249
تازه از خواب بلند شدم که دیدم مامان داره با ماهک صحبت می کنه هنوز چشام خمار خواب بودن ولی همونجا بلند گفتم که ی وقتی قطع نکنه تا منم باهاشون صحبت کنم ! دلم ی ریزه شده واسشون برا خواهرانه های هر چند غیر قابل تحمل ماهک برا شیرین زبونی های ترانه و حتی برا غیرتی که عی آقا گه گاهی واسم خرج می کرد !!! ی دل سیر هم پشت خط با ماهک گریه کردیم وقتی که گفت دلش تنگ شده و احساس می کنه از تحملش خارجه این دوری .و اخم و تخم مامان که منو محکوم کرد ب دیوونه بودن و اینکه چرا باید هر وقت من با ماهک صحبت می کنم اشکشو در بیارم ! بخدا دست خودم نبود میدونم که نباید حرفی زد برا عزیزی که خیلی دوره و اونو ناراحت کرد و تلنگری زد ب جوشش اشکش ولی دست خودم نبود قدرت نگه داشتن بغضمو نداشتم ! ماهک انگار منتظر من بود تا بغضشو بترکونه چون هر وقت با مامان یا بابا صحبت می کنه هیچ وقت نمی زنه زیر گریه و حتی اگه اینا اینور خط صداشون لرز بیفته اون اینا رو دعوت می کنه ب آرامش و . . . ترانه با شیرین زبونی خودش دست و پا شکسته شعری رو که ب زبون اسپنیش یاد گرفته بود برام می خوند و من هیچی حالیم نبود وقتی گفتم « عزیزم میشه حالا برام ترجمه کنی ؟» گفتش « مامانی که میگه تو دانشگا میری پس چرا اینقد خنگی ؟» من از شدت خنده نمی تونستم خودمو کنترل کنم و اینکه واقعا ی جور احساس کودن بودن بهم دست داده بود ! حالا ماهک گیر داده بود ب ترانه ب اینکه ازم معذرت خواهی کنه !و اون طفلی هم اصن زیر بار نمی رفت و هی می گفت « خب راس می گیم دیگه منکه از خاله جونی کوچیکترم یاد گرفتم چرا اون نمی فهمه ؟» .ی ساله که ندیدمشون دلم برا بغل گرفت و کشیدن لپای ترانه بدجور تنگ شده !.مامان قراره فردا عصرعمل بشه ! و با همه ی اینکه سعی می کنه نشون بده که براش مهم نیست ولی میشه ی جور ترس و ناراحتی رو تو رفتارش و نگاهاش دید! دلم تاب تحمل این حالات مامان رو نداره !وقتی اون بی حاله وقتی صدای اون تو خونه بلند نباشه اینجا میشه خونه ی ارواح ! بابا همش پکر و دمغه و من از اون بدتر !ولی خب این تماس ماهک باعث شد امروز مامان روز خوبی رو شروع کنه و اوضاع روحیش ی کم بهتر بشه ! . ب طاها قول داده بودم ببرمش انجمن ادبی تا با محیط اونجام آشنا بشه البته قول که نه اصرار داشتم که اونجا روهم ببینه و خودشو محک بزنه و صد البته که نیت اصلیم خفه کردنش بود اینکه هی تو جلسات دانشکده خودی نشون بده و با کلمات قلمبه سلمبه شعر بچه ها رو ب نقد بشینه و که خود طرف هم حالی نشه این چی گفته یعنی ی جورایی عادت کرده ب ربط دادن هر بند ی شعر ب مکتبهای فلسفی ! مکتبهایی که برا خیلی ها ناشناخته ان و معناشو نمیدونن و حالا باید بیان ربط لغات و ب کار گیریشو در این مکتبها جستجو کنن ! می خواستم حتما شعری بخونه تا منتقدا بی رحم اونجا مث استاد بیات و شهرام حسابی ب چالش بکشنش اینکه ببینم اونجام می تونه با تکبر از شعرش و فلسفه ی گفتاریش حمایت کنه یا نه !و صد البته که نتونست و من چنان دل خنکی بهم دست داد که حد نداشت .هیچ چیزی نمی تونست تو اون لحظه منو اینطور خوشحال کنه اونم بعد نقد بیرحمانه ی شهرام از شعر من که منو متهم کرده بود ب تکرار و یاوه گویی و اینکه رفتم زیر خط تفکر و در یافتن لغات و تناسب دادنشون با هم دچار مشکل شدم !.بعد پایان جلسه هم با اکیپ خودمون آشناش کردم و ب پیشنهاد محسن باز رفتیم کافه ! ولی طاها قبول نمی کرد همش دوست داشت برگرده پیش شهرام و دوباره بحث کنه ولی شهرام نداشتن وقت رو بهونه کرد و عذر خواست و رفت وطفلی طاها مث آتیش رو اسپند شده بود آروم و قرار نداشت و در نهایت با اصرار من باهامون اومد! اونقدر من مثبت بازی در اورده بودم بین بچه ها که بودن من با طاها براشون قابل هضم نبود !می گفتن سابقه نداشته کسی رو بیاری ! سابقه نداشته بخوای وارد جمعمون کنی ! ب خصوص که طرف پسر باشه ! من هیچی نمی گفتم و فقط گفتم خفه شن ! پروانه خیلی وقیح شده بود و هی در گوشی از طاها ایراد می گرفت ب موهای آشفته اش ! ب پالتوی بلندش و ته ریشی که داشت ! و اینکه خیلی زشته و غیر قابل تحمل حتی برا همصحبتی ! اونقدر اعصابمو خورد کرد که تقریبا بلند گفتم « بهتره خفه بشی ! اون دوس پسرمه و من اصن نمی تونم این رفتار تورو تحمل کنم بهتره باهاش با احترام برخورد کنی ! ی بار دیگه هم بشنوم این چرتا رو میگی دیگه هیچی » پریسا و آیلین باورشون نشد حرفا منو بخصوص پریسا که چشاش شده بود چارتا « دوس پسر ؟ مگه با فرزام نامزد نکردی ؟ یعنی چی ؟ » « رو اعصاب من نرین خواهشا ! بیخود هم برا خودتون محکمه راه نندازین و منو ب دار نکشین ! دلیلی هم نمی بینم بهتون توضیح بدم ! خیلی سخته حضور طاها رو تحمل کنین خب مهم نیست منم بینتون نمی یام ! » واونا ساکت شدن ولی تا اخر لحظه ی با هم بودن چشم از طاها بر نمیداشتن وقت خداحافظی هم پریسا اومدو گفت « خاک برسرت حداقل با یکی دوست میشدی ی کم قیافه داشته باشه ! این کیه خب ؟ از کجا پیداش کردی ؟ حیف تو نیست ؟ » و پروانه که گستاخانه تر در جواب پریسا گفت « تو این مارمولک رو نمی شناسی عمدا این پسره زشت رو انتخاب کرده که وقتی با هم هستن توجه باقی پسرا رو باین تضادشون جلب کنه و . . . همون . . . » من وحشتناک عصبی شده بودم و همونجا ی سیلی ب پروانه زدم ! و با صدا ی اخ پروانه تقریبا همه نگاهشون برگشت طرف ما و مبهوت این حرکت من اونم تو خیابون بودن ! برام مهم نبودو ب هیچ کدوم هم جوابی ندادم فقط ب پروانه گفتم « ب خدا ی بار دیگه چرت بگی فراموش می کنم کسی رو ب اسم پروانه می شناختم !» طاها تقریبا شوکه شده بود و می گفت چرا اینقدر خشنم و چی باعث شد که اون رفتارو داشته باشم حوصله اونو هم نداشتم و دوست داشتم بهش بگم تو هم خفه شو ولی ی حسی مانعم میشد ! من واقعا ب ظاهر ادما اهمیت نمیدم ! چیزی که باعث ایجاد رابطه در من میشه نوع پوشش و رفتار اون شخصه مث همین طاها مث خودتو ! تو شهره ی همه بودی ب شلخته بودن اونقدر که ب زور موهاتو شونه می کشیدی و من شیفته ی همین شلختگی بودم !من اصن قصدم مقایسه تو اون نیست یعنی طاها رو حد و اندازه های این نمی بینم که بخوام با تو مقایسه اش کنم ! اون خیلی خیلی کوچیک تر از این حرفاس ! اما اینو نمی تونم انکار کنم که این مقایسه رو با فرزام داشتم و همش هم دنبال چیزایی بودم که فرزام رو در اون مقایسه پررنگ تر کنه و بشه بهش نیگا کرد که نشد ! و اگه خصوصیاتی هم بود که اونو برتری میداد اون حس نهفته هیچ وقت اجازه ی تسلیم شدن رو ب من نمی داد با همه دوست داشتنی که نسبت ب فرزام داشتم و دارم ! و طاها تنها تفاوتش در این مورد بر می گرده شاید ب زشت بودنش البته اونم از دید پروانه و پریسا ! من حتی این زشتی رو هم نمی بینم وقتایی که با طاها هستم واقعا آرامش دارم ! ی آرامشی که برا خودم هم قابل باور نیست ! حرفای زیادی برا گفتن با هم داریم در عین تقابل و تضادمون تو اعتقادات و اندیشه ها مون ! ولی با همه ی اینا حسی ب اسم دوست داشتن یا دلبسته شدن ندارم با اینکه دوستیمون رو مبنا خاصی شروع شد ولی بین حسی که با اون دارم با حسی که با بقیه بچه ها دارم فرقی نمی بینم ! فقط میشه گفت همین وجود آرامش ناخوداگاه هستش که منو جذب می کنه ب بیشتر بودن باهاش نهایت نزدیک شدن طاها ب من خلاصه میشه ب سرگذاشتنش رو پاهام و گفتن و گفتن و گفتن . . . یعنی من با همه ی اینکه شروع رابطم رو دوستانه قرار ندادم و ی جورایی می خواستم ساختار شکنی کنم اما هر چی می گذره می بینم نمی تونم ! یعنی واقعا تو تصورم هم نیست که بخوام رابطه ای داشته باشم حالا تو هر مقیاس و خواسته ای که باشه ! نه این اصن در درک و هضم معیارهای اخلاقی من نیست. اون هیچ اعتقادی ب بودن همیشگی با من نداره ! ومن همین برام کافیه !
+ نوشته شده در ساعت توسط