هفته پیش پریسا دعوتم کرد تولد . ی عطر فرانسوی گرفتم اونم ب سلیقه سیا . کلی هم منت سیا رو کشیدم تا باهام بیاد میدونم دوس داشت بیاد ولی چون از پریسا زیاد خوشش نمی یومد داشت  خودشو لوس می کرد . به هر حال راضی شد  رفتیم ولی بد جور منو حرصم داد اونجا  « ژامی اینجا نشین » « ژامی اینا چیه نخور » « ژامی با این حرف نزن » « ژامی منو تنها نذار معذبم » « ژامی بیا با من برقص » اینقدر اعصابمو خورد کرده بود که دوس داشتم همونجا رو سرش داد بکشم . هر چند بهش حق میدم  همش مقصر کامیار بود که  اونو عصبی تر میکرد اخرشم مجبور شدم ب کامیار بگم «  چندشم میشه وقتی اینقدر خودتو  گم می کنی ! بهتره رو اعصاب من و سیا هم نری » هر چند از رو که نمی رفت . با همه سفارشایی که ب سیا کرده بودم  ولی بازم خودشو خفه کرد . شب که برگشتیم سرم گیچ می رفت بد جور اونم از اونهمه بوی سیگاری که استشمام کرده بودم و سیا هم حالش خوب نبود  . مونا می گفت «  شماها ادم نمی شین هر چیزی ی اندازه ای داره  ٬ کمتر  می خوردین » اینقده حرصم گرفته بود « جدی ؟ اولندش من ظرفیتشو دارم ٬ سیا هم همینطور مث اون داداش  جونتون  نیست  که خودشو خیس می کنه  بعدشم این بوی سیگار حالشو خراب کرده نه مشروب » نیم ساعت نشد که اتابک اومد . ی مقدار سیا رو  مشت و مالش داد و بعدشم نمی دونم چی بود ریخت تو حلقش و اونو برد تو اتاقش خوابوند . بعدش رفت سر یخچال « من موندم اینهمه تو خونه هستش چرا دو تا ادم می بینین  زیاده روی می کنین ها ؟ درضمن بار اخرت باشه با  مونا کل می ندازی . شرایط سختی داره بیشتر درکش کن . این خواهش زیادیه ؟» اون شب رو با بدبختی ب صبح رسوندم داشتم می مردم از سر گیجه . روز بعدم پریسا و لیدا عصر مهمونم بودن  کلی چرت و پرت گفتن از نامزد و دوس پسراشون و رفتن . لیدا بد جور از سیا خوشش اومده ولی سیا خاک برسرش کنم هر چی گفتم نیومد تو جمعمون . نامزدی فرنام هم  تاریخش افتاده جلوتر . واسه ششم جشن دارن . بابا تماس گرفته بود که « شماها زودتر برین عمو ناراحت نشه . من کارم هنوز تموم نشده  تا اون شب خودمو می رسونم »  اتابک هم  میگه معلوم نیست بیاد . ماهک هم دوروزی میشه رفتن اونجا . مجبوریم ما دوتا تنها بریم . ولی ی چیزی  اعتراف سختیه اما من از اون جاده می ترسم با اون همه پیچهای خطرناکش . ی بار رفتم واسه هفت پشتم بسه . چقدر که  راه بندون کرده بودم و چقدر همه تو دلشون منو فحش میدادن . اما سیا دوس داره از اون جاده بریم هم خاطره داره وهم واسه زیباییش . هر چند الان  رانندگیم بهتر شده  ولی این ترسه ها داره اذیتم می کنه  پیش سیا هم نمی خوام کم بیارم . راستی بابا  و مامان تصمیم دارن برن سفر خارج از کشور البته با عمو  زن عمو  هر چی هم اصرار کردم چیزی نگفتن  میگن  تصمیم قطعی برای اینکه کجا برن رو ندارن ولی می رن. و من اینقده دوس دارم باهاشون برم خدا میدونه سیا هم مدام اذیتم می کنه که تو عقده ای هستی  آره خب دوس دارم جاهای دیگه رو هم ببینم ولی این نامردا فقط زن و شوهر با هم می رن  بابا میگه « هر وقت شوهر کردی بگو می برتت » بعدشم کلی بلند بلند می خنده و این منو  حرص میده . دوسال پیش که می خواستن برن ترکیه  همه  کارامون ردیف شده بود  منتها همون وقت ماهک  وقت زایمانش بود و من دلم نیومد تنها باشه اخه بابا ب هیچ عنوان مامانو نمی ذاشت اینجا بمونه اونا با سیا و دوستشون رفتن و من موندم . ولی تمام سعیمو می کنم که منو هم ببرن هر چند چشم اب نمی خوره . ی کم که پیش عمو ناز بیام بابا رو راضی می کنه . سیا می خواد ی دست کت و شلوار دیگه بگیره  هر چی هم میگم خب تو داری زیاد هم داری بازم گوش نمی کنه میگه این جشن فرنام هستش می خوام  مرتب تر باشه لباسام . بعدش  قهر می کنه که « از جیب خودت که نمیدی  ...» الانم  داره کلی خودشو لوس می کنه که بهش پول بدم تا فردا صبح بره بخره . منم صبح باید برم خرید ، واسه خرید سکه ( مامان گفته وقت نداره بهتره من این کارو بکنم ) و یکم خرت و پرت یا همون سوغاتی واسه فرزانه و فریده . بعدشم ماشینو ببرم تا سرویس بشه . عصری هم می ریم .