244
با رفتن عمو و خانوادش که اومده بودن تا مراسم چهلم مامانی رو برگزار کنن ی نفس راحت کشیدم !نمیدونم چرا بودن در کنار اونا عذابم میده با همه ی اینکه بی نهایت با من مهربونن و از هیچ کاری برا خوشحال کردنم دریغ نمی کنن البته ب استثنای زن عمو هر چند رفتارش تغییر قابل توجهی کرده و قابل تحمل تر شده ولی بازم . . . و از این بدتر اینکه من ی حس خسته وناخواسته ای جلومو می گیره برا جواب دادن و سعی می کنم خفه شم و این میشه که بعدش می یام تو اتاقم و هی خودمو فحش میدم که چرا این حرفو بهش نگفتم ٬ چرا این کارو نکردم و هزار تا چرای دیگه !ب قول مامان «این زن فقط دوست داره حرفای نهفته اش رو بریزه بیرون همین ! و دلیلی نداره که تو اونارو جدی بگیری و بخوای واکنش نشون بدی !» البته این استدلال همیشگی مامان هستش در مقابل اینجور آدما !ولی تحمل آدم هم گنجایشی داره نه ؟یعنی منم هر چی حرف نهفته دارم بریزم بیرون و بعدش انتظار نداشته باشم که طرف مقابلم عکس العملی نشون بده ؟ ای امان از اینهمه خویشتن داری و مقید ب آداب اجتماعی بودن که اینجا خانودگیش بد جور تو چشم میزنه !.از صبح که خبر فوت جناب " منتظری " رو شنیدم ی جورایی شوکه شدم و بیشتر از من بابا ! با اینکه سن و سالی داشت ولی انگار ی بت بود و حالا حالا ها گمانی ب فرو ریختنش نبود ! ب جرات میتونم بگم تنها روحانی که واقعا دلم برا رفتنش لرز برداشت و چشمم ب بارش نشست همین آقا بود !کاش خدا ی کم فرصت بیشتری بهش میداد یعنی ب قول بابا کاش خدا فرصت بیشتری ب ما ها میداد برا درک حضورش و استفاده از اون که البته بابا از ما منظورش این جنبش هست و . . .حالا بابا ی مین هم از جلو نت بلند نمیشه و هی سایتاخبری رو دنبال می کنه و هی اینور و اونور چرخ میزنه تا . . . انگاری هنوزم یقین نکرده که این آقا دیگه نیست ! رفت ! و بعد می یاد میشینه و ب تعبیر و برداشت خودش از این اتفاق روزهای بعد و بعدی این مملکت رو ب تصویر می کشه !