268
داشتم موهای ترانه رو می بافتم و واسش شعر می خوندم که یهو پرسید « خاله جونی تو چرا شوهر نمی کنی ؟ » جا خوردم از این سوالش ، همراه با من نگاه همه هم برگشت طرفش « خب ب همین آسونیا که نیس فدات شم ، شوهر گیر نمی یاد » « پس چطور مامان جونی بابایی رو گیر آورد ؟» چشای علی آقا سیخ شده بود بهمون و گوشاش تیز تر و من فرصت خوبی ب دست آورده بودم واسه اینکه حرص بندازم ب جونش « خب فک می کنم بابات خیلی گلابی بود عزیزم » اینجا صداش بلند شد که ژامی مودب باش با بچه درس صحبت کن خواهش می کنم . ولی این بچه ول کن نبود « تو که دوس پسر زیاد داری از تو اونا ی دونه گلابی هم پیدا نمیشه ؟ » من مرده بودم از خنده و داشتم می ترکیدم از حرفای ترانه « خب خیلی فرق دارن اونا فقط دوس پسرن ب درد شوهر بودن که نمی خورن میدونی چیه . . . » دیگه علی آقا نذاشت ادامه بدم و بلند داد کشید که « ژامی شعور داشته باشه ، ی کم آدم باش ذهن بچه رو با این حرفا خط خطی کن» بعدم رو سر ترانه داد کشید که بلند شه بره پیش روناک و با اون بازی کنه .ولی حالا دیگه من ول کن نبودم و محکم ترانه رو لای پاهام نگه داشتم « عزیزم هنوز بافت موهات تموم نشده ی کم صبر کن و . . . » و حسابی واسش توضیح دادم که فرق دوس پسر با شوهر چیه و چرا نمیشه رو اونا ب این عنوان حساب کرد . تا وقتی که علی آقا با عصابنیت تموم ترانه رو از بغلم کشید بیرونو ی سیلی هم چسبوند رو صورتم ، خیلی درد نداشت یعنی اونقدر محکم نبود و من خوشحال شده بودم از اینکه اینطور عصبی کرده بودمش « خال جون مم بعد هر سوالی داشتی بیا از خودم بپرس همه چی رو واست توضیح میدم ی وقتی هم از بابایی و مامان جونت نپرسی که بهت راستشو نمی گن » بعدم خیلی خونسرد رفتم تو اتاقم ، ب چار چوب در نرسیده ی نیشگون سخت هم مامان مهمونم کرد « من از دست تو خسته شدم تو چرا نمیخوای بفهمی که بزرگ شدی ؟ چرا اینقدر رفتارت بچه گونه اس ؟ اصن متوجه ای که علی آقا رو عصبی کردی اگه بر می گشت حرف ناجوری بهت می گفت اونوقت چی ؟ » « بیجا کرده ! جرات داره ی چیزی بگه تا بابا رو بندازم ب جونش اصنم برام مهم نیست که بعدا با ماهک بحثش میشه یا نه » تو همین حین بابا هم اومد اوضاع احوال همه و بخصوص صورت من که جا انگشت علی آقا هم مونده بود شوکه اش کرد و توضیح خواست منم همه چی رو بهش گفتم با چاشنی گریه و ناز و لوس بازی و همینطور گیر دادنای بیجایی که بهم میداد !و علی آقا فقط برو برو منو نیگا میکرد و تو چشاش ی خشم اساسی و محکمی دیده میشد .حرفام که تموم شد بابا رو کرد ب علی آقا «ببین پسرم منکه نمردم ، مردم ؟ بر فرضم مرده باشم این اینقدر بی کس و کار نیس که شما واسش تعیین تکلیف کنی متوجه ای ؟ من ب همه ی آزادی های که ب دخترم دادم و ب درکشون از طرف اون ایمان دارم بنابراین لزومی نمی بینم که شما دخالت کنی و حتی سیا و اتابک !اصن دلم نمیخواد فکر کنم که احساس بشه تو این خونه داره قانون جنگل وضع میشه ی بار دیگه ببینم دستت روش بلند شده دیگه خود دانی متوجه ای ؟کسی حق دخالت تو کار ژامی رو نداره تا وقتی من هستم این از این » بعدم رو کرد ب من « تو هم زیادی پرو شدی یادت رفته رو جریان اون سوالی که روناک ازت پرسید چی کار کردی و چه برخوردی با مونا بینتون پیش اومد ؟ چرا درس عبرت نشد واست ؟ چرا شعورت نمیکشه ی کم درک کنی ؟ اینکه می بینی جانبتو می گیرم دلیل بر این نیست که دیگه هر غلطی دلت خواست بکنی ی نیگایی ب خودت بنداز دو روز دیگه باید بری خونه شوهر اونوقت هنوز مث دختر بچه های چهار ده ساله رفتار می کنی نکنه فردام میخوای هر روز با صورت سرخ شده و گریه پاشی بیای خونه بابات آره ؟ »من دیگه جرات حرف زدن نداشتم در عین اینکه خیلی بهم برخورد که این تحکم رو از بابا در حضور علی آقا می دیدم ! احساس بدی بود دوست داشتم حداقل این باز خواست تنهایی باشه نه اینکه اون مردک هم نظاره گر باشه و هی نیشخند بزنه ! بعدم رفتم دوباره تو اتاقمو دیگه بیرون نیومدم .تازه ب همینم خاتمه پیدا نکرد دوباره بابا اومد پیشم « فلانی گفته دو جلسه از کلاساشو نرفتی میشه توضیح بدی ؟ میشه بگی چه غلطی می کردی که مهمتر از این کلاس نرفتن بود ؟ کم بیرون ول نمی چرخی که باید از کلاستم بزنی ؟ من آماده ام توضیح بشنوم » این دیگه آخرش بود واقعا آخرش بود انتظار نداشتم که آقای حکیمی همه چی رو بذاره کف دست بابا ، من چه گناهی کردم خدا . . . خب چیزی نداشتم بگم .لالمونی گرفتم و هی دوباره بابا داد کشید و در نهایت « هیچی ، دلیل خاصی نداشت ، اون روز حوصله کلاس رفتن رو نداشتم تو خونه موندن بخدا جایی هم نرفتمم فقط خونه موندم ،» « شما بیجا کردی که حوصله نداشتی ، من اینهمه واست خرج می کنم اینهمه هزینه اینهمه فلان بعد تو میگی حوصله نداشتی ؟ نکنه دلت میخواد بشینی کنج خونه ب رفت و روب و آشپزی آره ؟ چطور درکت نمی کشه که حتی ی ادم لیسانسه بیسواد ب حساب می یاد تو این دوره ! من رو تو حساب زیادی باز کردم می فهمی ؟ اینقدر منو خجالت زده ی دوستان نکن !. . . » دیگه دیوونه شده بودم بغضم گرفته بود و نمی تونستم خوب حرف بزنم « بابا من بگم خسته شدم خوبه ؟ اصن دوست دارم انصراف بدم من هیچ حوصله و علاقه ای در خودم نمی بینم برا درس خوندن ، اگه شاید ی شهر دیگه قبول میشدم وضعیت خیلی بهتر از این بود من خسته شدم از بس باید ب دلیل توانایی های شما محک زده بشم از اینکه هی باید مواظب رفتار و هر کلامم باشم که ی وقتی نگن دختر فلانی اینطور و اونطور .من تصمیم گرفتم انصراف بدم ! » همینجا بود که سیلیش نشست رو صورتم درست همونجایی که سیلی علی آقا نشسته بود و درد وحشتانکی تا مغز استخونم منو سوزند نامرد اونقدر سنگینو محکم زد که از رو تخت افتادم پایین و لی بازم بلندم کرد و دوباره ی سیلی دیگه « فقط کافیه ی بار دیگه این حرف تکرار بشه ، فقط کافیه بشنوم باز کلاساتو نرفتی و یا تو درسا سهل انگاری کردی ! من خر نیستم فکرمی کنی نمیدونم تو خیلی هم این رشته رو دوست داری منتها برا لجبازی با من این حرفا رو میگی ! بیشتر مواظب رفتار وحرفات باش افتاد فدات شم ؟ » با بغض گفتم آره دیگه تکرار نمیشه و اون رفت ! من واقعادرمونده ام ، شوک زده از رفتار بابا و . . .