255
دیروز رفتم ساری بعد ناهار٬ با آیلین و لیدا اصن قرار ب همراهی اونا نبود هنوز تو جاده نیفتاده بودم که لیدا تماس گرفت و اینکه خیلی حالش گرفته است باهم بریم بیرون و این شد که پیشنهاد دادم با من بیاد.ب مامان نگفته بودم میرم اونجا که یقینا نمیذاشت و هزار بار سوال پیچم می کرد که ب چه دلیلی می خوام برم و من جوابی نداشتم .یهویی دلم هوای اونجا رو کرد یاد مامانی افتادم که در ماه یکی دوبار می بردمش . . .اونجا هم رفتم دیدن دوست مامانی .فکر نمی کردم اینقدر از دیدنم خوشحال بشه قصدم فقط دیدنش بود و حال و احوال ولی ب اصرار ی ساعتی مارو نگه داشت و کلی از خاطراتش با مامانی برام گفت ! آیلین خسته شده بود و خیلی بی ادبانه هی خمیازه می کشید و ابایی هم نداشت که این خانم حرکاتشو ببینه و این منو ب شدت عصبی کرده بود ! ب هیچ عنوان نمی تونستم این بی ادبیشو اونم ب یکی از مهربونایی که خیلی براش احترام قائلم ببینم !با بدبختی خودمو کنترل کردم و همین پامونو از اونجا گذاشتیم بیرون هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم .اونم قهر کرد و دیگه سوار ماشین نشد از این بی جنبه بازیا از این لوس بازیا متنفرم .اصن هم حوصله ی ناز کشی نداشتم حقش بود باید بیشتر از ایناو سنگین ترشو می شنید ولی حیف که نمی تونستم !من بدون توجه ب اون رفتم تا ی مقدار خوراکی بگیرم و لیدا این وسط حسابی حرص خورد و ی بار ب من فحش میداد ی بارم ب اون و آخرش اون گذاشت و رفت !با آیلین همزمان راه افتادیم دنبال لیدا و اینجا بود که هر دوخندمون گرفت ولی بازم پا پیش نذاشتم « نگو که دنبال لیدا اومدی چون خوب میدونم بهونه ات آشتی با من بود » و باز دوباره قهر و فحش اون . . .برگشتنی لیدا همش سعی می کرد جو رو عوض کنه و خنده هایی رو که از کل کل و حرص بود ب شوخی تبدیل کنه .نمیدونم چرا اینطوری شده بودم دوست داشتم هی اذیت کنم آیلین رو دوست داشتم هر چی حرص از هر چی دارم رو سر اون خالی کنم و حالا اون بهونه ی خوبی بود !. شب رو هم ساعت تمرینم با جناب فخار بود.من واقعا موندم این چه حسیه افتاده ب جونم !!!! عشق نیست ! نه نیست !پس چیه ؟!دستمو که می گیره وقت سلام دادن دوست ندارم ولش کنم ! دستمو که می گیره وقتی کمک کنه چطوری سه تار رو حائل بدنم کنم دوست دارم همونطور بمونه !!! وقتی میره ب عادتش میزنه رو شونه ام و میگه تا بعد دوست ندارم دستشو برداره دوست ندارم بره !وقتی هم که خواست بره بابا اومد و نشستن ب صحبت و من هی خودمو قاطی بحثشون کردم و هی چرت می گفتم تا اینکه بابا گفت « تو کار دیگه ای نداری عزیزم ؟» یعنی حسابی ضایع شدما ! رفتم پیش مامان و اینقدر نق زدم و نق زدم که اونم خسته شد و بابا رو صدا کرد باباهم نه گذاشت و برداشت تشر زد « انتظار داری بذارم اونجا بشینی هی همینطور برا خوت چرت ببافی ؟ دِ وقتی تو زمینه ای که هیچ مطالعه ای نداری هیچ شناختی نداری چرا بیخود اظهار فضل میکنی ؟ی کم جنبه داشته باش ی کم هم سنگین باش می فهمی ؟ »بعد رفتن استاد .باز بابا شروع کرد ب اذیت کردن و من حسابی کفری شده بودم و نمیدونستم چی کار کنم که این سیا بیشعور گفتش« ی کم اینو درک کنین بابا خب عاشق شده حالیش نیست هی می خواد از همه ی لحظات بودن فخار استفاده ببره »!!!اصن حوصله ی اونو نداشتم دیگه برگشتم برم اتاقم که بابا با صدای بلند که تو خندش پیچیده بود گفت« توآدم نمیشی! نه خدایی بگو چی تو این دیدی ها ؟نکنه نامجو رو تو این می بینی آره ؟» و بعدم همشون از دم هی ب من خندیدن !اینا هیچ وقت من و حرفامو جدی نمی گیرن «اگه حتی تو ی موقعیت دیگه و ی جای دیگه هم با این اقا آشنا میشدم مطمئنن باشین بازم همین حسو داشتم ! من واقعا میگم دیگه باورش با خودتون »دیگه همه ساکت شدن و من کپیدم تو اتاق .ی ساعت بعدش بابا اومد و با کلی مقدمه چینی «قربونت برم این حسی که تو میگی هوسه ! هوسی که از ایده آل های تصویری ذهنت بلند شده !من سرزنشت نمی کنم همه حتی خود من بارها شاید پیش بیاد دچار ی همچین حسایی بشیم ولی دلیل بر قطعیت و پذیرششون نیست می فهمی یعنی چی ؟ یعنی همین لحظه ای شون رو بچسب نذار از خط رویا و خیالت پا اینطرف تر بذاره بخصوص که دیگه الان موقعیت خاصی داری می گیری ؟ » فقط گفتم «نه هوس نیست ! عشق هم نیست ولی هر چیه قشنگه در ضمن من خودمو در قید هیچ بندی نمی بینم پس لطفا واسم حدو حدودا رو تعیین نکنید »انتظار حرف سنگین تری از بابا داشتم یعنی داشتم خودمو اماده می کردم ولی بابا باز بلند بلند زد زیر خنده و بی توجه ب حرف من رفت !!!مونا میگه « این مرده عمرا ی نیگاهی ب تو بندازه متوجه نیستی که اولن جا باباته دوما دوست باباته سوما مث تو خر نیست که خودشو مضحکه کنه چهارما خب که چی ؟ب قول خودت هوس نیست عشقم نیست هر چی باشه که نتیجه ای نداره تو نامزد داری خره » تو حرص خوردن کل کل بهش گفتم رو همین حرف تو هم شده من کاری می کنم این آقا ی نیگا که نه هر لحظه و هزار نیگا بهم بندازه اونم موندگار فرزام هم بی خیال اینجا نیستش اولاو فقط ی حلقه مارو بهم گره زده نه هیچ چیز دیگه ای ٬ دوما مهم نیست برام ٬ سوما هم ب هیچی غیر از خودم و حسم فکر نمی کنم . . . اون لحظه ی چیزی گفتم .ولی خودم هم گفته ی خودمو قبول ندارم .اینو که فرزام و . . .نه . اینو که بخوام ی همچین غلطی بکنم رو .خودمو خوب می شناسم همیشه رویاهام ی همچین آدمی رو با ی همچین خصوصیاتی دوست داشتم .فقط همین .مشکل من اینه که هیچ وقت نمی تونه رو زبونش چفت و بست بذاره فقط همین !
+ نوشته شده در ساعت توسط