248
مامان چن روزه حال خوشی نداره ی پامون دکتره و ی پامون خونه ! اون درد می کشه ومن با بند بند وجودم حسش می کنم اونقدر که گریه ام می گیره و میرم دستشویی یا زیر دوش آب تا آروم بشم !مهرانه خانم بعد معاینه ی ابتدایی همون اول گفت باید عمل بشه و مامان هم یقین داشت ب این کار ولی از بس من شنیدن این موضوع برام سخت بود که دادو بیداد راه انداختم که مهرانه خانم چیزی حالیش نیست باید چن دکتر دیگه هم سر بزنیم ولی خب همه ی اونا هم همین حرف رو گفتن ! بعضی وقتام که دلم درد می گیره از اه و ناله ی مامان و جسم بی حالش و چون بهونه ای پیدا نمی کنم برا چسبیدن بهش و تخلیه فریادم ب خودش گیر میدم که " آره خودت ماشالله درس خونده ی همین رشته ای ! خودت هزار بار همیشه ی خدا منو نصیحت می کنی ب انجام فلانن کار و بهمان کار اونوقت چرا ب این روز افتادی ؟ این دلیلی جز این نمی تونه باشه که سهل انگاری کردی ؟ مراعاتت نکردی ؟ فلان نکردی و . . . » اونقدر می گم و می گم که سرم درد می کنه و طفلی مامان فقط ب دهن من نیگا می کنه و هیچی نمی گه ! امروز شنیدم که با موناجون صحبت می کرد و از من می گفت اینکه خیلی بی رحمانه بهش می توپم و چیزی حالیم نیست ! اینکه این درد و حالا عملی که در پیش داره ب سهل انگاری اون بر نمی گرده همش واسه بالا رفتن سن هستش و دوران یائسه گی که در پیش رو داره !خیلی از خودم بدم اومد و دوست داشتم یکی می بود دوتا کشیده بهم می زد و چهار تا فحش میداد ! می خواستم برگردم باز برم تو اتاقم که صدا مونا منو میخکوب کرد هیچ وقت فکر نیم کردم که این اینقدر احمق و کوته فکر باشه تو این حال و روز مامان برداشته میگه « حالا که می خواین عمل کنین بهتره ب دکتر معالجتون بگین فقط " رحم " رو برداره و احیانا تخمدانها رو در نیارن » !!!!!!!!!!! عصبانیت من حد و حساب نداشت وبا همه کنترلم ب اینکه نرم ٬ نشد ! اوار شدم با سرو صدا روش که « تو خیلی احمقی اصن می فهمی چی داری میگی ؟ مامان باید رحمشو برداره چون بدنش توانایی تحمل اینهمه درد و عفونت رو نداره داره اینقدر زجر می کشه اونوقت تو از تخم دان حرف میزنی ؟ اخه کثافت تخمدانها دیگه ب چی درد مامان می خوره اینکه مرز فلان سن رو هم گذرونده و یائسه گی رو در پیش رو داره نکنه دلت می خواد ی خواهر شوهر یا برادر شوهر دیگه هم برات بیاره که اینقدر نگران فلان چیزی ؟ پاشو برو خونه ات ب جای اینکه اینجا بشینی و هی ویز ویز کنی » دقیقا یادم نیست که چه حرفا تند و زشت دیگه ای هم ب مونا گفتم ولی خیلی بد حرف زدم اونقدر که مونا کم مونده بود گریه اش بگیره ولی با همه اینا ی جور خجالت داشت که از مامان عذر خواهی کرد و اینو بهونه کرد که واقعا منظوری نداشته و فکرش سلامتی اون هستش .و لحظه ای هم که از کنارم رد شد گفت « مواظب حرفات باش ژامی ! چن وقته خیلی داری اذیت می کنی من هیچی نمی گم برا اینکه حوصله ی کل کل با تو رو ندارم میذارم ب حساب بچه بودنت و نفهمیت کاش ی کم شعور داشتی احترام هم حالیت میشد اینکه اینقدر باهات راحتم و همیشه ب شیطنت همو اذیت می کنیم دلیل نمیشه هر چی ب دهنت اومد تو موقعیتهای مختلف بگی خیر سرت دوروز دیگه باید بری خونه شوهر هنوز ادم نشدی و احترام تو روابط حالیت نمیشه» واقعا ی جورایی ته دلم بهش حق دادم و از خودم شرمنده بودم ولی این حرف آخرش باز منو عصبی کرد و تا دهنمو باز کردم که چیزی بگم مامان گفت« بسه دیگه ادامه نده بچه که نیستی » و من خفه شدم و مونا ی نیشگون سختی از کشاله رانم گرفت که دادم ب هوا رفت و هر چی دنبالش دوییدم تا جبران کنم دستم بهش نرسید .الان که چن ساعتی گذشته جاش بدجور کبود شده و دستم که بهش می خوره وحشتناک درد می کنه ! بابا وقتی دید ی دل سیر خندید « حالا جا قحط بود مونا اینجا رو نیشگون بگیره ؟ ی شلوار جین می پوشیدی و ی دامن هم از روش اینطور نمیشد حالا هی بیان از خاصیت حجاب و . . . بگن تو گوشت نمیره که !» ولی من تا این کارو در حق مونا نکنم آروم نمی گیرم .