تازه یکی دوساعتی میشه برگشتم ! اعصابم ر ی د م ا ن شد حسابی تو این یکی دو روز ٬بابا یهویی گفتش که بهتره منم با لیلی برم مشهد هم لیلی تنها نیست و هم من می تونم دوستامو بعد مدتها ببینم !عالی بود نه اینکه با لیلی باشم اینکه بچه ها رو میتونستم بعد نزدیک ب ی سال دوباره ببینم !ولی اصن فکر نمی کردم اینقدر با لیلی بودن برام سخت و غیر قابل تحمل بشه اونقدر که مجبور شدم با داد و بیداد برگردم و اون هم باهام برگرده ! ماشین گیرمون نیومد و برخلاف میل مامان که اصن دوست نداشت با ماشین خودم برم رفتیم !جاده خوب بود ولی شلوغ و من عاشق کورس گذاشتن با ماشینهای گذری ! و هی جیغ و داد لیلی و در نهایت التماسش که ی کم آرومتر و . . .این دختر آخر گدا بازی بود چیزی که من اصن نمی تونستم تحمل کنم ٬ می گفت هتل گیر نمی یاد تو این شلوغی مشهد اگرم گیر بیاد خدا تومن پول می گیرن !!!! گفتم مهم نیست بذا اول گیر بیاریم بعد هزینه رو باهم میدیم نصف نصف ! گفت باشه احتمالا واسه این قبول کرد که اصن فکر نمی کرد که جایی رو گیر بیاریم که با جیبمون هم همخونی داشته باشه ! حالا افتاده بود رو دنده لج که «نه قیمتش بالاست و دو شب موندن ارزش این ولخرجی رو نداره تازه ما می خوایم روز رو بیرون باشیم و بگردیم نه اینکه همش تو هتل بمونیم » گفتم خب باشه مهم نیست من با یکی از دوستام تماس می گیرم  این دو روز رو میریم خونه اونا اتفاقا خیلی هم خوشحال میشن ! بازم قبول نکرد و بهونه اورد که نمی شناستشون و راحت نیست اونجا بهتره مزاحم کسی نشیم !خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و سیلی رو نچسبونم بیخ گوشش وقتی که گفت بریم حسینیه ی همشهریاش !!!!!!!!!!همینم مونده بود برم تو ی هیئت عزاداری بخوابم !!!  رو زمین ! بین کلی آدم !و همش چادر پیچ باشم برحتم ! دیگه تحمل نکردم و گفتم عمرا بیام مگه دیوونه شدم یا بریم هتل یا هیچ کدوم من برمیگردم ! و در نهایت اون مجبور شد کوتاه بیاد .بی شرف موقع خواب حتی لباسشو درنمی یاورد انگار من نامحرمی بودم با افکار شیطانی !!! و برعکس اون من مث هر شب لباس عوض کردم و لو شدم رو تخت که یهو با دادو بیدادش شوکه شدم « ژامی مگه اینجا خونتونه ؟! فک نمی کنی شاید یکی بیاد تو ؟ فک نمی کنی . . .» من رسما اخلاقم سگی شده بود و با سختی تموم سعی داشتم خنده ی عصبیمو کنترل کنم ! حرم خیلی شلوغ بود ونتونستیم  واردش بشیم تو همون صحن شاهچراغ یکی دوساعتی رو موندیم و مشغول تماشا دسته های عزاداری ٬ من سختم بود چادر سر کردن وحشتناک سختم بود چادری رو هم که سر کرد بودم از همین مغازه های اطراف حرم گرفته بودم فقط واسه اینکه بتونم بیام داخل حرم ٬ خیلی سبک بود و هی لیز می خورد و با هر حرکتش شال رو هم ی متر از رو سرم می کشید عقب ٬ هی من دستامو باز میکردم و هی چادر رو بکشم جلو هی از سرم بیفته !همه جوره متلک و از همه جوره ادم شنیده بودم الا اینایی که دارن زنجیر می زنن !!! یا اونایی که مثلا اومدن حرم زیارت !!!! تا حدی که لیلی عصبی شد « می مردی این ریمل و کوفت و زهر مارو نمی زدی ؟ مگه چیه که نمی تونی ی چادر رو درست سر بگیری آبرو رو می بری تو ! ی کم مراعات کن مثلا تو حرمیم ها !!!!» من دیگه نتونستم تحمل کنم و این بهونه خوبی شد برا اینکه همه ی حرصم رو رو سرش خالی کنم همونجا دادو بیداد راه انداختم که خسته شدم من بر میگردم تو میخوای بمون ! برگشتم هتل و اون زنگید که ناهار منتظرش نمونم می خواد نمازش رو تو حرم بخونه و بعدش هم میره خرید برا خانوادش دیر تر می یاد ! فرصت خوبی بود تا بچه ها رو ببینم ٬ اول از همه با مریم تماس گرفتم با کوهیار سریع اومدن پیشم و اصرار که برم خونشون بهونه لیلی رو کردم و اینکه نمیشه !ی ساعتی رو باهم بودیم تا اینکه مریم بچه رو داد ب کوهیار و ما با هم رفتیم  همون پاتوق سابق و با هماهنگی اون تونستم مستوره و احمد و رویا رو هم ببینم .امیر اردلان نیومده بود ب مریم گفته بود تهران ِ و کلی عذر خواهی ٬ اینطوری بهتر شد .همون بهتر همو نمی دیدم چون اصن انتظار دیدنشو نداشتم .شب بود که لیلی برگشت هنوزم ازم دلخور بود واسه اینکه تنهاش گذاشتم ولی برام مهم نبود !سعی کردیم هر دومون که عادی رفتار کنیم بعدم تصمیم گرفتیم بریم بیرون کافه ای ٬ جایی ٬نمیدونم چی شد من شروع کردم یا اون که باز زدیم ب پرهم و باز بی جنبه گی من و اینکه من همین الان بر میگردم خسته شدم از اینجا ! اونم گفت باشه منم خسته شدم از  با تو بودن اصن همسفر خوبی نیستی !برگشتیم هتل و همونجاتصفیه حساب کردم .نذاشتم اون این کارو بکنه ! برگشتنی هی پول در اورد داد ب من که « بیا اینم سهم من »ولی مگه میشد ٬ اصن تو دایره اخلاقی من نبود اون مهمونم بود نمیشد این کارو بکنم هر چند که اولش گفته بودم با هم حساب می کنیم ٬ از اون گذشته اگه بابا می فهمید حسابی باز سرزنش میشدم !تا شیروان رو ساکت بودیم و فقط نامجومی خوند .خوبیش اینکه اینم نامجو رو دوست داشت و گله نمی کرد  که چرا فقط این ٬ولی از شیروان ب بعد دیگه دوباره خنده و شوخیمون شروع شد !بهش گفتم « امیدوارم خاطره ی خوبی از این سفر برات درست کرده باشم و هر وقت یادت بیفته ی دل سیر بخندی »« با اینکه خیلی گندی و بی جنبه ولی با هم بودن خوبی بود ٬ امیدوارم بازم تکرار بشه »الان که می خواست بخوابه گفتش « ژامی همش فکر می کنم خوب شد که بابات اجازه نداد بیای بندر  اونوقت خدا میدونست من چطور باید تحملت می کردم » !!!!نامرد همیشه ی جور باید تیکه هاشو بندازه !احتمالا یکی دوروز دیگه هم اینجا می مونه یعنی بابا اصرار داره که تا آخر هفته باشه .الان که فکر می کنم می بینم چه  اخلاق گندی داشتم من تو این دوروز و می خوام تو این چن روز باقی مونده جبران کنم !از خودم اوقم می گیره خیلی .