از دیشب تو استرس شدید داشتم دست و پا میزدم . ماهک گفته بود که مامان و بابا راه افتادن و تا صبح می رسن بهتره دست و پامو جمع کنم و اوضاع خونه مرتب باشه . ی خوشحالی  وصف ناپذیری منو مست کرد . ولی ادامه حرفای ماهک که باعث این استرس شد بد جور منو ریخت بهم . اخه ماهک من قربون تو بشم چرا اینقدر فضولی ؟ چرا هر چیزی رو ب خودتون ربط می دین ؟چرا باید کوچکترین حرکت من واسه شما اینقدر مهم باشه که زرتی بابا رو خبر دار کنی بعدشم  بگی « ژامی این یکی اون یکی نیستش ها  حواست باشه » رفتم پای نت تا این استرس دست از سرم برداره . بعد نت بازم دوش گرفتم سرد سرد ولی اینبار مث سگ ب خودم می لرزیدم ولی  عجبا دوس نداشتم از زیر دوش بیام بیرون  دوس داشتم همینطور بمونم و سگ لرزه بزنم تا شاید اروم بشم وهمین جا بود که یهو مامان و بابا اومدن . سریع حولمو پوشیدم و زدم بیرون . با دیدن بابا نتونستم خودمو کنترل کنم بد جور افتادم ب گریه و خودمو بدون اینکه بهش فرصتی بدم انداختم تو بغلش و وقتی دستای محکمش دور کمرم حلقه شد انگاری زیباترین حسهای خوشایند عالم رو ب من دادن ! بابامث همیشه که از حموم در می یومدم  حوله رو رو سرم محکم می چرخوند اینکارو کرد و گفت « من گفتم بیای اینجا ادم بشی ! ولی انگاری هنوزم اون اخلاق گندت رو داری » و بعد قهقه های لذت بخشش تو اتاق پخش شد . خیلی خوشحال بودم که باز هر چهارتامون بعد مدتها با هم هستیم اولین باری بود که  با لذت تموم ناهار می خوردم و فکر رژیم و این کوفت و زهر مارا نبودم . ولی همه چی بعد این ناهار شروع شد  بابا« با هر دوتونم ( هر چند مخاطبش من بودم ) همیشه بهتون گفته بودم  مدام ب خودتون تلقین کنین هر کسی ارزش و لیاقت اینو نداره که اونو حتی واسه ی لحظه تو دلتون بنشونین و اینکه حتی هم اغوشی !!! مخالف دوستان دختر و پسر شما نیستم که خودم بارها اجازه دادم دعوتشون کنین خونه ولی با این اعتماد و این منش که خودتونو گم نکنین ٬ نذارین شخصیت شما و احساساتتونن زیر سوال بره و لگد مال بشه  ٬دوره ای نیست که من شما رو محدود کنم و از روابط اجتماعی برحذر کنم پس خودتون عاقل باشین » و بعد با خشم تمام :« ژامی همیشه می گفتی نت فقط واسه سرگرمی داری استفاده می کنی  پس چی شد ؟ شنیدم خیلی قاطی پاتی شده  اره ؟» از شدت خجالت و ترس نمی تونستم سرمو بلند کنم « چطور ؟ هنوزم همونطوره بابا ! ( اخ ای خدا ماهک مگه من دستم بهت نرسه ٬ مگه نبینمت  خاک برسرت کنم با این احساسات خواهرانه مزخرفت ) » اینجا دیگه نمی شد بذارم تا باز اون جریان ماه پیش اتفاق بیفته باید خودمو از اینهمه حساسیت های اونا نجات میدادم «  خوبه تا حالا هر استفاده ای از نت داشتم خودتون خبر داشتین ! مامان خودش بارها و بارها چت منو دیده  شما هم دیدی . پس چه مشکلیه ؟ من هنوزم همونم . هر چند میدونم این ماهک واستون پیاز داغشو زیاد کرده » « میدونم ٬ شکی هم ندارم ولی اینکه در شبانه روز نزدیک ب ده ساعت بری نت و بیشترشو با . . . وویس بچتی اینکه داره منو اذیت می کنه » دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم . فقط اینکه « من بچه نیستم و بهتونم قول میدم این چیزایی که تو ذهن شماها جا گرفته نیست  مطمعن باشین »  بگذریم . داشتم می مردم از اینهمه فضای خفقانی که تو خونه افتاده بود . که باز بابا شروع کرد « بیشتر رو امیراردلان فکر کن ! من اونو خیلی بهتر از تو که دخترمی می شناسم  پس این حماقتهاتو بذار کنار و فکر اینده باش  ٬ در اینصورت من آیندتو تضمین می کنم و کوتاهی ندارم » من فقط لال شده بودم اونقدر ب حد انفجار رسیده بودم که ب شدت خودمو کنترل می کردم تا حرفی از دهنم در نیاد تا وضع از این بدتر بشه . بعدش مامان و بابا  آماده شدن تا برن خونه مامانی واسه روشن کردن وضعیت اون باغ و دوتا خونه ای که بعد فوت بابا بزرگ همونطور بلا تکلیف مونده بود . می خواستم باهاشون برم ولی بابا اجازه نداد گفت « جای شماها نیست  کلی حرف دارم با عمو و عمه تون  پس نیاین » ومن کلی التماس کردم که« بابا تورو خدا هر طور شده  کاری  کن اون باغ مال خودمون بشه ! هر جور شده سهم عمو و عمه رو بخر .خواهش می کنم » بابا فقط خنده ای کرد و گفت هر چی خدا بخواد و رفتن .امیدوارم ی وقتی این باغ دست عموم نیفته که  میره اونجا  ساخت و ساز می کنه و من می میرم واسه  تبر خوردن سپیدارهای زیبایش ، دست عمه نیفته که  هزار تا تیکه اش می کنه  و هیچی از اون صفا و زیبایی اش نمی مونه ،  بعد رفتن  مامان و بابا  تمام حرصم و عقده هامو خالی کردم رو سر سیا و فحش بارونش کردم « مگس ٬ هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بی جنبه باشی ب چه حقی ب بابا گفتی ؟ تو خجالت نکشیدی همین دوهفته پیش بود اجازه دادم بری دیدن سحر ! شعورت نمی کشه هر چیزی رو اینقدر جدی نگیری ! خوبه خودت مدام تو خونه بودی می شنیدی وویس چت منو  پس این زر زدنای الکی واسه چی بوده ها » طفلی سیا مث موش شده بود  و مدام می گفت « بخدا من چیزی نگفتم  ماهک فضولی کرده  ب جون خودت باور کن  من غلط بکنم اینکارو بکنم » هر چند می دونستم کار سیا نبوده ولی اون لحظه ماهک نبود که من دادمو رو سرش خالی کنم که هر چند اگر هم بود جرات این کارو نداشتم .  با اینکه کلی زحمت کشیدم و لی بابا اینا شام نیومدن و گفتن شب رو خونه مامانی می مونن و من باز هم خواهش که بابا تو رو خدا نذار باغ دست اونا بیفته . ب هر قیمتی شده سهمشونو بخر . و الان تمامآرزوم تو این لحظه اینه که بابا بتونه این باغ رو بخصوص از دست عمو در بیاره . من دلم هوای سپیدار های اونجا رو کرده  دوست دارم برم بازم ننو ببندم و ساعتها اسمون رو تماشا کنم .