243
دیشب یکی از بدترین شبایی بود که داشتم !پریسا اصرار داشت که چون امیر نیست شب رو برم کنارش باشم !دوست نداشتم یعنی بیشتر حوصله ی ویز ویزاشو نداشتم هر بهونه ای آوردم زیر بار نرفت و بازم مث دفعه قبلی امیر خودش با بابا تماس گرفت و اجازه خواست ! دیگه نمیدونستم چی کار کنم ! تقریبا شب از نیمه گذشته بود که پریسا هوس نارنگی کرده بود!!!!من اصن ب رو خودم نیاوردم یعنی جرات اینکه اون موقع برم بیرون رو نداشتم ! ولی کوتا بیا نبود همش می گفت پنج مین بیشتر کار نداره می ری از این ماشینایی که کنار خیابون میوه می فروشن می گیری و برمی گردی !حالا بهش می گفتم که پاشه حداقل باهام بیاد ناخوشی رو بهونه می کرد و کمر درد ! و من آدمی نبودم که اون وقت شب برم بیرون هر چندکه تو ماشین باشم و اصن هم پیاده نشم !و بالاخره راضی شد بیاد ! واقعا رو داشت ها من مهمونش بودم اون وقت خانم . . . وقتی از چیزی هراس داشته باشی حتما سرت می یاد ! وقتی زیاد ب ی چیز و تبعاتش فکر کنی حتما سرت می یاد ! و از این بدتر نمیشد که ی آشنا ساعت یک و نیم نیمه شب منو تو خیابون ببینه ! و این آشنا هیچ کی نباشه الا دایی جان که همیشه منتظر تا ی کاری از من سر بزنه و اونو بهونه کنه برا اراجیف هاش و . . . من وقتی بیرون می رم اگه با ماشین باشم و قصد پیاده شدن هم نداشته باشم هیچ وقت مانتو یا پالتو نمی پوشم با همون لباس خونه و نهایت ی شال بندازم سرم طوری که رو بازوهامو هم بپوشونه !خیلی گشتیم تا ی میوه فروشی باز پیدا کنیم و لی نشد آخرشم مجبور شدیم کنار همین وانتیا نگه دارم حالا هی ب پریسا می گم برو بخر بیا نمی رفت ! با پرویی تموم می گفت هوا سرده اگه پیاده بشه و معطل بشه اونجا واسه سلامتی خودش و بچه اش خوب نیست !من واقعا عصبی شده بودم ! تا حالا حتی ی بارم خرید میوه نداشتم اصن ی جور کسر شان میدونستم حالا چطور باید این کارو می کردم اونم نه از مغازه ٬ بلکه از این ادمایی که کنار ماشیناشون بساط ریختن و دور آتیش داخل ی حلب جمع شدن تا گرم بشن و چشاشون ب ماست که چرا اونجا ایستادیم و اونقدر هیز که فک کنم از روکش داخلی ماشین گرفته تا موتور رو هم دید زدن !من ب هیچ عنوان زیر بار نرفتم و خواستم برگردم که پریسا گفتش « تو اگه حس و حال الان منو داشتی می فهمیدی که چقدر دوست دارم نارنگی بخورم !!! اونقدر بی دست و پایی که میوه هم حتی نمی تونی خرید کنی ؟ » این حرفش بهم برخورد من بی دست و پا نبودم ولی خرید اینجور چیزا رو هم نداشتم تا حالا !و اینکه مجبور شدم و رفتم . . .اونقدرام که فکر می کردم سخت نبود ی نایلون دادن دستم تا میوه رو بچینم همین ! و همین لحظه بود که ی ماشین عقب عقب اومد و کنارمون ایستاد اصن فکرشو نمی کردم که دایی باشه ! و حتی اون !فقط وقتی چشمم بهش افتاد چنان لرزی سر تا پامو گرفت که حد نداشت ! خیلی سریع خودمو انداختم تو ماشین و . . .همش دعا دعا می کردم که منو نشناخته باشه ! فکر هم نمی کردم که شناخته باشه چون اصن فرصت دیدن صورتمو نداشت ولی ماشین بدجور تابلو بود ! افتاده بود دنبالمون و من واقعا دیوونه شده بودم با بدبختی تموم اونو تو پس کوچه ها گمش کردم و رفیتم خونه !پریسا هم نشست و تقریبا چهار کیلو نارنگی رو در نیم ساعت خورد ! واقعا اینکه میگن زنای حامله اصن قدرت کنترل اشتها و هوسشون رو ندارن درسته ! و بعدم نیم ساعت نشد که حالش بد شد و حسابی بالا آورد ! حالش بد شده بود و من واقعا ترسیده بودم نمیدونستم چی کار کنم خواستم با امیر تماس بگیرم که نذاشت همش می گفت همیشه اینطوریه ویارش خیلی سخته و فلان ! و اینکه ی کم استراحت کنه خوب میشه ! اما نشد ومن دست و پامو گم کرده بودم آخرش مجبور شدم با مامان تماس بگیرم و اون بهم گفت که واسش چطور نبات داغ اماده کنم و . . .پریسا بعدش خوابش برد ولی من تا خودصبح جرا اینکه چشم ازش بردارمو نداشتم و هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا اومدم خونشون !و صبح که امیر اومد ی نفس راحت کشیدم انگار سنگینی ی کوه از رو شونه هام برداشته شده بود. وقتی خونه برگشتم هنوز حس ترس دیشبو داشتم که یهو مامان با ی نگاه شماطت باری گفتش « دیشب واقعا خونه پریسا بودی ؟؟ قبلش جا دیگه ای نبودی؟ »دیگه مطمئن شدم که دایی منو شناخته بود و راست گذاشته بود کف دست مامان . کلی دادو بیداد کردم و متهمش کردم ب اینکه داره ب من تهمت میزنه و اینا .تا اینکه همه چیزو تعریف کرد و اینکه دایی نصفه شب دیشب منو تو خیابون دیده اونم با سرو وضع نامناسب که داشتم میوه می گرفتم اونم از فلان جا . . . ب رو خودم نیاوردم « دایی توهم زده اولین بارش نیست که می یاد این حرفا رو می گه اگه واقعا منو دیده بود چرا همون جا خودشونشونم نداد؟ از اون گذشته من کی میوه خریدم که این دفعه دومم باشه اونم اون وقت شب !» مامان خودش هم باورش نشده بود ولی بازم گفت« دایی میگه با اینکه خوب ندیدتت ولی تقریبا مطمعنه که ماشین خودت بود کلی هم دنبالت اومده و لی بعد گمت کرده بود » من بیشتر عصبی شدم و صد البته که ترس بدی هم ب جونم افتاده بود اگه بابا می فهمید دیگه واویلا بود قطعا باز اجازه بیرون رفتنو نداشتم حتی در طول روز ! همین لحظه بابا هم اومد و از سرو صدای من متوجه همه چی شد ٬ و از اونجایی هم که اصن باورش نمیشه من ی همچین ساعتی برم بیرون و اونم برا خرید توجهی نکرد و ب مامان گفت تا ب دایی بگه ی چکاب بره بهتره و اینکه سرو و ضع مناسب از نظرشما یعنی چادرو روبنده و ماشین ب ماشین خیلی زیاد دلیل نمیشه پشت فرمون هم من باشم ! و من ی حس سبکی بهم دست داد و آروم شدم !خوبیش اینه دایی واقعا مطمئن نبود که من بوده باشم فقط ماشین باعث مشکوک شدنش شده بود !اینم ب خیر گذشت من دیگه پشت دستمو داغ می کنم حتی برا ی ساعت کنار ی زن حامله نمونم!