26
با همه اصراری که کردم اما مامان و بابا نموندن . رفتن تا ششم شهریور . باز من موندم و سیا و ی دنیا دلتنگی . همه خانواده دیروز ناهار تو باغ بودیم . بعد ناهار بود که خانواده پدر خانوم اتابک هم اومدن و من تا چشام ب چشای کثیف و هرز بهروز افتاد ی چیز سختی دلمو فشرد . اتابک هیچ وقت ادم نمیشه حداقلش باید می گفت که اونا رو هم دعوت کرده ( که در اونصورت من عمرا می رفتم با غ ) . نیشخندهای چندش اور اون منو بیشتر و بیشتر بهم می ریخت . دوست داشتم همونجا فریاد بکشم و ب بابا و اتابک بگم که این اشغال رو بندازنش بیرون . ولی خیلی خیلی خودمو کنترل کردم . ب بهونه خواب رفتم تو اتاق و ی ساعت تموم دنبال ننو بابا بزرگ گشتم . وقتی پیداش کردم سیا اونو واسم همون جای همیشگی بست و من بی خیال همه ی نفس راحتی کشیدم . تازه داشت تکونهای ملایم نو منو ب خواب می برد که فرنام و خانومش پری هم اومدن . واسه اولین بار بود پری رو می دیدم . فرنام مارو بهم معرفی کرد و من غرق صورت نازو زیبای پری شدم . خداییش خدا تمام زیباییهای عالم رو تو صورت اون ریخته بود . خیلی هم مهربون و ناز بود . ولی مدام نگاهمو از فرنام می دزدیدم ی جورایی خجالت ٬ ی جورایی . . . چی بگم . طفلی اونم خودش متو جه شده بود که گفت « هی دختره خب معذرت اینقده لوس نشو . من اگه . . . عمرا اون حرفارو واست پیغام میدادم » واینجا خنده پری بلند شد . جالب که از جریان ما هم خبر داشت . من و پری دوستان خوبی شدیم و ازم قول گرفت حتما واسه جشنشون برم . سیا با خواهر خانوم اتابک گرم گرفته بود و این منو آزار میداد کشیدمش کنار « با اینا قاطی نشو خوشم نمی یاد » اونم عصبی شد« دیونه شدی ٬ قرار نیست تو از هر کسی خوشت نمی یاد منم خوشم نیاد »کاش می تونستم بدون ملاحضات خانوادگی همه حرفاما بگم .کاش بعدش اونا حرفای منو باور می کردن و کاش میشد برم با مشت بزنم تو دهن بهروز ! ب هر بهونه ای سعی می کرد خودشو نزدیک من کنه ولی من هی فرارو هی فرار تا صدای مامان در اومد « چته تو مث این بچه های دوساله هی اینور اونور میری . زشته بشین تو جمع خب » هر وقت که می بینمش یاد اون حرکتش منو ب حد انفجار میرسونه .بعد برگشتن ب خونه مامان و بابا شروع کردن ب اماده شدن و من هی می رفتم تو اتاق اشکامو پاک می کردم تا ی وقتی نبینن . هر چی هم اصرار کردم قبول نکردن تا حدی که مامان نیشگون درد ناکی گرفت « خجالت بکش من سن تو بودم دوتا بچه داشتم بعد اونوقت تو دنبال من گریه می کنی ؟» درد نیشگون باعث شدراحت تر گریه کنم . سیا هم دلش پر بود . هر چند می دونستم خیلی دلش می خواست گریه کنه ولی همون غرورش نمی ذارشت . بعد رفتن اونا . با سیا رفتیم بیرون قدم زدن . هر دو ساکت بودیم .بدون هیچ حرفی . دوباره برگشتیم خونه و هر کدوم خزیدیم تو اتاقامون . . .کاشکی این روزا زودی تموم بشه تا ما باز هم همه با هم باشیم .
+ نوشته شده در ساعت توسط