امروز دو ساله که دیگه ندارمت ٬ گمت کردم ! باورم نیست که تونستم تاب بیارم و مث گاو زندگیمو بکنم ! تو باورته ؟!!!! ناهار همه باغ بودیم با خاله و دایی ها ٬ اتابک و خانمش ولی دل تو دلم نبود ٬ ی غم غریبی داشت دلمو چنگ میزد اونقدر غریب که هی می رفتم پشت اون سپیدار بزرگ و ب یاد همه روزها و لحظه های خوشی که اونجا داشتیم اشک ریختم ٬ تنها کسی که متوجه حالم شد بابا بود ! حتی مامان هم نفهمید چه مرگمه و این اذیتم می کرد که هی می یومد غر میزد که مث ادم رفتار کنم ٬ اینقدر بیشعور بازی در نیارم و احترام مهمونا رو داشته باشم ! عجب ! تو خودم بودم که بابا اومد تا خواستم اشکامو پاک کنم .نشست کنارمو گفت :"پاکشون نکن ٬ تو این حقو داری که اشک بریزی ! ولی این حقو نداری که فرداهای خودت رو اینطور ب دست یغماگر گذشته بدی ! اینو یادت باشه ! متوجه ای ؟! "نمیدونستم چی بهش بگم ! داد بکشم ؟ لال شم ؟ فقط نیگاش کردمو اون بوسید پیشونیمو رفت ! و من همونجا بدون اینکه بگم ب کسی انداختم و رفتم قبرستون ! رفتم رو مزار مامانی و ب یاد تو اشک ریختم ! هی ب اون گور غصب شده نیگا کردمو اشک ریختم ! و بعدم برگشتم خونه ! ی دوش آب سرد آرومم کرد اونقدر آروم که هق هقم رو ب ریتمی کند تبدیل کنه و بعدش دوباره فیلم نامزدی و تور سپیدی که هی وحشیانه ب آغوشم می فشردم و . . . عجب نکبته این روزگار این زندگی ٬ مث سگ فقط روز رو ب شب می رسونم و شب رو ب روز ! بدون داشتن ی تیکه گاه ! بدون حس دوست داشتن و دوست داشته شدن ! و و حشتناک اینکه همون موقع فرزام تماس گرفت تو اوج گریه ها و دلتنگی من ٬ من چطور می تونم اونو ب جای تو ببینم ؟ چطور می تونم ؟!!!!! .و بازم مث همیشه اعصاب خوردی من و فحش دادن اون ٬ فحش دادن و دادن و دادن . . .