عجب یلدای داشتیم ! سوت وکور. . . دلم بدجور تنگش شد بودن مامانی و تفال زدنش ب حافظ ! سه تا رزدنش و . . . یکی از شبایی که تحت هیچ شرایطی بابا حاضر نبود ب دور از هم باشیم و حتما همه جمع میشدیم خونه مامانی حتی اونوقتی که مشهد هم بودیم برا این شب حتما می یومدیم اینجا ! عمو اینام می یومدن !. . . حالا امشب ! هیچ کی نیست !بابا که تهرانه ! اتابک هم دید دیگه برنامه ی هر ساله نیست رفت خونه مادر خانمش خیلی این حرکتشون بهم برخورد نه اینکه رفتن اونجا ب قول مامان این حق مونا جون هستش که این شب رو با خانوادش باشه ولی نمیدونم چرا انتظار داشتم اتابک بمونه!اونا رفتن و من مامان تنها موندیم ! کلی انار با هم دون کرده بودیم و . . . ولی خیلی نچسبید قدر ی تفال زدن در کنار هم بودیم بعدم سردرد رو بهونه کرد و رفت خوابید منم ظرف انارو برداشتم اومدم نشستم پا سیستم!حتی ماهک هم ی زحمتی ب خودش نداد تماس بگیره ٬ می خواستم خودم این کارو کنم بعد ب مامان بگم که مثلا اون زنگیده ولی فرصتشو نکردم .حتی سیای بیشعور . . .تنها کسی که یادی ازمون کرد فرزام بود ! مامان حتی از این تنهایی تو این شب اونقدر بی حوصله بود که بافرزامم صحبت نکرد هی اشاره میکرد که بگوخوابه و اینا ! ب فرزام بدنگذشته بود انگار با دوستای هم میهنش دور هم بودن یکی دو ساعتی رو .فردا ب آیلین قول دادم باهاشون برم استخر ولی از الان حس و حالشو ندارم شاید ی بهونه ای آوردم و نرفتم شایدم رفتم !الان واقعا این حرفو ب وضوح درک می کنم که می گن بزرگترا برکت خونه ان و باعث اتصال حلقه ی خانوادگی !