نزدیکیای ظهر بود که بابا و مامان اومدن مامانی رو هم با خودشون آورده بودن و من مث این بچه های سه ساله از دیدنش ذوق کردم و محکم بغلش کردم و هی چرخ زدم ٬ چرخ زدم . . . تا اینکه با فریاد بابا  واستادم « بشین بابا  بنده خدا استخوناش خورد شد »  ووقتی خوشحالیم بیشتر شد که بابا تونسته بود عمو و عمه رو راضی ب فروش سهمشون کنه و این یعنی نهایت  ارزوی من ولی بابا ی جورایی انگاری ته دلش خالی بود . هم دوس داشت باغ پدری رو داشته باشه و هم اینکه سختش بود ب اونا پول بده  چرا که  این سماجت واسه داشتن باغ باعث شده بود عمو رقم زیادی رو پیشنهاد بده . . . اتابک اینجور موقعها ( که چقدر هم بدم می اد از این اخلاق گندش ) خودشو می کشه کنار ٬ ولی ب قول مامان نیازی نیست بابا اینقدر خودشو اذیت کنه بهتره اون خونه رو ( اونی که واسه سیا گذاشتن کنار  ) بفروشه تا باغ رو داشته باشیم . ولی بابا با اینکه سیا هم موافق بود راضی نیست میگه « اون واسه سیاست و شاید بعدها نتونه بازم تو اون منطقه خونه بگیره واینکه شماها کاری نداشته باشین من هر طور شده این باغ رو نگهش میدارم » ناهار همه دور هم بودیم حتی عمو هم اومد . ی جورایی با نگاه درد ناکی مدام منو نیگا می کرد . میدونستم هر لحظه امکان داره چیزی بهم بگه و مدام از تیر رس نگاهش فرار میکردم و این منو خیلی عذاب میداد . بعدشم شروع کرد ب تعریف از عروس جدیدشون و اینکه حتما واسه جشن نامزدیشون بریم تهران . بعد رفتن عمو بلند بلند شروع کردم ب غرورغر که چرا عمو منو اینطوری نیگا کرد و چرا اون حرفو ب من زد و اینکه من اصلا تهران بیا نیستم اگرم  تا الان می خواستم بیام دیگه نمی خوام . ولی مامان میگه « اگه تو نیای این باعث میشه که زن عمو و حتی خود فرنام این فکرو بکنن که تو از رو حسادت نرفتی » این حرف مامان بد جور منو ریخت بهم . فرنام قصد ازدواج با من رو داشت البته  ب اصرار عمو ، خودش چندان علاقه ای بعنوان یک زن ب من نداشت ، منو خیلی بچه می دید . بابا و عمو حرفاشونو زده بودن ولی وقتی اتفاقی منو  مهرداد رو تو  رستوران می بینه میره و پشت سرشو نیگا نمی کنه دوتا حرف قلمبه هم واسه من پیغام می فرسته  . با این حال خیلی خیلی خوشحالم که  داره ازدواج میکنه . بابا و مامان قراره فردا برگردن و من از الان بغض کردم و ی جورایی دلتنگم . هر چی هم میگم حداقل مامان راضی نمیشه بمونن میگه واسه ششم می یان که بریم تهران . مامان اعتقادات خاصی داره همیشه میگه « یه زن تحت هیچ شرایطی نباید مردشو تنها بذاره » اون این وسط دلتنگی بابا رو ب دلتنگی منو سیا ترجیح میده . کاشکی این لحظات دیرتر و دیرتر بگذره و اصلا فردا نیاد . . .