267
یعنی رسما دیوونه شدم ، اینکه هی علی آقا گیر بده و هی گیر بده و هی . . . یکی نیس بگه ب تو چی ؟ ب مامان میگم همش میگه « ی کم مراعات کن ، بزرگتره نباید اینطور باهاش بحث کنی و جواب بدی ، مهمونه اینجا و فلان » نه خب تا کی ؟ من خیلی سعی می کنم وقتی چیزی بهم میگه کوتاه بیام و حرفی نزنم فقط واسه اینکه مثلا دامادمونه ، واسه ماهک ، و و اسه خیلی از چیزا دیگه .ولی وقتی بره رو اعصابم و بخواد برام تعیین تکلیف کنه دیوونه میشم ، سگ میشم و دوس دارم پاچه بگیرم .عصر با بچه ها رفته بودیم النگ دره وقتی برگشتم نیم ساعت نشد که پریسا تماس گرفت که باهاش برم خرید ، خیلی حوصله نداشتم ولی از موندن تو خونه هم بهتر بود ، حاضر که میشدم برم یهو مث جن جلوم سبز شد « تو تازه اومدی خونه ، باز دوباره کجا میخوای بری ؟ اصن چه معنی میده این وقت شب بری بیرون ها ؟»هیچی نگفتم و تا خواستم از کنارش رد بشم دستشو گرفت جلو « جواب منو ندادی میگم کدوم گوری میخوای بری ؟» این دیگه آخرش بود که با این لحن بخواد با من صحبت کنه « من اصن لزومی نمی بینم که از شما اجازه بخوام ! اصن چرا شما باید دخالت کنی ؟ بهتر نیست دیگه تکرار نشه واسه رابطه هر دومونم خوبه ! » اینجا بود که عصبی شد و رفت نشست ی گوشه و پاهاشو انداخت رو هم « اِ اینجوریاست ؟ باشه من همینجا می شینم ببینم کی جرات داره پاشو بذار بیرون تا قلم کنمش ، امتحانش با خودته » من خیلی هم جراتشو داشتم اصنم واسم مهم نبود عصبانیت اون ولی نگاه نگران مامان و التماسی که تو چشاش موج میزد و از اون بدتر ماهک که عصبی شده بود و با علی آقا دعوا میکرد باعث شد منصرف بشم فقط برای همین نه واسه اینکه ترسیده باشم ، رفتم تو اتاقمو اونقدر موزیک رو بلند کردم تا صدا فحشام ب گوشش نرسه و بلند بلند رگ و ریششو بالا پایین کردم ، مردک عوضی فک کرده کیه ؟ اصن چی کاره منه ؟ بدبختی اینجاست که بابا هم نیست عصر رفت تهران و تا چهارشنبه صبح هم بر نمیگرده واین یعنی برا من فاجعه یعنی تحمل دو روز امرو نهی های این آقا ! مامان اومد تو اتاق و هی نازو نوازش که جدی نگیرم حرفشو و بیشتر مراعات حال ماهک رو بکنم .آره دیگه من همیشه باید فکر دیگران باشم تا خودم و احساساتم ، باید فکر فرزام باشم و دوست داشتنش و از خودم و روزام بگذرم ، باید فکر ماهک باشم از گیر دادنای شوهرش بگذرم ، باید فکر اتابک باشم و با مونا کل نندازم ، باید . . . باید . . .حسابی ر ی د م ا ن شد اعصابم .مشکل اینجاست که این دو سه ماهی رو که اینجان باید چطور تحمل کنم ، اصن انگار نه انگار که این آقا ی خانواده ای داره ی پدر مادر و ی خواهر برادری ! خیلی خوش میگذره اینجا بهش ،قصد تکون خوردن هم نداره مگر اینکه مامانش زنگ بزنه و کلی قربون صدقه که آره دلم تنگ شد چرا نمی یای اون وقت این آقا دست زن وبچشو بگیره و ی شب پا شه بره اونجا تا بلکم من ب اندازه همین ی شب نفس بکشم .