واقعا سورپرایز شدم ٬ اینکه بعد تقریبا ی سال و نیم ماهک و ترانه رو می بینم ! این فوق العاده بود ٬ با اینکه میدونستم می یان .ماهک لاغر تر شده بود ٬ زیباتر ٬و ترانه لپاش گل انداخته و ملیح تر ٬ ای خدا چه لذتی داشت وقتی بغلشون گرفتم و ی دل سیر تو بغل هم گریه  کردیم من و ماهک ! آخ گریه کردیم ٬ مامان هی منو ب زور می کشید کنار و هی غر میزد که این چه وضعشه ! این چه بیشعور بازی در می یاری ! ولی من تموم این دردهای این اواخر رو تو بغل ماهک ب بهونه ی دیدن دوبارش اینکه بازم هست تا بشنوه اینکه . . .همه رو ریختم بیرون .حالا اونا اینجان ٬ اینجا کنار من ب مدت دو ماه شایدم سه ماه و این نهایت خوشبختی هر چند زود گذر باشه !شام رو رفتیم بیرون .علی اقا نیومده باز گیر داد ب مدل مانتوی من اینکه چرا اینقدر جلفه ! چرا اینقدر چاک داره ٬ کوتاست ! ب خنده و شوخی ازش گذشتم و ماهک هی بهش میگفت بسه دیگه زنت رو که اونور آب لخت می بری بیرون عین خیالت نیس ٬ چرا ب این گیر میدی ؟! اونم  :" خب اینجا ایرانه ! شرایط اقتضا میکنه ! باید عرف رو رعایت کرد " !!!! تا اینکه بابا اومد میون بحث و گفت : " اینجا ایرانه ولی این دختر منه ! تا نرفته خونه شوهرش هر طور دوس داشته باشه می تونه بپوشه ٬ تکون بخوره ٬ اصن هر غلطی دلش خواست می تونه بکنه ٬ همونطور که ماهک اینطور بودم هوم ؟ " یهو جو سنگینی ایجاد شد و مامان هی برا بابا چشم و ابرو کج می کرد ولی من ی جورایی خوشم اومد اینکه همینجا دهن علی آقا رو بست تا بعدها باز هی گیر نده ! هی اذیتم نکنه "