش می یفتاد سریع می دزدیشون . . . بعد پایان جلسه اومد پیشم با کلی من و من گفت « میشه ی کم وقتتو بدی بهم ؟» « بس نیست ؟! کم هم نگرفتی ! »دوباره اصرار کرد و من هیچی نگفتم و باهم رفتیم بیرون ! اصن انتظارشو نداشتم که بهم پیشنهاد دوستی بده اونم اینطور رک و بی مقدمه ! با اینکه می فهمیدم چی میگه ولی باز گفتم « خب الانشم دوستیم ٬ اگه منظورت تداومشه این بستگی داره ب اخلاق تند و تیز شما ! » بدجور بقهقه افتاد . . . و ب همین راحتی من پیشنهادشو پذیرفتم ! هر چند اصن فکرشو نمی کردم که بخوام با اون این رابطه رو داشته باشم !ولی خوب شد ! خسته شدم این روزا از بس الکی فیلم بازی کردم تو خونه وقتی پریسا یا پروانه تماس می گرفتن طوری وانمود می کردم که آره دارم با دوس پسرم حرف می زنم و قربون صدقشون می رفتم !و تو نگاه هاج و واج مامان و بابامی گفتم « خب چیه ؟ منکه گفته بودم قبلا چطور میشه و چی میشه شماها جدی نگرفتین !»اونا هیچی نگفتن یا منو جدی نمی گرفتن و یا ب قول بابا اصن مهم نیست براش ! واینکه فکر می کنه این رابطه هم مث همه ی رابطه های من با دوستان پسرمه یعنی خیلی معمولی و دوستانه ! مث محسن و امیر مث شهرام و آرش. . .و حالا با بودن طاها دیگه لزومی ب فیلم بازی کردن ندارم فقط کافیه منو باهاش ببینن و نوع رفتارمو اونوقت براشون یقین میشه و من حسابی دلم خنک میشه ! بدجورم خنک میشه !فعلااینش مهمه که من اصن نه از ظاهر طاها خوشم می یاد نه از خودش ! فقط فکر حس لحظه ای خودم بودم و بس ! ب بقیشم فکر نمی کنم ! یعنی اصن برام مهم نیست ! طاها آدم دیر جوشیه تو پسرام دوستان زیادی نداره ! بچه تهرانه و اینجام تنها زندگی می کنه وقتی بهش گفتم چرا خوابگاه نرفته تنهایی سختش نیست گفت حوصله ی تحمل آدمهایی رو که ب اقتضای شرایط و اجبار باید باهاشون باشه رو نداره ! اونقدر وقت و حس و حالش براش مهمه که بخواد با کی تقسیمش کنه و اینا !ی ٬ ی ساعتی رو با هم بودیم و بعدم من برگشتم خونه .وقتی اومدم خونه که دیدم سرو صدا می یاد ! صدا دایی بود بلند بلند داشت با مامان بحث می کرد و صد البته بحثشم رو من بود ! خواستم برگردم و اجازه ندم با شنیدن حرفاش باز اعصابم بهم بریزه ولی وقتی دیدم مامان هیچی نمی گه و هی بهش التماس می کنه که آروم باشه و اینا بدجور عصبی شدم ! آخه اینم  کاره که می کنه ؟ آرزو ب دلم موند برا ی بارم شده از من از بابا من از رگ و ریشه ی من در قبال اراجیف های دایی حمایت کنه ! ولی نه ! بدون در زدن رفتم تو و بی مقدمه توپیدم ب دایی:« دایی این اراجیف چیه داری سرهم می کنی و با بی رحمی می کوبی تو سر مامان ؟ شما اگه خیلی ادعات میشه ی کاری می کردی مهلا با شکم بالا اومده نمی رفت خونه شوهر !حالا ب چه حقی داری بابا منو محکوم می کنی ب بی غیرتی چرا ! چون من و فرزام بدون هیچ محرمیتی نامزد شدیم !چون هیچ صیغه ای خونده نشده بود بینمون و اون دو هفته تموم اینجا وردل من بود ! اون روزی که افتادم ب پاتون ٬ اون روزی که التماستون کردم و زار زدم بیاین با بابا صحبت کنین یادتونه ؟ اینم یادتونه که بهتون گفتم دفعه آخرتون باشه ب بابا من توهین می کنی ؟ من هر چی باشم و هر غلطی بکنم خانوادم در جریانن چیز پنهونی ندارم ازشون پس شما بیشتر از این خودتو سبک نکنین و کاسه داغ تر از آش نشین خواهش میکنم »صدای بلند مامان که گفت خفه شو احترام حالیت بشه بدجور بغضمو ترکوند و ترجیح دادم دیگه خونه نمونم برگشتنی هم با صدا بلند دوباره گفتم « دایی اصن شوخی نبود ! بی احترامی هم نبود همش حرف دلم بود ! من مم بعد ب هیچ کس حق دخالت نمیدم حیف که نمی فهمین »والله فک می کنه  اینجام پادگانه و منم سربازش هی امرو نهی می کنه ! خوبه حالادیگه هیچ سمتی نداره ! بابا راس میگه همه سپاهیا از دم خودشیفته و متکبر هستن ! اصن موندم چطور ب خودش اجازه داده بیاد این حرفا رو بگه ! نامرد بی وجدان می گفت باید ما عقد میشدیم حالا آبرو براش تو فامیل نمونده !!!!!!!! دِ اگه عقد میشدم که نمی گفتن نامزدی !مرتیکه آبروی رفته ی خودتو رو جریان مهلا میذاری ب حساب نامزدی من ؟؟؟!!!!هنوزم پشت کوه سیر می کنه هنوزم . . .حسابی ر ی د ب حس و حالم !.رفتم خونه پریسا . . . وقتی براش امروزو تعریف کردم منو محکوم کرد ب بچه بودن ! ب اینکه اینو بفهمم که من با بابام و. . . لجبازی نمی کنم دارم با خودم و احساساتم لج میکنم ! بهش گفتم برام مهم نیست و اون دیگه چیزی نگفت !واقعا مهم نیست واسم !