سیا صبح برگشت ،ماهک اینا رفتن خونه مادر شوهرش ، بابا هم عصر با دوستاش رفتن رامسر  چون برنامه ماهیگیری داشتن .من و مامان خونه تنها موندیم .بعد شام رفتم دوش بگیرم وقتی برگشتم دیدم صدا مامان بلند شده و داره اون  لالایی کردی رو با سوز می خونه ! اینجو روقتا یعنی ی حس غریبی داره ، یعنی ی دردی داره ولی نمیخواد ب کسی بگه ! و من اصن نمیخوام که بفهمم جریان چیه و چرا ی همچین احساسی داره .مهم اون سوزی بود که تو صداش بود و هی تکرار و هی تکرار و هی تکرار ! ی چن بار تصمیم گرفتم برم اتاقشون برم بگم بیاد با هم حرف بزنیم ، برم سرشو بذارم رو سینمو بغلش کنم تا اگه بغضی داره بترکونه و من دلداریش بدم .ولی هر بارم منصرف شدم .ترجیح دادم بمونم تو اتاق خودم و بذارم تو این احساس بمونه شاید تنهایی واسش بهتر باشه .حوله رو سفت تر پیچوندم دور خودم و نشستم پشت در با سوز صداش اشک ریختن ! شیپی هیچ وقت تحمل اشکای منو نداره اگه کسی رو ببینه که باعث این کار شده باشه کلی سرو صدا راه میندازه و حاضره که طرف رو پاره کنه و وقتایی هم مث اینجور موقع ها بی سرو صدا می یاد و کنارم میشینه و هی پاهامو لیس میزنه و هی ی نیگا ب من میکنه و ی زوزه ی آروم و دوباره ب لیسیدنش ادامه میده ! اونقدر دلم درد گرفت از این حالت شیپی که بغلش گرفتم و محکم چسبوندمش ب سینه ام تو نیم ساعتی که  همچنان بغلم بود شایدم بیشتر اصن جم نخورد و همونطور آروم بود و فقط این بار بازوم رو می لیسد .