263
مامان رفتش پیش سیا ٬قرار ب رفتن نبود ٬ قرار بود تلفنی با سحر حرف بزنه ولی بابا گفتش که بره بهتره ! حالا اون رفت ٬ رفت تا ب سحر بگه سیا ب هیچ وجه امکان ازدواج نداره ! و خانواده اصن راضی نیستن اگه می خوایش همینطوری بخواه و تحمل کن تا وقتی که شرایط و موقعیتش واسش مهیا بشه ٬ اگر که نه پس لطفا پاتو از زندگیش بکش کنار !و در نهایت با خانوادش صحبت کنه .البته نه ب لحن من بلکه مودبانه تر ! این روزا با برگشت سیا همه فکر و ذکر مامان و بابا بچه بازی و ندانم کاری های اونه و هی حرص می خورن و هی حرص می خورن !. شیپی هم زوه زوه های دردش کمتر شده خیلی ٬ولی ی غمی تو چشاشه که دلمو بدجور ب درد می یاره ! دوس دارم اون مردک عوضی رو دوباره ببینم و اونقدر بزنمش که مث سگ زوزه بکشه !دستشو گچ گرفتن و خیلی کم اشتها شده . . . با آیلین و لیدا بودیم تو النگ دره ! ی لحظه هواسم از شیپی پرت شد و این برا خودش چرخ زد وقتی دنبالش گشتم دیدم ی نره خر سادیسمی با لگد بهش زد و بعدم با سنگ دنبالش افتاد ! اونقدر عصبی شدم و دیدن این صحنه واسم غیر قابل تحمل بود که بدون ملاحضه ی چیزی که می خوام بگم بلند داد کشیدم « هی آشغال نکبت تو کدوم طویله بزرگ شدی؟!» شیپی زوزه کشان تو بغلم خودشو انداخت و من هی پشت سرهم ب اون یارو فحش می دادم ! تقریبا دوروبرمون شلوغ شده بود و یکی دوتا می خندیدن و بقیه هم اون مردک نفهم رو مواخذه می کردن برا این کارش ! و اون عوضی خودش لالمونی گرفته بود و هیچی نمی گفت ! همونجا بردمش دامپزشک دستش شکسته بود و گچ گرفتنش ! حالام خیلی بی اشتهاست و همش ی گوشه است توان حرکت نداره و حتی برا دستشویی هم خودم می برمش بیرون ٬ دلم ریش ریش میشه واسش . . .عمو زنگ زده بود و گفته بود برا تعطیلات عید هیچ برنامه ای نریزین چون جشن عروسی فرنام و پری هستش !دیگه نمیشد بهونه ای برا نرفتن ب تهران داشت !از الان می تونم تصور کنم سال نورو با چه رویدادهای شیرنی شروع می کنم ! همه فکرم اینکه نکنه فرزام هم بیاد ! . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط