266
ماهک امشب رو اومد اتاق من ٬ ی بطری آبجو اسپانیای دستش و ی پاکت سیگار زیر لباسش ! شوکه شدم وقتی اونو دیدم :" ماهک تو سیگار می کشی ؟؟؟؟ وای نه ؟! " فقط خندید :" نه اینطوریام که فکر میکنی نیس ! گه گاهی فقط واسه بعد مشروب ٬ علی میدونه ! ولی دهنتو سفت می بندی که مامان بابا نفهمن ٬ متوجه ای ؟! " هیچی نگفتم ! نشستیم کنار همو و ازم خواست که همه چی رو واسش بگم ٬ از فرزام از اینکه رابطمون چطوره ؟ از اینکه واقعا میخوامش یا نه ! خب من چی می تونستم بگم ! :" یعنی تو منو نمی شناسی ؟! یعنی باورت میشه من با فرزام ؟ اخه من چطور اونو قبول کنم وقتی هیچ حسی بهش ندارم ؟! چطور دلخوش روزای نیومده و احیانا تجربه کرده با او باشم ؟ هوم ؟ "بغل ماهک جای خوبی واسه ترکوندن بغضم بود اونقدر گریه کردم تا سبک شدم و اون هی نوازشم میکرد و هی می گفت :"مهم نیست خودتو اذیت نکن ! خودت مقصر بودی که سفت و سخت وانستادی ! الانم دست خودته ب جای اینکه ب گذر زمان فکر کنی سعی کن یا واقعا مهر اونو تو دلت بنشونی و یا اینکه ٬ و یا اینکه محکم بگو نمیخوای ! ب کتک و فحش و . . . هیچ فکر نکن ٬ نه ب عمو نه ب بابا و نه حتی ب فرزام ٬ فقط فکر خودت باش ! اگه جراتشو داری من هستم ! تا وقتی اینجام کاری میکنم که ورق برگرده ب شرطی که خودتم بخوای !میخوای ؟! " و من باز هق هق و هق هق . . . از تلخیا گفتیم ٬ از شیرینای گذشته ! با هم رقصیدم و هی آبجو بالا زدیم ٬ اونقدر که تو مستی هی دستمو رو شکمم می کشیدم و می گفتم :" ماهک میگن آبجو شکم می یاره نکنه فردا که از خواب پا میشم این هوا اومده باشه جلو ؟ ی وقتی نگن بابا این بچه حرومزاده کیه ؟ " ماهک از خنده افتاده بود رو زمین و هی فحشم میداد :" تو عوض نشدی هنوز همون بیشعور وقیح هستی " بعدم دستمو گرفتو با هم رقصیدیم ! شب خوبی بود رقصش ٬ اشکش ٬ خنده اش !بودن با ماهک خوب بود ! دوست داشتم نره اتاق خودشون همینجا با من تو تخت من بخوابه ولی رفت ٬ میگفت خوابش نمیبره اگه پیش علی آقا نباشه ! و من چه حسرت عمیقی دلمو پر کرد این حرفش ! اوف ٬ یاد اون وقتایی که تو بغلت خوابم می برد خوش ٬ واقعا خوش هیچ وقت فراموش شدنی نیستن !
+ نوشته شده در ساعت توسط