254
سیا از دوروز پیش گیر داده ب این " استاد سه تار" م و هی مسخره اش می کنه و هی ریسه میره و هی ادا هااونو در می یاره اونقدر که عصبی میشم و مجبور میشم دو تا فحش بهش بدم تا خفه بشه اونم بدون در نظر گرفتن حضور مامان و آخرش این مامانه که می یاد جانب داری پسرش و همچین ملس منو ب باد مواخذه می گیره که « تو چرا اینقدر بی ملاحضه ای این حرفا چیه میگی و چرا شعور و ادب سرت نمیشه » اونقدر میگه و میگه که فقط و فقط برای خلاص شدن از حرفاش میرم بغلش می گیرم و همچین محکم فشارش میدم ولی ول کن نیست و بااخم و تخم بر میگرده میگه « واسه خودت میگم خب زشته دختر ی همچین حرفایی از دهنش درآد! حیف نیست ب قول خودت حرمت لغات رو نگه نداشت ؟!» یعنی دیگه لال میشم ! می مونم که چی بگم !من شدیدا شیفته ی این جناب " فخار " شدم !شلختگی هاش ! حرفهاش ! حرکاتش و از همه مهمتر موهای جو گندمی و اون زمزمه هایی که زیر لبی وقت سه تار زدن می کنه !اوه . . .هیچ وقت نمی تونم حرفی رو تو دلم نگه دارم حتی اگه باید ی راز باشه تو خلوت خودم !برا همین از جلسه سوم و چهارم بود که بهشون گفتم «من عاشق این آقا شدم ! دیگه گاوتون زایید ! اگه قبل این دلیلی ب قول خودتون قاطع و اساسی نداشتم که فرزامو بپذیرم حالا دارم !یکی دیگه رو نشوندم تو دلم ! »وبازم مث همیشه اینا میزنن زیر خنده و منو این احساسات ب قول خودشون مازوخیستی رو مسخره میکنن !مامان میگه تقصیر باباست که استاد خانم واست نگرفت ! تقصیر اونه که گفت خصوصی باشه تا زودتر راه بیفتی ! تقصیر اونکه با همه ی دونستن تو ی همچین آدمی رو انتخاب کرد و بعد باز میزنه زیر خنده و با سیا و مونا جون هی من و این حس کوفتیمو مسخره کردن!.این روزا ی جورایی یعنی بدجور اوضاع خونه متشنجه ! بابا عصبی از دست سیا و مامان هی حرص می خوره چون آقا بازالتماس می کنه که براش بریم خواستگاری سحر !!! من موندم این چه مرگشه !اولش که بابا نشست و مث بچه آدم باهاش حرف زدن که تو هنوز زوده ! هنوز فلانِ هنوز بهمان .دید نه بابا این خر حرف حالیش نیست رفت تو فاز تهدید و . . .بابا جدا از مسئله ی موقعیت سیا و شرایطش با خود سحر هم مشکل داره ! گیر داده ب خانوادش و سطح تحصیلاتشون و فرهنگ سنتی بسته ای که دارن !امروز هم رک ب سیا گفت یا مث بچه ادم میشینه پا درس و مشقش یا اینکه در اولین فرصت میره دنبال ردیف کردن کارهاش تا برش گردونه اینجا ! و همین باعث شد سیا دیگه لالمونی بگیره و هی سحر سحر نکنه ! .سحر واقعا دختر خوبیه ! من دوستش دارم در عین اینکه منکر اینهمه تفاوت طبقاتی از همه نوعش نیستم ! و صد البته هیچ اعتقادی هم ندارم ! مث خودم و تو ! و دوباره تاریخ این اتفاق باز تو خانواده ما داره تکرار میشه ! کلی با سیا حرف زدم از نازو نوازش گرفته تا قهر و دعوا و . . .یکی نیست بگه تو الان بر فرض ازدواج کردی درستو می خوای چی کار کنی ؟ چشت که ب جیب باباست ٬ هزینه زندگیتو چی ؟ و از اون گذشته هزینه تحصیلات سحر رو هم بر حتم باید تقبل کنی !و از همه مهمتر سه چهار سال دیگه که بگذره و دوستاتو ببینی که ب چه پیشرفت هایی رسیدن و تو دوتا بچه هم بغلت گرفتی و ب اندازه ی ی قرن از همه ی فرصتهایی که مجردی می تونسته بهت بده دور افتادی !حسرت عمیقی دلتو پر میکنه ! واقعا اعصابم خورده ودوست دارم این بچه رو ی دل سیر بزنمش !.حالا تو این وضعیت عمو زنگیده که پاشو تعطیلات رو بیا اینجا و کلی قربون صدقه و اینا ب اون که هیچ وقت جرات نه گفتن ندارم یعنی روشو ندارم حالا هر چی باشه .میگم چشم و تمام .بعد خانمش تماس میگیره که« چرا نیومدی ؟ کی می یای پس ؟!» میگم از قبل برنامه ریزی کردم کلی کارهای عقب افتاده دارم انشالله ی فرصت دیگه می یام حتما ! یهو بدون هیچ ملاحظه ای میگه « خیر سرم عروس گرفتم اون از پری اینم از تو !این فک و فامیل من نمیگن عروست کیه و چیه ؟ فکر آبرو مارو نمی کنی ؟و . . . و . . .» من واقعا شوکه میشم از لحن صحبتش در عین اینکه خیلی خوشم می یاد وقتی حرص میخوره ولی هی که می خوام دهنمو باز کنم ی چیزی بگم تا بیشتر حرص بخوره و خفقون بگیره ! باز این مامان هی انگشت رو دماغش میذاره و هی هیس هیس می کنه و من خفه میشم و تو دلم زار میزنم برا این خفت که مجبورم چیزی نگم !و اون هی میگه و هی میگه و در نهایت « خدا بگم این فرزامو چی کارش کنه با این پا گذاشتنش و . . .و . . .» من واقعا بهم برخورد و از اون بیشتر بدجور این دل لعنتی مچاله شد !دردم گرفت از شنیدن این حرف آخر !و اون بدون خداحافظی قطع می کنه و من همچنان گوشی ب دست تو چشای مامان زل میزنم و بعدم بلند بلند میزنم زیر گریه که آره چرا نمیذاری حرف بزنم ؟ چراباید خفه بشم وقتی داره بهم توهین میشه ؟ چرا باید احترامشو نگه دارم وقتی خودش نمی خواد ؟ چرا بایداین خفتو تحمل کنم . . .» مامان تنها کاری که میکنه اینکه بغلم بگیره و بگه «تو که می شناسیش همیشه اینطوریه هیچی تو دلش نیست ! از اون گذشته قبلا جواب میدادی هیچ ٬میذاشتن پا شیطنت و کودکی ولی الان دیگه نه !الان رو هر حرف و حرکتت ی حساب دیگه باز میشه و این اصن برا رابطه ی تو فرزام خوب نیست !» من از هر دو طرف می کشم ها !آی می کشم . . . آی . . .من هیچ رابطه ای بین خودمو فرزام نمی بینم که بخوابم ب حرمتش خیلی چیزا رو رعایت کنم ! هیچی . . . ولی اینا حالیشون نیست !