258
صبح رفتم فرودگاه ! لیلی قرار بود بیاد اینجا ی جورایی غافلگیر شدم وقتی دیشب تماس گرفت و گفتش که می یاد ! دختری که خیلی نمی شناسمش و همه ی با هم بودنامون خلاصه میشه ب اون چن روزی که نوروز امسال اینجا بودن. ی دختر کاملا متفاوت با من !قراره یکی دوروز بره مشهد و تصمیم گرفته قبلش هم بیاد اینجا و منو ببینه ! واقعا جالب بود ! بابا که خوشحاله هر چن اقای احدی اینا نیستن و لیلی خودش تنهاست . . .وقتی رسیدم فرودگاه هر چی سپاهی بود ریخته بود اونجا!! فقط دو تا مامور آگاهی که اونام سرباز بودن دم در اصلی بودن و تمام !گ و ه شده مملکت همه چی افتاده دست این آشغالای دیکتاتور ! لیلی هیچ تغییری نکرده بود مث همون بار اولی بود که دیده بودمش تازه مقعنعه هم سر کرده بود !!! می گفت خیلی لاغر شدم و اینکه فرم تازه ابروم خیلی بهم می یاد ! داشتم شاخ در می یاوردم که این حتی فرم قبلی ابرومو هم یادش مونده و ب چه چیزایی که توجه نمی کنه ! هنوزم همون افکار بسته و . . . داره طفلی سیا دستش تو هوا خشک شده بود و این بیشعور ی کم ادب حالیش نبود ! آی اینقدر دوستداشتم دو تا مشت برنم تو دهنش !نتونستم خودمو نیگه دارم و آخرش گفتم « لیلی فک نمی کنی خیلی بسته ای ؟ مگه با دست دادنت ب سیا قراره اتفاق خاصی بیفته که می ترسی حالم بهم می خوره از این . . .» نذاشت ادامه بدم « تو هنوزم هیچ فرقی نکردیا هیچ قراری نیست ولی فک کنم اینوباید فهمیده باشی که من اعتقاداتم برام خیلی مهمه » بابا هم سیا رو تو آشپزخونه ب سرزنش گرفته بود که « تو که میدونی اینا چطورین چرا پیش قدم شدی ؟ اصن هیچ وقت نباید برا دست دادن مرد پیش قدم بشه بخصوص که آشنایی خیلی هم ندارین » بنده ی خدا سیا هنوز تو شوک رفتار لیلی بود .ومن همش تو این فکر بودم که اگه سیا می خواست روبوسی کنه چی ؟ واقعا جالب میشد اونوقت این لیلی ب جرم هتک حرمت می رفت شکایت ! واقعا که !تموم روز رو ب حرف زدن با هم گذشت و بعدم رفتیم بیرون می خواستم ببرمش کافه پیش بچه ها که گفتش فعلا حسشو نداره باشه فردا بریم ! ی مین هم روسری از سرش نمی یفته ! ی بلوز آستین بلند و دامن . . .منم هی حرص می خوردم و هی حرص می خوردم ٬اگه تو اتاقم می بودیم می گفت درو ببند که مثلا ی وقتی سیا بی هوا نیاد تو ببینه که این روسری سرش نیست !سیای بدبخت حسابی اعصابش خورد شده بودهی مجبور بود هر وقت که می یومد تو خونه یالله بگه و با وقتی بیاد اتاقم در بزنه که اصن این یکی براش سخت بود.جدا از همه ی اینا دختر خوبیه خوشم می یاد از استقلال و اعتماد ب نفسش از اینهمه موفقیتی که داره .تو حرفهاش گفتش که تازگیا یکی از همکاراش از ش درخواست ازدواج کرده و اینم مردده که ب خانواده بگه یا نه !تموم حرف زدنش با اون یارو تو همین یکی دو دقیقه ای که درخواستشو مطرح کرده بوده ! فقط همین !حالا میگه خوشش می یاد ازش و مونده که چطور ب اقا احدی و خانمش بگه ! ای خدا همینطوریشم می خواد ازدواج کنه !قراره شب بریم بیرون ب سیا گفتم باهامون بیاد تمام اعصاب خوردیشو از حرکت لیلی سر من خالی کرد که عمرا بیاد اونوقت مجبوره عصا قورت داده حرف بزنه و هی مواظب حرکاتش باشه ! طفلی می خواست بره خونه عمه تو این مدتی که لیلی اینجاست ولی بابا نذاشت و گفت این بی احترامیه حالا باید تحمل کنه ! دلم براش می سوزه بدبخت دیگه نمی تونه شلوارک بپوشه و با رکابی تو خونه اینور اونور بره ! عجب مصیبتی شده ها .
+ نوشته شده در ساعت توسط