صبح که از خواب بلند شدم ی احساس سبکی خاصی رو انگشتام داشتم انگار کچل شده باشن وقتی نیگاکردم آه از نهادم بر اومد اونقدر عصبی شدم که شروع کردم ب دادو بیداد ! من موندم چطور نفهمیدم که این بیشعور اومده و ناخن هامو اینطور بی ریخت کوتاه کرده ومن اصن متوجه نشدم .ی راست رفتم تو اتاقش  دو تا مشت کوبوندم رو پشتش ، همینطور دادو بیداد میکردم و سیا هی می خندید « منکه گفته بودم بهت بالاخره ی روز این ناخن های لعنتی ت از ته میزنم تا تو باشی هی ب من ناخن نکشی ! ی نیگا کن ببین بازوم چقدر جای ناخن های تو مونده هر کی ندونه فک می کنه خنجر خوردم » حسابی سگ شده بودم و با همون ته مونده چنان پشتشو ناخن کشیدم که دادش رفت هوا و افتاد دنبالم ولی مامان اومد وسط و نذاشت من ازش کتک بخورم .حرص آورترین قسمتش اینجا بود که با اینکه میدونستم الان پشتش سوزش داره ولی هی برا من فیگور می گرفت و هی آواز میخوند « اصن مهم نیست فدات شم تو بیا همه جا رو با این ناخن های نصفه نیمه خط بنداز ، مهم دل خنکی منه که عجیب هم خنک شد .انشالله تا دفعه دیگه که برمیگردم دوباره بلند شده غصه نخور ، حرصم نخور زود پیر میشی از چشم مردا می فتی » واقعا که دوست داشتم همون جا اونقدر بزنمش که صدا سگ در بیاره ولی مامان هی جلومو می گرفت و من عصبی تر میشدم و این وسط یکی دو تا مشتو لگد هم ب مامان خورد و صدا خنده ی بلند سیا که هی عصبی تر میکرد منو .در نهایت علی آقا مارو از هم جدا کرد و با سیا دعوا کرد که چرا ی همچین کاری رو کرده . هر چند میدونم ته دلش از این شیطنت سیا خوشش هم اومده بود ولی هر چی بود سعی داشت منو آروم کنه و هی می گفت « بی خیال بابا سر صبحی اینقدر اعصابتو خورد نکن این بیچاره هم حسابی ازت کتک خورد دیگه بسشه  »منم رو قهر صبحونه نخوردم و زدم بیرون در حالی که همچنان سیارو فحش میدادم و اون هی بلند بلند می خندید و قربون صدقه ام می رفت ، واقعا که !چهار ساعت با بابا کلاس داشتم ولی سنگینی دستش رو صورتم و تحکمش اونقدر دلمو ب درد آورده بود که اصن دلم نمیخواست برم سر کلاسش بشینم ، این خیلی شهامت میخواست بعد اتفاق دیشب که بخوام نرم ، و نرفتم ، انداختم جاده ی ساری و رفتم لب دریا تنهایی قشنگی بود و فرصتی برا سر دادن فریاد لعنتی بغض سرکوب شده ، تا ظهر همونجا موندم و بعدم ی سر رفتم پیش هانیه . شوهر ش نبود و من ناهارو پیشش موندم .پسرکش شیطونی های نازی داشت و من عاشق بازی باهاش بودم اونقدر بازی کردم که طفلی خسته شده بود و ی وقت دیدم  خواب افتاده .خودم بغلش کردم و بردم تو اتاقش.هانیه می گفت «انشالله ی روز بچه خودتو بغل بگیری » گفتم اوهوم .من آرزومه که ی بچه داشته باشم .اونوقت دنیا رو ب پاش می ریزم از هیچ چیزی واسش دریغ نمی کنم .حتی اگه الان این بچه رو بهم بدن خوشحالمم میکنه .« جدا؟ خب این که کاری نداره برو یکی رو پیدا کن ی شب باهاش سر کن بهت قول میدم سر نه ماه  مامان بشی » بعدم اونقدر خندید که اشک تو چشاش جمع شده بود و من یهو یاد تو افتادم و . . . اگه بودی اگه می موندی اگه اون اتفاق نمی یفتاد ، اگه مامان و بابا اینقدر بی رحم نبودن من الان ی مادر بودم .ی مادر که همه عشقش رو می ریخت ب پای بچه ای که واسش ب یادگار مونده ! . . .