لیلی صبح امروز رفت ! اصن فک نمیکردم این با هم بودن چن روزه اینطور منو بهش عادت بده با همه ی تضادمون ٬ ی جورایی دوست نداشتم بره٬ بیشتر بمونه پیشمون ولی خب نشد .بعد رفتنش رفتم خونه طاها تا ببینم چه بلایی سر گلدونا اومده ٬ همشون از دم پژمرده بودن ولی جا شکرش باقی بود هنوز خشک نشده بودن ! خوبی گلای آپارتمانی همینه دوام بیشتری دارن ٬ عصرهم خودشو دیدم اعصابش خورد بود که چرا اینقدر بی توجهی کردم ٬ اولش اهمیت ندادم و سعی می کردم توضیح بدم ولی دیدم نه بابا این احمق ول کن نیست فک کرده بود کیه که اینطور رو سر من داد بکشه اونم برا چن تا گلدون مزخرف !!!دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم بهتره مواظب رفتارو گفتارش باشه حالا هر چی که بوده دلیل نمیشه اینقدر ب خودش اجازه ی گستاخی رو بده !و اخرشم ب بحث کشید و متهم کردن من ب اینکه خیلی مغرور و غیر قابل تحملم بعدشم خودش قهر کردو رفت ! بچه پروووو.ولی ی ساعت نکشید هی اس میزد و معذرت خواهی می کرد و در نهایت با ی دوبیتی که فرستاد دوباره آشتی کردیم . فخار دعوتمون کرده بود ب ی مهمونی ٬  گفت ب بابات میگم اگه اجازه دادو دوست داشتی تو هم باهاش بیا . بابا هم موافق بود ٬ ولی وقت رفتن که شد سردرد بدی گرفته بود و اصن حال و حوصله نداشت می گفت زشته که حالا دعوتشو قبول کردم نریم تو می تونی بری ولی خیلی نمون ٬ بعدم تماس بگیر تا سیا رو بفرستم دنبالت ٬ی جورایی بود اینکه چه مهمونیه و چه جور ادمایی هستن ! هم کنجکاو بودم هم . . . .و در نهایت بابا با فخار تماس گرفت  و اون خودش اومد دنبالم و با هم رفتیم ٬ تو یکی از ویلاهای ناهار خوران بود خونه ی یکی از دوستای فخار که ی خانم شصت ساله بود !!!که بدجور هم منو ورانداز می کرد وتا وقتی بودم هی زیر چشمی می پایید و یکی دوبار هم فخار رو کشید بیرون و باهاش حرف زد و هر بار فخار وقتی بر می گشت ابروش تو هم گره خورده بود و تا چن مین با هیچ کس حرفی نمی زد فقط گفت « کاش بابات هم می تونست بیاد قطعا بهش خوش میگذشت » همه جور تیپی بودن همشون یا با ساز سرو کار داشتن و یا شعر و ادبیات٬ کوچیکترینشون من بودم ٬ همون لحظه ی ورود همه نگاها سیخ شد روم ی حس بدی بهم دست داد ب خصوص که دو نفرشون بدجور نیگا می کردن و برحتم تو دلای پهن گرفتشون چه برداشتایی که نمی کردن از همراهی من با فخار ! وتنها کسایی بودن که تا پایان مهمونی اصن حتی ی کلمه هم حرفی با من نزدن و طوری وانمود می کردن که منو نمی بینن ٬تا آخرش پیش فخار نشستم و از جام جُم نخوردم ٬ حلقه ی دوستانه ی جالبی داشتن ی کم حرف سیاسی و بعدش رفتن تو خط شعر و ربطش ب موسیقی بعدشم یکی یکی ساززدن و خوندن ٬ بساط قلیون و مشروبشونم ب راه بود ٬ فقط رقص نداشتن ٬ خیلی دوست داشتم از مشروبشون بخورم ٬ خانمه می گفت  شراب هجده ساله ی شیراز ِ و این منو بدجور وسوسه می کرد ولی دوست نداشتم تو ی همچین جمعی ٬گفتم مرسی میل ندارم ٬ حالا اون ول کن نبود و هی اصرار می کرد این فرق داره ب ی بار خوردنش می ارزه ٬بدجور درمونده شده بودم ٬ قطعا برام کاری نداشت و مهم هم نبود ٬ ولی این ی جور بی احترامی ب فخار میشد و صددرصد بابا و مامان هم اصن خوشایندشون نبود من بین اینهمه ادم اونم با تفاوت سنی خیلی زیاد مشروب بخورم ٬ بالاخره فخار ب دادم رسید و گفتش « سنگینه خانم واسش ٬ اصرار نکن » .دوساعتی رو باهاشون بودم و بعدم ب سیا زنگ زدم تا بیاد دنبالم می گفت اصن حق نداشتی بری ٬ وقتی بابا نتونست بره تو هم نباید می رفتی یعنی اینقدر هم شعورت نمی کشید ؟ دوباره این اعصابمو خورد کرد و اخرش دعوامون شد و این دعوا تا خونه هم کشیده شد وقتی رسیدم اول از همه ب بابا « من موندم برا رفتن ب جایی باید از این بچه هم اجازه بگیرم ؟ اگه ناراحتین از رفتن من خب چرا اجازه دادین ؟ اصن مگه من مجبورتون کرده بودم ؟ فوقش می گفتیم نه دیگه » و اینطور شد که بابا با سیا دعوا کرد و . . . حالام با من قهره و تا الانم اصن نیومد پیشم ٬بچه پرو هی من هیچی بهش نمی گم هی این برا من خط ونشون می کشه !