238
حالا هی بخور و هی بخور مگه ب خوردنه ! هر چی اضافه کرده بودم تو همین مدت و ب لطف اعصاب و فعالیت بسیار البته از نوع چشمی همش زرتی پرید !دوباره شلوارام لق می زنن !تا یکی دوروز پیش که با کمربند نگهشون میداشتم ولی دیگه تحملشو ندارم احساس خفگی بهم دست میده !خودمو کشتم تا مامان کمرشونو برام کوچیک تر کنه ولی نکرد نامرد ! دلچرکین بود از برخورد دیروزم با دایی !می خواستم برم بیرون و مونده بودم چی کار کنم !هی می گفت بازم سنجاق بزن فوقش دوروز دیگه دوباره سایزت نرمال میشه !مجبور شدم دست ب دامن مهین خانوم بشم ! اونم حسابی سرش شلوغ بود می خواست ناهار اتابک اینا رو آماده کنه ولی خودمو زدم ب پرویی و اونقدر غر زدم تا طفلی نشست و دوتا از شلوارامو برام کمرشونو گرفت !بهش گفتم که من جاش ناهارو اماده می کنم و همین راضیش کرد !فرصت خوبی هم بود تا مونا رو باز ب حرص بندازم واسشون قیمه گذاشتم که مونا ب هیچ وجه دوست نداره تا جا داشت هم پراز لپه کردمش !.بعدم رفتم سالن ورزشی ! این مدتی که نمی رفتم حسابی بدنم از انعطاف و نرمیش افتاده بود با سختی می تونستم حتی حرکات قبلی رو که کلی براشون وقت گذاشته بودم و تمرین کرده بودم رو انجام بدم و این مربی رو حرصی کرده بوداخرشم گفت بهتره ساعاتمو تغییر بدم نمی تونه ب خاطر من تمرینات بقیه رو عقب بندازه ! گفتم« من سعی می کنم خودمو آماده کنم فقط یکی دو جلسه باهام کار کنین دیگه تکرار نمیشه »حسابی خیس عرق شده بودم و موهام بدجور می چسبید ب گردنم و اذیتم می کرد واین باعث شد برا اولین بار تو سالن دوش بگیرم ! اما ب گ و ه خوردنش افتادم ! والله من موندم چرا هر چی لِز بی پدر مادره ب من گیر میده !ب قول پریسا اونقدر که برا لز بینا جذابیت دارم برا پسرا نه ! دِ همینا باعث میشه همچین از خودت و هر چی ٬ همون چی . . . بیزار بشی !نمی شناختمش از همون لحظه ی تعویض لباس هی چشاش می چرخید رو من و هی سعی داشت ی جوری بهم نزدیک بشه ! اما اصن تصورشو نمی کردم این چه جور آدمی باشه !تا اینکه یهو خودشو انداخت زیر دوش من ! وقتی سرش داد کشیدم و فحشش دادم بدتر وقیح شد و صداش از من بلندتر « فک کردی خیلی گ و ه ی ؟! من چه میدونستم تو اینجا یی فک می کردم خالیه !!!» و رفت ! منم گذاشتم ب حساب اشتباهش ! ولی وقتی بیرون اومدم بازم حرکات جلفش بیشتر و بیشتر شد تا جایی که . . . این منو ب شدت عصبی کرد و ب تهوع انداخت !اونقدر که جیغ زدم و هر چی فحش یاد داشتم رو سرش آوار کردم !یهو چنان تغییر موضع داد و حرفایی گفت که از شنیدنشون حسابی دود از کله ام بلند شد و ب گریه افتادم ! کثافت عوضی طوری مظلوم نمایی می کرد و طوری حرف میزد که انگار من اون حرکت زشت رو انجام داده بودم و حالا . . . همه دورومون جمع شده بودن و بعضیا نگاهای چندش آوری داشتن ب من و بعضیام که اصن باورشون نشد حرفای اونو و این باعث شد پای مدیر سالن هم وسط کشیده بشه !من اصن نمی تونستم گریه خودمو کنترل کنم ! واسه توهینی که بهم شده بود و حالا اینطور مورد قضاوت بقیه قرار گرفته بودم !و بالاخره با حرفا و تجربیات یکی دوتا از بچه های دیگه اون محکوم شد ! فقط همین ! یعنی بهش گفتن اگه تکرار بشه باید از اونجا بره !!!! من انتظار برخورد دیگه ای رو داشتم ! و یا شاید اصن انتظارم بیجا بود !لحظه ای هم که خواستم بیام اومد کنارم و باوقاحت تموم گفت « ب ر ی ن ن ب این مملکت با آدمهای گ و ه ی مث شما ! حالا خوبه خواستم ی حالی بهت بدم چیزی که ازت نخواستم٬ خواستم ؟!» من رسما احساس ی روسپی بودن بهم دست داده بود ! قبلنا که ازاین تیپ آدما می شنیدم دوست داشتم ببینمشون و بفهمشون ولی از وقتی که تجربه کردم البته نه نوع فهمیدن و شناختن بلکه مفعول بودن ناگهانی و . . . از همه شون بیزار شدم !یعنی طوری شده که تو هر جمعی که باشم و اگه ی نیگا هر چند دوستانه و برا چن لحظه روم زوم بشه چنان حس بدی بهم دست میده که گفتن نداره و سعی می کنم دیگه تو اون جمع نباشم !وقتی خونه تعریف کردم مونا از ناهاری که براش پخته بودم حسابی کفری بود و دنبال ی فرصت که ی جور نیششو بزنه گفتش « فک کردی چون جمع زنونه است و همه ی جورین دیگه نباید تو پوشش رعایت کرد اینقده جلفه لباسات که همین میشه دیگه و . . .»من اصن حوصلشو نداشتما اصنم دنبال کل کل نبودم ولی ول کن نبود اینقد گفت و گفت تا دیوونه کرد منو لنگ کفشمو پرت کردم طرفش و خورد ب سرش !دادش رفته بود هوا و بلند بلند زار می زد! مامان شروع کرد ب سرزنش کردن و اینکه خودمو آماده کنم وقتی که بابا اومد ! عین خیالم نبود مثلا می خواست چی کار کنه ؟همینکه دلم خنک شد کافی بود ب توبیخ ها و . . . بعدش می ارزید ! من اصن ب دادو بیدادهای مونا و اشکاش توجهی نکردم و نشستم با گوشیم وررفتن که همون لحظه طاها زنگید ! و بماند دل و قلوه دادنای من که هی حرص مامان رو در می آورد و خشم چشماشو با قدرت تموم می کوبوند تو صورتم ! بدبخت طاها شوکه شده بود که واقعا خودمم یا نه ؟ همش می گفت تو حالت خوبه ؟!آخرشم گیج و ویج از حرفای من گفتش بهتره فردا باهات صحبت کنم الان مطمعن نیستم خودت باشی ! پسره ی احمق آخر نجابت مردونگی بود ! همین گوشی رو گذاشتم کنار که باز صداش دراومد اینبار فرزام بود !حسابی ب خنده افتاده بودم ! و اینبار هم همون حرفا و ادا و اطوار رو برا فرزام پیاده کردم ! طفلی فرزام خیلی خیلی خیلی بیشتر از طاها شوکه شده بود !منتها نذاشت برا ی وقت دیگه٬ خوش خوشانش شده بود و قربون صدقه می رفت ! فقط ی لحظه ٬ ی لحظه احساس کثافت بودن بهم دست داد و دلم برا فرزام سوخت و خودمو تو محکمه ی تعهد و وجدان ب دار کشوندم ! ولی لحظه ای بود !تقریبا ی ساعت تموم با فرزام صحبت کردم . مونا گفتش « تو خیلی بیشعوری ! چطور دلت می یاد فرزام رو دور بزنی ؟ نه واقعا می خوام بدونم اگه ایران بود واقعا جراتشو داشتی جلوچشا خودش برا دوس پسرت عشوه بیای و لاو بترکونی ؟ اگه بفهمه چی ؟ اگه . . . » اونقدر رفتار و حرفای من برا مونا تعجب آور بود که دعوامون رو هم فراموشش شده بود گفتم «اصن برام مهم نیست ! اتفاقا بدم نمی یاد خبرش ب گوش فرزام برسه ! نامزدی این مدلی که من باید اینجا باشم و اون اون سر دنیا بهتر از این نمیشه ! من باید ب چی چی این رابطه تعهد داشته باشم ؟ شما مارو نامزد میدونین در عین اینکه من فقط تنها حسی که می تونم بهش داشته باشم و فراتر از ی حس معمولی باشه اینکه ب چشم ی دوس پسر بهش نگاه کنم ! همین ! برامم هیچی مهم نیست !مثلا می خواد چه غلطی بکنه ؟فوق فوقش پس دادن حلقه اس دیگه ! که آرزومه و یقین دارم که ی روز این اتفاق پیش می یاد ! » .با همه ی اینکه ی وقتایی دلم هوا ی شیطنتها و کل کل های فرزام رو داره و تنگش میشه ولی بازم همین وقتا حس خاصی رو بهش احساس نمی کنم حتی وقتی حرف می زنه و حسشو بدون هیچ تخسی و بدجنسی همیشگی تو قالب زیباترین و دل نشین ترین لغات بیان می کنه !ی روزی ٬ ی روزی اونم متوجه میشه که هر چیزی ب صرف خواستنش ب دست آوردنی نیست ! حتی اگه مقطعی باشه !!!