240
دم دمای ظهر طاها تماس گرفت که باهم بریم بیرون ٬گفتم می یام دنبالش آدرس نمی داد لعنتی هی می گفت بیا دانشکده از اونجا می ریم !بدجور کنجکاو شده بودم که مگه کجاست خونه اش ! چرا نمی خواد بدونم ! حالا من هی اصرار که این چه کاریه خب بمون همونجا آدرس بده می یام دیگه ! فقط گفت دم دانشکده منتظرم و قطع کرد ! بدجور بهم برخورده بود رفتارش ٬بی خیال رفتن شدم ٬نشستم پای درس ٬ ولی اونقدر تماس گرفت و اس زد دیگه رفتم !نه سلامی نه علیکی همین نشست تو ماشین گفت « ما هنوز خیلی خوب همو نمی شناسیم پس بهتره ی کم از توقعاتمون رو بریزیم بیرون قبول داری ؟ » و باز خودش شروع کرد « ببین من اصن خوشم نمی یاد از فضولی ! رک بگم خوشم نمی یاد وقتی ی چیزی رومی گم نه هی گیر بدی و جواب بخوای !خیلی هم خودخواهم با هر کسی باشم فقط برا خودم می خوامش دوس ندارم با کس دیگه ای باشی ٬ قبلااگه بودی مهم نیست الان دیگه دورشونو خط بکش !فلان ساعاتم پا درس و مشقمم ی وقتی تماس نگیری و . . . و . . .من اینجاروخوب نمی شناسم برو ی رستوران دنج و توپ ناهار با هم باشیم خوبه ؟» اصن حس و حال من تو اون لحظه قابل گفتن نیست ! چنان شوکه شده بودم که حد نداشت و از اون بدتر بدجور احساس می کردم غرورم داره خورد میشه !« ببینم تو فک کردی کی هستی اینطور با من صحبت می کنی ؟من خیلی راحت کسی رو که برام مرز بذاره و واسم تو رابطه هام خطو نشون بکشه میذارم کنار !اتفاقا خوب شد ب قول خودت این توقعاتتو ریختی بیرون این باعث شد بهتر بشناسمت ! الانم احساس می کنم دوستا خوبی برا هم نمی شیم و این رابطه با قوانینش اصن با اخلاقیات و غرور من همخونی نداره ! پس همینجا تمومش می کنم !» مرتیکه عوضی ظاهرش ی جنتل من رو نشون میده و باطن رونکرده اش ٬ ی جاهل مسلک قاجار الدوله !بابا سگ فرزام شرف داره ب این بچه پروی تهران ! اون با همه ی حس راحتی و مالکیتی که رو من داره هیچ وقت حتی تو عصبانیتش هم اینطور با من حرف نمی زد اونوقت این عوضی اینطور ب خودش جرات میده برام مرز بذاره ! همونجا زدم رو ترمز و گفتم «تموم همینجا از هم جدا میشیم منم سعی می کنم فک کنم که اصن هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده و تو همون طاهای تخس و گیر جلسات ادبی هستی همین !»حالا پیاده نمیشد و هی می گفت که چرابدبرداشت می کنی اینقد بیشعور بازی در نیار و اینا ! حسابی ری د م ا ن شده بود ب حالم ٬ ادب رو هم گذاشتم زیر پا و تقریبا با صدا بلند « مگه نمی گم برو پایین ؟ می فهمی این یعنی چی ؟ یعنی بودن با تو حالمو بد می کنه پس بهتره بری تااز این بیشتر اعصابم خراب تر نشده » و نهایت اون با دلخوری تموم پیاده شد و آخرشم گفت « ی روزی پشیمون میشی خودت می یای سراغم من ایمان دارم حالا ببین » خیلی دوست داشتم اون لحظه زیر بگیرمش ٬خود شیفته ی متکبر ! حالم از این تیپ ادما بهم می خوره !برگشتم خونه ورفتم زیر دوش آب سرد٬ بعدم ولو شدم رو درسم با همه ی اینکه این روزا هی برا اذیت کردن بابا می گم انصراف میدم و اینا یا اینکه خودشونو برا مشروطی من آماده کنن ولی اصن اینطور نیست !رشتمو دوست دارم شاید اوایل اینطور نبود ولی الان نه !همه ی سعیم اینکه این ترم همه رو با نمرات عالی پاس کنم جدا از اینکه ب قول بابا آبروشو بین همکاراش حفظ کنم مهمترینش اینکه باید این چند سال عقب موندگی رو جبران کنم ! این ترم که هیچ انتخاب واحد با خودم نبود ولی ترم بعد سعی می کنم واحدای بیشتری بردارم و همینطور تابستون ! باید جبران بشه ! من ب لطف اون حماقت و هیجان کاذبم با مهرداد حسابی از همه چیز عقب افتادم ولی دیگه نمی خوام این فرصتو از دست بدم ! این روزا بابابا خیلی تماس می گیرن اونم از دانشگاه شیراز که حتما برا ترم بعدی بره اونجا ! بابا واقعا بدش نمی یاد ب قول خودش دانشکده شیراز بزرگترین و کاملترین دانشکده فلسفه ی منطق تو کشوره و بهترین اساتید و نخبه ها اونجا همکاری می کنن ! ولی خب مشکل اینجاست اینجا پروازهای هماهنگی نداره ! همین تهرانشم گه گاهی کنسل میشه و بابا مجبوره ی شب زودتر با سواری راه بیفته و بره ! بدجور تو فکره و میشه فهمید که واقعا دوست داره بره حتی بهش گفتم خب چرا باید اینجا بمونین فقط ب صرف اینکه زادگاهمونه و . . . این فرصتا رو از دست ندین ب قول خودتون جایی که برا اندیشه و تفکر ادم ارج و قرب بذارن ارجحیت داره ب بقیه ! خب اصن برین شیراز هم اونجارو دارین و هم تهران واینکه می تونین گه گاهی هم بیاین خونه !بابا فقط ی نیگاهی می کنه و هیچی نمی گه !ولی مامان موافق نیست بعد رفتن بابا گفتش« تو زبون ب دهن بگیری مگه می میری ؟ تنها بره اونجا چی کار اصن تو خودت میتونی طاقت بیاری ؟»« مامان من بس کن اینقدر سادگی رو یعنی تو واقعا نمی تونی بفهمی که بابا می خواد بره شیراز ؟ حرفای من هم تاثیری ب رفتن یا نرفتنش نداره ! از اون گذشته خب ما هم می ریم دلیلی نداره دور از هم باشیم !نهایتش دانشکده منه که بابا خودش می تونه ی جور راست و ریستش کنه ! ما که سالهاست آواره ایم این چن سال هم روش ! نه ؟ » مامان دیگه ساکت میشه !با این حال همش بر می گرده ب تصمیم بابا !.طاها هی تماس می گیره ومن رد می زنمش !موندم ادم ب اون متکبری چطور حالا هی دم ب دقیقه غرورش اجازه میده که تماس بگیره ؟!!!. عصر با بچه ها بعد انجمن قراره برم سینما ! نمیدونم چه فیلمیه ولی بهشون گفتم می یام !.