بالاخره دانشکده ما هم ی تکونی ب خودش داد اصن از همون ۱۶ آذر که ی کمی اینجا شلوغ کردن باعث شدی تلنگر بشه و باقی بچه ها هم ب جنب و جوش بیفتن  ! . رو دیوارهای داخلی دانشکده شعار نویسی کرده بودن و سرو صدا بود من وقتی رسیدم که حراست داشت با اسپری سیاه مثلا محوشون می کرد و بچه ها هو می کشیدن و شعار میدادن با همه اینکه همیشه منتظر ی همچین موقعیتی بودم برا فریاد کشیدن اصن حس و حالشو نداشتم  فقط نیگا می کردم و همراه دست زدناشون میشدم !. بعد ناهار عمه اومد دنبالم که با هم بریم خونه مامانی خیلی خوابم می یومد اونقدر که ب زور میتونستم چشامو بازو تعادلمو حفظ کنم  مامان گیر داده بود ب اینکه « تو بالاخره منو دق مرگ می کنی ! می میری نخوری ؟ می خوری مث آدم بخوری ؟!» حالا خر بیار و این تیکه ها  درشت رو بارش کن! با چه زبونی باید حالی می کردم که بابا من چیزی نخوردم . . . البته فقط دیشبو نخوردم ! تو این یکی دوشب قبلش تا خفه کردن می ریختم تو حلقم  ولی اونقدر حالیم بود که طوری وانمو کنم که فقط همین ی گیلاسه٬ ب قول فرزام از بس مث چایی هورت می کشم که جسمم هم ب واکنش ها و تاثیرش هم  سخت شده منی که قبلا ی گیلاس اونم خیلی کوچیک برا بهم ریختنم کافی بود حالا اگه نصف ی بطری رو هم تا ته خالی کنم چندان تاثیری نداره ! و این میشه که اعصابمو ب هم می ریزه . . .  حالام مامان منکه میدونم چه منظوری داره ! باز محرم اومد و اون زمینه سازی می کنه برا جمع کردن  اینا !اونقدر غر زد و پیش عمه منو محکوم کرد ب هزار صفت زیبا که رفتم زیر دوش آب سر د تا این خواب بپره !.با عمه رفتیم خونه مامانی دلم ی جورایی شده بود اصن دوست نداشتم برم داخل گفتم همونجا بیرون منتظر می مونم تا برگرده ولی نذاشت اصن واسه اینکه دل تنهایی رفتن ب اونجا رو نداشت اومده بود دنبالم ! عمه خیلی از لباسا مامانی رو  و کلی خرت و پرت دیگه رو جدا کرد تا بده ب قول خودش ب ی مستحق !ومنرفتم سراغ اون گوشه از نشمین که دوتا پشتی ترکمنی داشت و ی دو کلاف کاموا و سه تار و . . .  چه روزایی که اینجا کنارش می نشستم و بهم سه تار زدنو یاد می داد .اون موقع ها زیاد علاقه ای ب سه تار نداشتم ولی با همه اینا هیچ وقت هم دلم نمی یومد بهش بگم نه ! ب لطف همون وقتا ی کمی بلدم !وقتی چشم ب سه تار افتاد دلم  بد جور گرفت دوست  داشتم برش دارم  ولی نمیدونستم چطور ی ب عمه بگم ! بالاخره هر طور بود بهش گفتم و اونم بی هیچ حرفی سه تار رو داد ب من و اینکه « اگه چیز دیگه ای هم هست که دوست درای نگهش داری برا خودت تعارف نداشته باش برو بردار » و من ی نفس راحت کشیدم !گذاشتمش حالا ی گوشه اتاقم و تو این فکرم که در اولین فرصت ی آموزشگاه و اگرم نشد یکی رو پیدا کنم تا بهم یاد بده و دستم روان بشه !