261
مث هر سال و مث همیشه اولین کسی که از دوستان تولدمو تبریک گفت شقایق بود٬ با اینهمه بعد مسافت و این سه سالی که همو ندیدیم بازم همیشه ب یادم هست! و بعد اون فرزام بود همین ! یعنی دیگه از هیچ کی خبری نشد حتی از این پریسا ٬محسن حتی مریم و آیلین !نمیدونم چرا اینقدر مهم شده بود واسم تبریک گفتن اینا !!! حس بدی بود !بازم مث پارسال ب پیشنهاد بابا ناهار رو رفتیم باغ می خواست پریسا و امیر رو هم دعوت کنه که نذاشتم ! واسم مهم بود که چرا یادش نمونده روز تولدمو و برا همین دلم نمی خواست اونام باشن !کادو عمه و خاله گیسو سکه بود چیزی که اصن ب مذاقم خوش نیومد هر سال کادوشون اینه ٬ ولی من دوست داشتم ی جوری با ی چیز خاص هر چند کوچیک غافلگیرم کنن ٬مامان بازم ی زنجیر تقریبا شبیه پارسالی که رو پلاکش هم اسم خودم حک شده بود داد با این توضیح که ایندفعه اینو ب کسی دیگه ندمو نگهش دارم تا ی روزی ب دختر خودم بدمش !اینجا امیر محمد گفتش که مگه قبلی رو ب کی داده و من هی حرص خوردم و هی حرص خوردم وقتی که بابا گفت « ب همسر آینده اش » و قهقه های اونا اوج گرفت !« من بهش ندادم اون ب زور ازم گرفت » مونا « همین دیگه عزیزم ٬ ندی هم ب زور ازت می خواد » یعنی من رسما دیوونه شدم ٬ اولش هنگ کردم بعدشم وقتی بعد پوزخندای مونا دوزاریم جا افتاد که این چی بوده منظورش چنان عصبی شدم و دادو بیداد راه انداختم که حدنداشت حالا مونا هی می خندید و سعی داشت ازم فرار کنه تا لنگه کفش و سنگ بهش نخوره و من فقط مونده بود گریه کنم ! بدتر اینکه بقیه هی می گفتن مگه چی شده ؟ چرا اینطوری شدی ؟یعنی برا من مهم نیست و نبود که بخوام حرف درگوشی مونا رو بلند تو جمع بگم اینو خودشم خوب میدونست که وقتی گفتم « مونا یا می یای ازم معذرت می خوای یا ب جون خودم همین الان می گم چی گفتی » نزدیکم که نشد از همون دور بلند گفتش « من غلط کردم ی شوخی کردم این جنبه نداره ٬ باشه معذرت می خوام » سیا واسم ی عروسک گرفته بود و لباس٬ و بابا ی لب تاپ ٬لیلی هم دیوان شمس لنگرودی رو بهم هدیه داد ! و من از این یکی خیلی خوشم اومده بود .فرزام بازم تماس گرفت و دوباره تبریک گفت و اینکه کادوشو پست کرده قطعا تا یکی دوروز دیگه ب دستم میرسه ! خیلی کنجکاوم بدونم چه سلیقه ای داره و چی هست ! نه اینکه تا حالا چیزی ب عنوان هدیه ازش نگرفتم ٬ هدیه های قبلیشم معمولا با هم می رفتیم خرید و ب انتخاب خودم واسم می گرفت ٬.فخار امشب بیشتر ب خودش رسیده بود و از اون جوراب های لنگه ب لنگه و پیرهنی که نصفش از تو شلوارش دراومده باشه خبری نبود ! من اینطوری دوسش نداشتم ٬از وقتی آلبوم " ملوک ضرابی " رو بهم هدیه داد همش همونو گوش می کنم البته فقط یکی دوتا آهنگشو قبل این ب هیچ عنوان با این سبک موسیقی میونه ای نداشتم ولی حالا بدم نمی یاد ! ی جورایی خوشم اومده ٬همش هم اون حرفش که گفت « رعنای منی ٬ اینو واسه تو » مدام تو گوشم زنگ میزنه ! از اینکه پی ب احساسم برده باشه حالم بد میشه ٬ از اینکه . . . من فخار رو پنهونی دوسش دارم ٬ از دور ٬ نه اینکه خودشم متوجه بشه اینطوری حس قشنگی بهم نمیده و بیزارم می کنه . . .همش حواسم رو چین و چروک صورتش بود ٬ رو ته ریشیش ! که یهو تقریبا بلند فریاد کشید « حواست کجاست دختر ؟ این چه وضع انگشت گذاشتنه ؟ ببین اینطوری . . . فهمیدی ؟ » وسط تمرین بود که صدا موبایلم دراومداجازه خواستم جواب بدم ٬ طاها بود !!! بیشعور عوضی از وقتی برا تعطیلات برگشته بود تهران هیچ تماسی نگرفته بود حالا زنگ زده که آره من فردا دارم می یام !و گله و شکایت که چرا تو این مدت باهاش تماس نگرفتم و اینکه دلش خیلی تنگ شده و خیلی خودشو کنترل می کرد که زنگ نزنه چون من هیچ خبری ازش نگرفته بودم ! خنگه نمی فهمه ٬ من عمرا برا ی پسر زنگ بزنم و بگم که دلم تنگ شده ٬ حتی اگه شده باشه که واسه این نشده بود ٬ وجدانا اصن یادم رفته بود یکی ب اسم طاها هم هست !!!و تازه یادم اومد که این آقا کلید خونشو داده بود تا وقتی نیست هر دوروز برم و ب اون دو سه تا گلدونی که داره آب بدم !!!!فاجعه بود ! واقعا فراموش کرده بودم ٬ سرم از این بی فکری ب درد افتاده بود اونقدر که مجبور شدم از فخار عذر خواهی کنم و اینکه نمی تونم ادامه بدم و اونم رفت و با بابا مشغول صحبت شدن ٬اعصابم بدجور خورد شده بود نه برا طاها و اینکه چرا قولی رو که دادم عمل نکردم فقط وفقط برا اون گلدونایی که حالا حتما خشکیده بودن و خیلی هم زیبا بودن ! من دوسشون داشتم دیگه وقت گذشته بود و عمرا بابا میذاشت اون موقع از خونه برم بیرون ٬ فردا صبح اولین کاری که کنم اینکه برم اونجا ببینم چه ب روزشون افتاده ! همش خدا خدا می کنم هیچی نشده بود که بر حتم شده ! دوس دارم سرمو بکوبم ب دیوار . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط