خیلی ری د م ان میشه اوضاع و احوالت اینکه اصرار چن تا دوست رو ب دعوت ناهار و با اونا بودن رو قبول نکنی و برگردی خونه اونوقت با جماعت نسوان فیس و افاده ای که سرامدشون هم گیتی خانم باشه رو ب رو بشی ! یعنیا مث سگ پشیمون شدم از برگشتنم هر چی هم ب مخم فشار اوردم نتونستم ی بهونه ی درست و حسابی که مامان رو قانع کنه بتراشم تا باز از خونه برم بیرون . دیگه سعی نمی کنم مواظب گفتار و پوششم باشم در مقابل این خانم یعنی اصن چرا باید باشم ؟! و مث اینکه اونم حال و حوصله نیش زدن و کل انداختن با منو نداشت چون اصن حتی برا ی بارم طوری حرف نزد که من مخاطبش باشم و یا لازم باشه منم اظهار نظری کنم !بعدم برنامه سونا داشتن و الی خانم هم هی اصرار پشت اصرار که منم باهاشون برم ! هی بهونه اوردم که روز قبل  استخر بودم و اصن حال و حوصله ی دوباره رفتن تو ی همچین فضایی رو ندارم  یعنی بدم نمی یومد برا ی باردیگه هم  شده این سونا ی لعنتی  و آرامش و سبکی که ازش می گن رو تجربه کنم ! ولی اصن در توانم نیست چنان نفسم می گیره  و تپش قلبی  که رو ب موت میشم !اونام با توضیح مامان دست از من کشیدن و رفتن  و من نشستم پا درس ولی هر کار کردم که افکارمو متمرکز کنم نشد که نشد ! اصولا وقتیکه باید بخونم خوندنم نمی یاد ووقتی که نیازی ب خوندن نیست عین این دیوونه ها همه رو ولو می کنم دورو برم و . . . این جمعه  برا کلاس بابا کنف دارم و تو این ی هفته از کتابا خودم بگیر تا کتابا بابا  همه روزیر و رو کردم تا بتونم ی کم راست و ریست کنم چیزایی رو که می خوام بگم و احیانا سوالی پیش اومد بتونم جواب بدم !البته طاهام تو این مبحثی که قراره کنف من باشه  دو صفحه ی تو درتو نوشته و داده بهم « اینارو واسه تو نوشتم همینو کنف بده مطمعن باش نمرتو می گیری » واقعیتش اینکه ته دلم ی نفس راحت کشیدم از اینکه دیگه مجبور نیستم خودمو درگیر کنم وهمین نوشته های طاها رو برا کنفم اماده کنم ! ولی اصن نتونستم بین غرور و طلب لقمه ی اماده تعادل و تعامل برقرا کنم و این شد که قبول نکردم !و صد البته بعدش هی خودمو سرزنش که چرا قبول نکردم !چن روزی میشه که دوباره با طاها م ٬ استارتش هم بر می گرده ب روزی که رفتم اتاق بابا تاباهم برگردیم خونه  ولی بابا گفت برنامه دیگه ای داره و بعدم ی مقدار پول داد تا برگشتنی برم باغ و بدمش ب آقایی که قرار شده نما ی ساختمون باغ رو تکمیل کنه !طاها حتی ی درصدم فکرش ب نوع رابطه ی من و بابا نبود برا همین واقعا چشاش شده بود چهارتا  و احتمالا تو ذهنش داشت این صحنه ی پول گرفتن رو با سختی تموم هضمش می کرد . و بماند بعدش که چطور خودشو رسوند و سر حرف باز کرد و. . . و اینکه باهام تا باغ هم اومد .حالا اینا بماند مامان تقریبا طاها رو از حرفایی که تو خونه می زنم می شناسه ولی هنوز ندیدتش و صد البته هم فکر می کنهباید رابطه ی خاصی بین ما باشه که واقعا نیست  ٬ یعنی تموم بودن های من و طاها با هم خلاصه میشه تو بالا و پایین کردن  ناهارخوران و نهایتش ی نشست یکی دو ساعته تو کافه . . .یعنی از همین منش طاها خوشم می یاد که از اون دست ادمایی نیست که تا با یکی رابطه برقرار کنه هزار درخواست  داشته باشه !حالا شایدم داشته باشه ولی همین که تو برخوردای اول و . . . ب خودش این جسارت رو نمیده منو جذبش می کنه ! ولی تو خونه و لا ب لا حرفام بد جور می می رم رو اعصاب مامان و بیشتر ب رابطه ام با اون شاخ و برگ میدم و گه گاهی هم گوشی رو میذارم رو سایلنت و فیلم بازی می کنم که آره دارم با اون حرف میزنم و قربون صدقه رفتنا و هزار کوفت و زهر مار دیگه  تا جایی که امشب مامان با لحن خاصی گفت « هیچ چیزی ب اندازه ی " خیانت " نمی تونه کمر ی " مرد " رو خم کنه ! هیچی » دروغ نیست که بگم واقعا ی چیزی ته دلم پر سرو صدا شکست و ریزریز شد ولی هیچ ربطی ب حرف مامان با رابطه ام با طاها پیدا نکردم هر چند که مامان این حرفو برا برداشتش از نوع رابطه ی  تلقین شده ی من تو ذهنش با اون گفته بود ! با اینهمه ب رو خودم نیاوردم و گفتم « منبر رفتن خیلی آسونه مامان  ولی اینکه چه وقت و کجا این پله هارو بالا بری و برا کی  بالا بری مهمتره و سخت تر » و دیگه اون ساکت میشه و هیچی نمی گه !