257
مونا ظهر مهمون داشت اینو وقتی فهمیدم که باز صدا موزیک و خنده های بلندشون تا اتاق من هم می یومد .تعجب کردم که چرا ایندفعه نیومده بود سراغم که کمکش کنم و . . . از اون بدتر چرا نیومده بود منو هم دعوت کنه ! با اینکه خیلی هم فضای دوستانه ی اونا ب مذاقم خوش نیست ولی ی جورایی دوس دارم بینشون باشم ٬ ی بی خیال خاصی دارن می زنن و می رقصن بی اینکه ب هیچ چیز دیگه ای فکر کنن !داشتم حرص می خوردم که چرا منو دعوت نکرده که مامان « نه انتظار داری بیاد دعوتت کنه با اون کاری که با روناک کردی !تو فاتحه خوندی ب همه ی اعتمادی که ی بچه می تونست ب مادرش داشته باشه و . . . حالام توقعت بیجاست !»اصن برام مهم نیست هر چند وقتی خوب فکر می کنم می بینم واقعا مامان راس میگه و برخورد من در مقابل سوال روناک خوب نبود حداقل نباید می گفتم مامانت دروغ میگه باید ی جور توضیح خودمو ب جواب مادرش ربط میدادم و . . .زنگ زدم پریسا رفته بود سونوگرافی ٬با بقیه تماس گرفتم اونام هر کدوم ی جایی بودن و نمی تونستن بیان بیرون و این بیشتر منو عصبی می کرد دوس داشتم یکی پیدا شه باهاش برم بیرون حداقل تو خونه نباشم و صدا هاشونو بشنوم و حرص بخورم .التماس سیا کردم که بیا بریم بیرون اونم خواب رو بهونه کرد و نیومد .ی بارم کتابمو که دست مونا بود رو بهونه کردم و بهش زنگ زدم تا برم ازش بگیرم تا شاید دعوتم کنه بینشون ولی بیشعور عوضی گفت الان میدم مهین خانم برات بیاره بی اینکه حتی اشاره ای ب مهمونیش کنه !رسما دیوونه شده بودم و از این بی توجهی مونا اعصابم خورد شده بود !من اگه دفعه دیگه اینو بردم تو جمع خودمون که از شیپی کمترم !ونهایتا رفتم خیابانگردی هی بالا و پایین دوبارم جاده علی آبادرو رفتم و اومدم ولی اگه ی ذره ازبی حوصلگی من کم کرده باشه .وقتی که نیازشون داری هیچ کس پیداش نیست و کلی بهونه دارن ووقتی هم که حوصله هیچ کدومشونو نداری همه آوار میشن رو سرت که کجایی و فلان !ی بارم رفتم خونه مهتاب اصن هم یادم نبود که اینا تعطیلات رو برگشتن شهرشون حالا هی ب خیال اینکه خانم خوابه هی زنگ خونه رو فشار میدادم که یهو صاحبخونه اش اومد و کلی سرو صدا که مگه سرآوردی و . . .همیشه از این خانم چاق و بی ریخت بدم می یومد بخصوص وقتی که صداشو بلند میکرد انگاری صداش از اگزوز کامیون در می یومد !ترجیح دادم برگردم خونه که امیر محمد رو دیدم که دوتا دختر هم تو ماشینش بودن همونجا زنگ زدم بهش که حوصلم سر رفته بیا دنبالم با هم بریم بیرون .بی شرف گفتش الان تو مغازه است و خیلی سرش شلوغه !!!!! کثافت عوضی٬ گفتم چرا دروغ میگی ؟ من الان مغازه بودم فقط شاگردت بود ! وقتی دروغش رو میشه اصن خودشو نمی بازه فقط بلند بلند میزنه زیر خنده .و باز گفتش که با چن تا از دوستاشه و دارن میرن باغ یکی از اونا ! گفتم خب بهتر بیا دنبالم منو هم ببر .اونوقت برا من صداشو بلند می کنه که« تورو ببرم بین چهار تا نره خر که چی بشه ؟ برگشتنی می یام دنبالت بریم سینما » خیلی سعی کردم که جلو خودمو بگیرم که نگم دارم می بینمت که با چه نره خرهایی هم هستی !ولی نشد « امیر فقط ی بار دیگه بیای ازم خواهش کنی که جایی باهات بیام و یا کاری رو برات انجام بدم چنان بلایی سرت بیارم که دیگه از ده فرسخی خونه ما هم رد نشی .ی نیگاهی پشت سرت بندازی می بینی منو ! بعدم یقین داشته باش که حتما ب عمه میگم که مغازه وا نمیستی »خیلی دلم بهش سوخت حالا هی زنگ میزد و التماس که جنبه داشته باشم و اینقدر اذیتش نکنم قول میده دفعه دیگه جبران کنه ! وقتی برگشتم خونه هنوز مهمونای مونا بودند .جناب فخار هم تماس گرفت که امشب مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه بیاد ! این دیگه اوج اعصاب خوردی و بی حوصلگی بود !اینجور وقتا دوش آب سرد آرومم می کنه ! سیا هنوزم خواب بود و من بالشتشو محکم کوبوندم روش تا مگر بیدرا شه ولی انگار نه انگار ! ی روز ب معنای واقعی کلمه گند و اعصاب خورد کن داشتم !امیرم زنگ زده که برا ساعت ۸ اماده باش بریم سینما !همه اعصاب خوردیمو رو سرش خالی کردم و هی اون قربون صدقه می رفت که کوتاه بیام و اینقد بیشعور بازی در نیارم ! دیگه حوصله ی بیرون رفتن رو هم ندارم !منتظرم امیر بیاد ی اعصابی ازش خورد کنم که دقعه دیگه اینطور اذیتم نکنه !
+ نوشته شده در ساعت توسط