عصر خوابیده بودم که فرزام تماس گرفته بود ٬اصن حال و حوصله صحبت کردن رو نداشتم ! ب خصوص که باز دیوونه شده بود و چرت می گفت و هی صدای ماچ فرستادنش اعصابمو خورد می کرد ! نمیدونم چرا اینطوری شده بودم دوست داشتم همونجا تف بندازم و این خطوط لعنتی با غلظت تموم اون رو بهش برسونه !لیلی وقتی فهمید که ما نامزد کردیم جیغ بلندی کشید و خیلی خوشحال شد و شروع کرد ب بغل کردن و بوسیدن من !اعصابم داشت خورد میشد از اینکه نمی تونستم این خوشحالی اون رو هضم کنم و از اون بدتر حرفهای تازه ی فرزام رو !احساس ی دختر بچه ی خنگ و کودن بهم دست داده بود اینکه . . . هیچی ٬فردا می خوام لیلی رو ببرم ساری قراره پریسا و یکی دوتا دیگه از بچه ها هم باهامون بیان ٬ هنوز هیچی نشده لیلی میگه « ی وقتی پسر توشون نباشه ها والا من نمی یام » نه این فک کرده من کی ام ؟ ها ؟! گفتم اتفاقا پسر نباشه که مزه نداره .سیا که حرفامون رو شنیده بود اومدگفتش « راس میگه لیلی ی وقتی بچه ها دیگه رونگفته باشیا همین من باشم بینتون کافیه !» کثافت ٬ اونقدر خندیدم که فکم درد گرفته بود طفلی این روزا همش تو خونه اس و جایی نرفته یعنی بدون من جایی نمیره بیچاره ٬ حالا که برنامه رفتن ب ساری پیش اومده بدجور دلش می خواد باهامون باشه ٬ یقینا لیلی مشکلی نداره ولی فک کنم سیا خودش اذیت بشه ! اینو بهش گفتم گفتش مگه قراره چه اذیتی بشه ! حالا که اومد و دیدی هی لیلی خودشو اینور و اونور می کشه و هی زمینو نیگا می کنه می فهمه که چطور احساس بدی بهش دست میده و زهر مارش میشه این با ما اومدن .